سایه گلدسته هایت
بر سر ِ ما مستدام ...
پادشاه ِ ملک ِ ايران
حضرت سلطان سلـام ...
#رسول_احدی
🍁| @khademalshohada72
#عاشقانه
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی...
[ @khademalshohada72 ]💔
الشہـ ڂادم ـداء
#عاشقانه چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی... [ @khademalsh
.
شرحے ز حالُ
حالے ز شرح
نیست..:)
@khademalshohada72🌱
الشہـ ڂادم ـداء
رمانــ🍃 #بدون_تو_هرگز #قسمت_دوازدهم: زینتــ علے مادرم بعد کلی دل دل کردن، حرف پدرم رو گفت ... بی
رمانــ🍃
#بدون_تو_هرگز
#قسمت_سیزدهم: توعینـ طهارتے
بعد از تولد زینب و بی حرمتی ای که از طرف خانواده خودم بهم شده بود ... علی همه رو بیرون کرد ... حتی اجازه نداد مادرم ازم مراقبت کنه ... حتی اصرارهای مادر علی هم فایده ای نداشت ...
خودش توی خونه ایستاد ... تک تک کارها رو به تنهایی انجام می داد ... مثل پرستار ... و گاهی کارگر دم دستم بود ... تا تکان می خوردم از خواب می پرید ... اونقدر که از خودم خجالت می کشیدم ... اونقدر روش فشار بود که نشسته ... پشت میز کوچیک و ساده طلبگیش، خوابش می برد ... بعد از اینکه حالم خوب شد ... با اون حجم درس و کار ... بازم دست بردار نبود ...
اون روز ... همون جا توی در ایستادم ...فقط نگاهش می کردم ... با اون دست های زخم و پوست کن شده داشت کهنه های زینب رو می شست ... دیگه دلم طاقت نیاورد ...
همین طور که سر تشت نشسته بود... با چشم های پر اشک رفتم نشستم کنارش ... چشمش که بهم افتاد، لبخندش کور شد ...
- چی شده؟ ... چرا گریه می کنی؟ ...
تا اینو گفت خم شدم و دست های خیسش رو بوسیدم ... خودش رو کشید کنار ...
- چی کار می کنی هانیه؟ ... دست هام نجسه ...
نمی تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم ... مثل سیل از چشمم پایین می اومد ...
- تو عین طهارتی علی ... عین طهارت ... هر چی بهت بخوره پاک میشه ... آب هم اگه نجس بشه توی دست تو پاک میشه ...
من گریه می کردم ... علی متحیر، سعی در آروم کردن من داشت... اما هیچ چیز حریف اشک های من نمی شد ...
#بدون_تو_هرگز
#زندگے_نامه
#طلبه_شهید_گمنام
#سید_علے_حسینے
#ادامه_دارد...
@khademalshohada72
رمانــ🍃
#بدون_تو_هرگز
#قسمت_چهاردهم: عشق ڪتاب
زینب، شش هفت ماهه بود ... علی رفته بود بیرون ... داشتم تند تند همه چیز رو تمییز می کردم که تا نیومدنش همه جا برق بزنه ... نشستم روی زمین، پشت میز کوچیک چوبیش ... چشمم که به کتاب هاش افتاد، یاد گذشته افتادم ... عشق کتاب و دفتر و گچ خوردن های پای تخته ... توی افکار خودم غرق شده بودم که یهو دیدم خم شده بالای سرم ... حسابی از دیدنش جا خوردم و ترسیدم ... چنان از جا پریدم که محکم سرم خورد توی صورتش ...
حالش که بهتر شد با خنده گفت ... عجب غرقی شده بودی... نیم ساعت بیشتر بالای سرت ایستاده بودم ...
منم که دل شکسته ... همه داستان رو براش تعریف کردم... چهره اش رفت توی هم ... همین طور که زینب توی بغلش بود و داشت باهاش بازی می کرد ... یه نیم نگاهی بهم انداخت ...
- چرا زودتر نگفتی؟ ... من فکر می کردم خودت درس رو ول کردی ... یهو حالتش جدی شد ... سکوت عمیقی کرد ... می خوای بازم درس بخونی؟ ...
از خوشحالی گریه ام گرفته بود ... باورم نمی شد ... یه لحظه به خودم اومدم ...
- اما من بچه دارم ... زینب رو چی کارش کنم؟ ...
- نگران زینب نباش ... بخوای کمکت می کنم ...
ایستاده توی در آشپزخونه، ماتم برد ... چیزهایی رو که می شنیدم باور نمی کردم ... گریه ام گرفته بود ... برگشتم توی آشپزخونه که علی اشکم رو نبینه ... علی همون طور با زینب بازی می کرد و صدای خنده های زینب، کل خونه رو برداشته بود ...
خودش پیگر کارهای من شد ... بعد از 3 سال ...
پرونده ها رو هم که پدرم سوزونده بود ... کلی دوندگی کرد تا سوابقم رو از ته بایگانی آموزش و پرورش منطقه در آورد ... و مدرسه بزرگسالان ثبت نامم کرد ...
اما باد، خبرها رو به گوش پدرم رسوند ... هانیه داره برمی گرده مدرسه ...
#بدون_تو_هرگز
#زندگے_نامه
#طلبه_شهید_گمنام
#سید_علے_حسینے
#ادامه_دارد...
@khademalshohada72
باران ڪه مےآید
حضورِ مبهم تک تکتان
ما را فرا می گیرد
تپش های قلبمان
به شماره مے افتد
دَم می رود و
بازدَم، به سختی باز میگردد
دلمان سخت میگیرد ...
#دلانہ
#ڪجایید_ای_شهیدان_خدایے 🍃
[ @khademalsho
حس میڪنم
خدای این روزهای ما آدمها
خدای یونس است ...
انگار زمین را
یڪ #نهنگ قورت داده باشد؛
آنوقت فڪر ڪن در شڪم این #نهنگ ،
یڪ دنیا یونس نشستهاند و "الغوث" را
به هزار و یڪ زبان، فریاد میزنند ...
خدای یونس،
خدای اوجِ تنهاییهاست ...
خدای لحظههای تزلزل ...
خدای زخمهای ڪاری و
دل های شڪسته است ...
حتی اگر یڪ دنیا یونس
در شکم یڪ #نهنگ گیر افتاده باشند
و "الغوث" را فریاد بزنند،
انتهای قصه ی همه شان
با انتهای قصه ی یونس یڪیست :)
#دلانہ
#لبہآت
[ @khademalshohada72 ]~
الشہـ ڂادم ـداء
❤️✨
شرمنده ایم رقص شما در میان خونـ💔
ماننــد رقص مائده ها دلپذیر نیست
#محسن_عرب_خالقی
[ @khademalshohada72 ]~