eitaa logo
هیئت خواهران خادم الزهراسپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی_همدان
2.5هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
6.5هزار ویدیو
158 فایل
ارتباط با ادمین @Yassekaboood هیئت خواهران خادم الزهرا سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی همدان بلاخره خون شهید محمد حسین عزیز می‌جوشد و حاج قاسم هست #حدادیان #گلستان هفتم #شهید جمهور #تنها هیات مذهبی به نام #حاج قاسم در کشور @khaharankhademozahra
مشاهده در ایتا
دانلود
هیئت خواهران خادم الزهراسپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی_همدان
#بشقابهای_سفره_پشت_باممان #قسمت20 📡 ابعاد فروپاشی خانواده در برنامه‌های ماهواره‌ای 5⃣1⃣ ترویج تفکّ
📡 ابعاد فروپاشی خانواده در برنامه‌های ماهواره‌ای 6⃣1⃣فریب‌کاری‌های مذهبی 🔵بسیاری از کسانی که در ظاهر به پای‌بندی‌های دینی توجّه نمی‌کنند، یک وابستگی درونی و عاطفی به مقدّسات دارند؛ یعنی به صورت کلّی از دین نبُریده‌اند. برخی از شبکه‌های پرمخاطب فارسی‌زبان📺 با درک این رابطۀ درونی، سیاستی فریب‌کارانه👺 در پیش می‌گیرند و برنامه‌هایشان را با این ذائقه‌ها هماهنگ می‌کنند. مثلاً : 🔸در هنگام نماز، اذان شیعی پخش می‌کنند 🔹 در مناسبت‌های مذهبی، برنامه‌هایی با موضوع مذهبی روز می‌گذارند 🔸 در مناسبت‌هایی مانند شهادت اهل بیت علیه السلام، بویژه در مُحرّم، تغییرات محسوسی در برنامه‌های خود ایجاد کرده، از پخش آهنگ‌های تند، پرهیز می‌کنند. آنها با این کار، خود را هم‌رنگ با مخاطبان نشان می‌دهند و اهداف خود را پشتِ سر این فریب‌کاری‌ها پنهان می‌کنند. 🔴در برخی از این شبکه‌ها، تفکّرِ «هم فال و هم تماشا»، تبلیغ می‌شود؛ یعنی به مخاطب، چنین القا می‌کند که می‌توان مُهر مسلمانی را بر پیشانی داشت و از لذّت گناه😱 هم محروم نبود! شبکۀ «من و تو⛔️»، مهمانان یکی از برنامه‌های خود را که به رقص و پایکوبی و همچنین خوردن شراب مشغول بودند، شیعه معرّفی می‌کند. ⚫️ در این برنامه، به طور مکرّر، رقص مختلط مهمانان زن و مرد، نمایش داده می‌شد؛ در حالی که در پشتِ سر این افراد، تابلویی نصب بود با این عنوان: «یا علی مدد!». پیام این برنامه، در یک کلام، این است: می‌شود شیعه بود، از علی علیه السلام دَم زد و در همین حال، شراب نوشید و رقصید!😔 📚بشقاب‌های سفره پشت باممان، ص 97-98
هیئت خواهران خادم الزهراسپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی_همدان
🌷🌷🍃 🌷🍃 🍃 📗رمان امنیتی رفیق #قسمت128 حسین شانه بالا انداخت: - بهزاد رو هنوز نداریم؛ ولی ان‌شاءالله
🍀🌷🍀 🌷🍀 🍀 📓رمان امنیتی رفیق حسین گردنش را کج کرد و لبخند زد: - دستت درد نکنه حاجی... . نیازی سرش را بین دو دستش گرفت و صدایش آرام شد: - به دل نگیر حاج حسین. بالاخره منم از بالا تحت فشارم. درکم کن. حسین سرش را تکان داد و دستش را روی سینه گذاشت: - حاجی، من قول می‌دم تا سه روز دیگه تمومش کنم؛ به روح رفیق شهیدم قول می‌دم، ان‌شاءالله. نیازی سرش را بلند کرد تا به حسین نگاه کند. از نگاه حسین ترسید؛ هیچ‌وقت چنین قاطعیتی در حسین ندیده بود. می‌دانست حسین کسی نیست که به این راحتی قسم بخورد؛ آن هم روح رفیق شهیدش را. حسین سریع از جا برخاست تا نیازی، اشکِ جمع شده در چشمانش را نبیند. به عباس گفت: - بریم! عباس هم که مسحور مانده بود، ناگاه با تشر حسین به خودش آمد و دنبال حسین راه افتاد. قدم به راهرو که گذاشتند، عباس طاقت نیاورد: - حاجی چطوری انقدر مطمئن گفتید جمعش می‌کنید؟ اوضاع که خیلی به هم پیچیده‌ست! حسین جواب نداد. عباس آرام و با تردید گفت: - حاجی... . حسین آه کشید: - بیا بریم یه جایی. بعداً بهت می‌گم. *** مادر سپهر بر خلاف همیشه که با قد خمیده راه می‌رفت، این بار تلاش می‌کرد صاف قدم بردارد؛ هرچند با کمک عصا. چروک‌های چهره‌اش باز شده و تمام اجزای صورتش می‌خندید؛ احساس می‌کرد خیلی جوان شده؛ مثل همان روز که سپهر را به دنیا آورد. روسری بلند و سپیدش را زیر چانه گره زده بود به نشانه شادی و با تمام کندی‌اش در راه رفتن، با عجله عصا می‌زد تا خودش را برساند به سپهر. عباس با اشاره دست، پیرزن را راهنمایی می‌کرد به سمت تابوت. هنوز دقیقاً نمی‌دانست آن شهید کیست و نسبتش با حسین چیست؛ اما همیشه خاطر مادران شهدا برایش عزیز بود. پیرزن از هیجان نفس‌نفس می‌زد؛ اما کم نمی‌آورد. حسین متوجه نزدیک شدن عباس و پیرزن می‌شد. برای لحظه آخر، سرش را روی تابوت گذاشت و انگار بخواهد حرفی در گوشی با سپهر بزند، آرام و با صدای بغض‌آلودش گفت: - داره آبروم می‌ره سپهر... نذار من بمیرم رفیق...تو رو به امام حسین نذار من بمیرم... . عباس و پیرزن که به تابوت رسیدند، حسین از سر تابوت بلند شد و دستی به صورتش کشید. دنبال جایی می‌گشت که خودش را از چشم مادر سپهر پنهان کند. بعد از بیست و اندی سال، هنوز از زنده ماندنش خجالت می‌کشید؛ اما مادر سپهر زودتر او را دید و با صدایی که به وضوح از شادی می‌لرزید گفت: - سلام حسین آقا! خوبی مادر؟ چند وقته سراغی از من نمی‌گیری!؟
هیئت خواهران خادم الزهراسپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی_همدان
🍀🌷🍀 🌷🍀 🍀 📓رمان امنیتی رفیق #قسمت129 حسین گردنش را کج کرد و لبخند زد: - دستت درد نکنه حاجی... . نی
🍀🌷🍀 🌷🍀 🍀 📓رمان امنیتی رفیق حسین سر به زیر انداخت و سلام کرد. مادر سپهر، از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید: - حسین آقا دیدی سپهرم بالاخره اومد؟ قربونش بشم. عباس برای پیرزن چهارپایه‌ای آورد که بنشیند. زانوهای پیرزن درد می‌کرد و نشستن روی زمین برایش سخت بود. با چهره گشاده و مهربانش به عباس نگاه کرد و مادرانه گفت: - دستت درد نکنه پسرم. خیر از جوونیت ببینی عزیزم. و از جیب مانتویش، یک شکلات درآورد و دستش را به سمت عباس دراز کرد: - بیا مادر. بگیر قوت داشته باشی. ماشالله...اینم شیرینی اومدن سپهرمه. عباس سر خم کرد و با دو دست، شکلات را گرفت و تشکر کرد. ان شکلات در آن لحظه؛ برایش از همه شیرینی‌های دنیا شیرین‌تر بود. نگاه مادر سپهر چند لحظه روی عباس ماند؛ همه می‌توانستند بفهمند به چه چیزی فکر می‌کند. حتماً داشت به جوان خودش فکر می‌کرد... . پیرزن نشست و یکی از پاسدارها، درگوشی به حسین گفت: - باز کنم تابوت رو؟ استخونه ها...