8.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎦 بانویی که در شیراز به دنیا آمد و در لبنان شهید شد، بهتر بشناسیم
🔹خانم معصومه کرباسی دو روز پیش توسط رژیم صهیونی به همراه همسرش در لبنان ترور شد.
وداع با پیکر مطهر شهیده راه قدس #معصومه_کرباسی
خادم الشهدا-شهرستان-زاوه
39.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸چون لشکر مختار همه منتقمانیم
🇮🇷 ایرانیِ پر جاذبه، مانند کیانیم
🔸امداد خدا طبق شواهد شده حتمی
🇮🇷 پیروزی مردان مجاهد شده حتمی
🔹ما قدرت حقیم #تل_آویو ضعیف است
🇮🇷ما نیروی قدسیم و هدف قدس شریف است
🔹بگشوده روی ما نظرگاه تو ای قدس
🇮🇷 از کرببلا میگذرد راه تو ای قدس
🔸آه ای حرم محترم ای قدس میآییم
🇮🇷بر هیبت قاسم قسم ای قدس میآییم
🔸ما پیرو زهرا و علی در پی نوریم
🇮🇷ما منتظر مهدیشان وقت ظهوریم
🔹در روز ظهورش چه شگفت است مراسم
🇮🇷چون همره مهدیست ابومهدی و قاسم
🔹سردار به همراهی آن یار میآید
🇮🇷ای اهل حرم میر و علمدار میآید
🔺وای اگر خامنهای حکم جهادم دهد
🇮🇷 ارتش عالم نتواند که جوابم دهد
📤#بانشرمطالب_درفراگیری
#معارف_مهدوی_سهیم_باش
اگر ۱ نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
#ظهور_بسیار_نزدیک_است
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
خادم الشهدا-شهرستان-زاوه
🌷 #هر_روز_با_شهدا🌷
#شهيد_بیحساب_و_كتاب....
🌷آیت الله حق شناس، در مجلسی که بعد از شهادت احمدعلی داشتند بین دو نماز، سخنرانیشان را به این شهید بزرگوار اختصاص داده و با آهی از حسرت که در فراق احمد بود، بیان داشتند: "اين شهيد را دیشب در عالم رویا دیدم. از احمد پرسیدم: چه خبر؟ به من فرمود: تمام مطالبی که از برزخ و.… میگویند حق است. از شب اول قبر و سئوال و… اما من را بیحساب و کتاب بردند. رفقا! آیت الله بروجردی حساب و کتاب داشتند. اما من نمیدانم این جوان چه کرده بود؟ چه کرد که به اينجا رسید؟!"
🌹خاطره اى به ياد شهید معزز احمدعلی نیری
[معرفى كتاب: كتاب "عارفانه" زندگينامه و خاطرات عارف شهيد احمدعلى نيرى]
خادم الشهدا-شهرستان-زاوه
⏳ دوم آبان ماه #سال_1368 - رحلت مجاهد نستوه، آیتالله #میرزا_جواد_آقا_تهرانی
💠 فرماندۀ عزیز!- دوران #دفاع_مقدس
➖ خاطرهای از آیتالله #میرزا_جواد_آقا_تهرانی
🌸 ایشان اعتقاد و احترام عجیبی به رزمندهها داشت. یک شب به تیپ امام جواد(ع) آمد. در جمع نیروها سخنرانی کرد. پس از اتمام سخنرانی، وقت نماز بود. صفوف رزمندهها تشکیل شد، اما آیتالله آقا تهرانی قبول نمیکرد امام جماعت شود. شهید برونسی، فرمانده تیپ به ایشان عرض کرد: آقا! جلو بایستد تا به شما اقتدا کنند.
🍀 میرزا جواد آقا هم در پاسخ فرمود: شما دستور میدهی؟ شهید برونسی گفت: من کوچکتر از آنم که دستور بدهم، ولی خواهش میکنم.
🌼 علامه گفت: نه خواهش را نمیپذیرم. بچهها گفتند: آقای برونسی! مصلحتاً بگویید دستور میدهم تا بپذیرند. ما آرزو داریم پشت این عارف بزرگ نماز بخوانیم. شهید برونسی هم همین کار را کرد و علامه در جواب فرمود: چشم فرمانده عزیز!