یه وقت حاج خانم ناراحت می‌شن. حسین نگاهی به پیرزن کرد که به سختی خم شده بود و با ذوق و شوق، به بدنه تابوت و پرچم ایرانی که روی آن کشیده بودند دست می‌کشید. سرش را بالا آورد و به حسین و عباس نگاه کرد: - پس درش رو باز نمی‌کنید پسرم رو ببینم؟ حسین مانده بود چطور برای پیرزن توضیح بدهد چیز زیادی از جوانش نمانده است. نگاهی به پاسدار کرد که نزدیک بود بغضش بترکد. آه عمیقی کشید و در دل به سپهر گفت: - دیگه خودت می‌دونی و مادرت! و با سر به پاسدار علامت داد در تابوت را باز کند. خودش هم از تصور نگاه کردن به سپهر بعد از بیست و چند سال، هیجان‌زده بود. در تابوت که باز شد، پیرزن جز یک پارچه سپید که دور چیزی پیچیده شده بود، چیزی ندید. چند لحظه، بدون این که پلک بزند به داخل تابوت نگاه کرد. حسین از این که اجازه داده در تابوت را باز کنند پشیمان شد. الان اگر پیرزن می‌خواست کفن را لمس کند، جز استخوان‌های میان پنبه چیزی زیر انگشتان چروکیده‌اش نمی‌آمد و ممکن بود حالش بد شود. همان شد که حسین فکر می‌کرد؛ پیرزن انگشتان لاغرش را گذاشت روی کفن و آرام لمسش کرد. انگار آمده بود سپهر را از خواب بیدار کند: - سپهر مادر...پاشو پسرم. پاشو قربون چشمای آبی‌ت برم! پاسدار و چندنفری که در معراج‌الشهدا بودند، طاقت نیاوردند و صدای گریه‌شان بلند شد؛ اما حسین عادت داشت آرام گریه کند. یک قطره اشک، آرام و بی‌صدا سر خورد روی صورتش تا سپهر و مادرش را تماشا کند. انگار دستان پیرزن خورد به استخوان‌های سپهر. استخوان‌های سپهر کم و بیش کامل بودند؛ انقدر کامل که بشود تشیخصش داد. گذر سال‌ها، استخوان‌ها را سبک کرده بود. مادر سپهر، بیشتر خم شد تا به تمام تابوت دست بکشد؛ اما دید از روی چهارپایه نمی‌تواند خوب سپهرش را برانداز کند. بدون این که بفهمد، نشست روی زمین. زانوهایش هم درد را فراموش کرده بودند. نشست و دوباره روی کفن دست کشید: - سپهرم...مادر پاشو دیگه!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر به محمد و آل‌ محمد-علیهم‌السلام- وصل شدید، معلوم می‌شه حب دنیا هم از دل شما بیرون رفته، دلیلش هم این روایت است که حضرت فرمود، هر کسی ما رو دوست داشته باشه، امور دنیایی‌اش، آخرتی حساب می‌شه.
11.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏝نقش بی‌نظیر امام صادق(ع) در ترویج اسلام🏝 الّلهُـمَّ‌عَجِّــلْ‌لِوَلِیِّکَـــ‌الْفَـــرَج
نجنگ! جنگیدی...؟ نترس، ترسیدی..؟ بمیر .. _شهیدعمادمغنیه..
‏⭕جوجه یه روزه:سلام خدا بر رئیسی و خاندانش ‏🔴گل آقا :چرا؟ ‏⭕چون زمان جاهلیت آل فریدون، مارو زنده بگور میکردن
8.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 💥 من باید با یه دختری ازدواج کنم که همه‌چیز تموم باشه! 💥 من باید با یه کسی رفیق بشم؛ که هیچ عیبی نداشته باشه! 💥 مردِ آینده‌ی من، باید یه مرد پخته و کامل باشه! ❌ خطــــر ؛ شما هم دنیای بدی خواهید داشت، و هم آخرت خطرناکی ‼️
🌠 خداوند ضمانت کرده وقتی انسان با تمام وجود در درگاه الهی اعتراف کند که خدایا من مطلقاً ذلیل و عاجز و ناتوان هستم و از خودم هیچ ندارم، به همان مقدار او را کمک می‌کند🤝. نه این که انسان مثلاً در درون خودش قدرتی احساس کند و بعد بگوید خدایا حالا تو هم کمکی بکن!