🌴 بعد از نماز، آقا حال عجیبی داشت. شهید برونسی را کنار کشید و در حالی که اشک میریخت گفت: دوست عزیزم! جواد را فراموش نکن و حتماً ما را شفاعت کن.
▫️ (نقل از: یکی از رزمندگان تیپ جوادالائمه-ع)
خادم الشهدا-شهرستان-زاوه
📌 چند توصیه بسیار کاربردی از شهید مصطفی صدرزاده:
■ وقتی کار فرهنگی را شروع می کنید با اولین چیزی که باید بجنگیم خودمان هستیم.
□ وقتی که کارتان می گیرد و دورتان شلوغ می شود تازه اول مبارزه است زیرا شیطان به سراغتان می آید
■ اگر فکر کرده اید که شیطان می گذارد شما به راحتی برای حزب الله نیرو جذب کنید، هرگز...
🔸اگر می خواهید کارتان برکت پیدا کند به خانواده شهدا سر بزنید
■ زندگی نامه شهدا را بخوانید
□ سعی کنید در روحیه خود شهادت طلبی را پرورش دهید ...
🔹سخنان مقام معظم رهبری را حتما گوش کنید زیرا:
■ قلب شما را بیدار می کند
□ راه درست را نشانتان می دهد
🔻دعای ندبه و هیئت چهارشنبه را محکم بچسبید.
■ خودسازی دغدغه اصلی شما باشد.
#شهید_مصطفی_صدرزاده
خادم الشهدا-شهرستان-زاوه
28.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 مـعـادلـه یـک بـه ده
🎥 محمدصادق کوشکی| تحلیلگر جبهه انقلاب
#تحلیلانقلابی
خادم الشهدا-شهرستان-زاوه
« بِسمِ اللهِ الرحمنِ الرحیم »
صلوات و سلام خداوند بر ارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت « عزیز زیبای من »
📚 کتاب «عزیزِ زیبای من» مستند روایی از روزهای پایانی زندگی شهید حاج قاسم سلیمانی است.
🔹فصل دوم
🔸صفحه:۵۰و۵۱
راوی: خانواده محترم شهید سلیمانی
یک روز صبح که زینب از خواب بیدار شد و دید پدرش بدون او رفته، شروع کرد به گریه کردن. مادر نامه ای را که حاجی برایش گذاشته بود، آورد وگفت:
«بیا، بابا این رو برای تو گذاشته.»
زینب سریع نامه را باز کرد و با اشتیاق خواند:
«بابا جان، برای من یه کاری پیش اومده. دو روزه می رم لب مرز و برمی گردم. قول بده مادرت رو اذیت نکنی! گریه وزاری نکن تا من برگردم.»
بعد هم در آخر نامه برایش نوشته بود:
«من یه جای کاغذ این نامه رو برای تو بوسیدم. اگه تونستی جای بوس من رو پیدا کنی!»
زینب با دیدن دست خط بابا آرام می گرفت وکمتر بی قراری می کرد؛ اما تا برگشتن بابا حسابی کلافه بود.
خیلی جاها زینب همراه پدر بود. حتی اگر کاری هم انجام نمی داد، همین همراهی کردن با پدر برایش شیرین و دل چسب بود. بعضی ها که رفتار او را می دیدند، تعجب می کردند. برایشان عجیب بود که چطور زینب می تواند شش هفت ساعت پشت در اتاق حاجی بنشیند تا جلسه ی او تمام شود. آن ها درک نمی کردند؛ اما برای او همین که نزدیک پدرش باشد، آرامش بخش بود.
این را به پدر هم گفته بود:
«بابا، اگه می خوای شهید بشی، اشکال نداره! اما من هم باید همرات باشم؛ چون من این دنیا رو بدون شما نمی خوام!»
این وابستگی دوطرفه بود وحاجی هم ازاینکه زینب همراهی اش می کرد، آرامش داشت. این همراهی آن قدر زیاد بود که یک بار سردار همدانی* به حاج قاسم گفت:
__
*سردار حسین همدانی که از او به عنوان «نابغه ی جنگ های ناهم تراز در غرب آسیا» و«مرد شماره ی دو سپاه» و«از بزرگترین فرماندهان جنگ سوریه» یاد می شود، درسال۱۳۹۴در سوریه به شهادت رسید.
خادم الشهدا-شهرستان-زاوه