هیئت خواهران خادم الزهراسپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی_همدان
📓رمان امنیتی رفیق #قسمت12 عباس استارت زد و راه افتاد. درهمان حین پرسید: - کجای دروازه شیراز تشریف
📓رمان امنیتی رفیق
#قسمت13
- هعی آقا... خوش بحالتون که دلتون برای محلههای بالاشهر تنگ میشه.
و چندبار میدان را دور زد. میدان و در و دیوارها و مغازهها بوی انتخابات میداد. رنگهای منتخب هر نامزد انتخاباتی قسمتی از میدان را اشغال کرده بودند.
رنگ سبز به چشم میآمد. نزدیکی میدان آزادی به دانشگاه اصفهان، حال و هوا را انتخاباتیتر کرده بود. پشت ماشینها حتی، نامزدهای انتخاباتی دست تکان میدادند. دیگر سخت نبود موضع هر کس را بفهمی. یک مرزبندی مشخص شکل گرفته بود.
بعد از سه چهاردور، خیال حانان راحت شد و به عباس آدرس خانهای در همان حوالی داد. عباس هم که ظاهرا با پول درشت حانان حسابی سرخوش شده بود، آدرس را به راحتی پیدا کرد و چمدانها را هم تحویل داد. حانان گفت:
- اگه از کارت راضی بودم، معرفیت میکنم به یه جایی که براشون کار کنی و چندین برابر درآمد الانت دربیاری.
چشمان عباس برق زد:
- دستتون درد نکنه آقا. خدا از بزرگی کمتون نکنه!
عباس که در ماشینش نشست، صدای حسین را از بیسیم شنید:
- ببینم، پولی که حانان بهت پیشنهاد داد بیشتره یا حقوق که ما بهت میدیم؟ نکنه میخوای استعفا بدی بری برای حانان کار کنی؟
عباس خندید و گفت:
- حاجی ما دربست نوکر شماییم!
- بالاخره نوکر منی یا حانان؟
- آقا من نوکر انقلاب و مردمم. براشون هرکار بگین میکنم!
- خدا حفظت کنه پسر. ببین، ماشینت رو بذار یه جایی که توی دید نباشه و خودت برو تو یه موقعیت خوب خونه رو تحت نظر بگیر. یه نگاهی هم به دور و برش بنداز ببین وضعیت خونه چطوریه و به کجاها راه داره.
- چشم آقا.
- چشمت بیبلا.
حسین برگشت به سمت امید و میخواست از وضعیت شیدا و صدف بپرسد که صدای کمیل را شنید:
- حاجی این عباس چقدر باحاله! من واقعا داشتم شک میکردم از بچههای خودمونه. فکر کنم ساعتای مرخصیش رو میره مسافرکشی.
حسین خندید. وحید هم همینطور بود.
راحت در هر قالبی که لازم بود فرو میرفت. مثل همان روزهای آخر سال پنجاه و هفت و سال بعدش که با وحید کنار خیابانهای نزدیک دانشگاه کتاب میفروختند. وحید چه ذوقی داشت بابت این آزادی؛ بابت این که مجبور نبود کتابهای مورد علاقهاش را با ترس و لرز بخواند و بابت خواندن کتابهای شریعتی و مطهری به ساواک جواب پس بدهد. چقدر خوشحال بود که دیگر کسی این کتابها را ممنوعه نمیکند.
ادامه دارد...
#رمان_امنیتی_رفیق
#به_قلم_فاطمه_شکیبا
هیئت خواهران خادم الزهراسپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی_همدان
📓رمان امنیتی رفیق #قسمت13 - هعی آقا... خوش بحالتون که دلتون برای محلههای بالاشهر تنگ میشه. و چ
📓رمان امنیتی رفیق
#قسمت14
صدای عباس از بیسیم او را به خودش آورد:
- حاج آقا یه خونه ویلاییه، یه در جلوش داره و یه در هم به یه کوچه دیگه. بهش میخوره ده بیست سال پیش ساخته باشنش. نمیدونم غیر حانان کسی توش هست یا نه. ولی حانان در رو با کلید باز کرد.
- خوبه پسر. حواست به جفت درها باشه. گرچه بعیده از دستش بدی چون احتمالا باهات هماهنگ میشه اگه بخواد جایی بره. ولی حواست باشه کسی اگه رفت پیشش خبر بدی بهم.
- آقا جسارتا من انقدر خودسازی نکردم که طی الارض بلد باشما... چطوری دوتا در رو حواسم باشه؟
- دیگه اون مشکل توئه پسر جان!
- بله چشم. برم ببینم چکار میشه کرد.
حسین به امید سپرد از شهرداری درباره وضعیت خانه استعلام بگیرد و روی خط کمیل رفت:
- کمیل جان، موقعیت اون خونه رو برات میفرستم، ببین چیزی ازش میدونی؟
امید سرش را از روی لپتاپ بلند کرد:
- کمیل از کجا باید بدونه آقا؟
حسین فقط با یک لبخند ملایم به امید نگاه کرد. امید هم سرش را تکان داد:
- آهان ببخشید. چشم. به کار خودم میرسم!
- آفرین پسر چیز فهم.
چند ثانیه بعد، صدای کمیل روی بیسیم حسین آمد که:
- آقا این خونه شخصیشه. تا قبل از این که از ایران برن با خانوادهش اینجا زندگی میکرده. فکر کنم از وقتی رفتن هم دیگه کسی توش نبوده چون تا جایی که من میدونم سرایدار و اینا نداشتن.
- دستت درد نکنه. منتظر سارا بمون توی فرودگاه تا بیاد.
- چشم حاجی. امری بود هم در خدمتم.
کمیل نشسته بود داخل ماشینش و با انگشت روی فرمان ضرب گرفته بود. مثل بار دوم که ارمیا را دید. زیر باران، نیمه شب در یکی از خیابانهای برلین، مقابل یک «بار» در ماشینش نشسته و روی فرمان ضرب گرفته بود که ارمیا بیهوا در ماشینش را باز کرد و نشست روی صندلی کنار راننده. سردش بود. چندبار کف دستهایش را به هم کشید و گرفت مقابل بخاری ماشین.
کلاه و شال گردن را طوری بسته بود که صورتش پیدا نباشد. بعد از چند ثانیه که حالش برگشت به حالت عادی، یک فلش از جیب کاپشنش درآورد و گذاشت کف دست کمیل: اینا همه تراکنشهای مالیشونه. خودم که دیدم سرم سوت کشید. چندتا موقعیت هم هست که خودمم نمیدونم دقیقا چیه ولی فکر کنم به دردتون بخوره؛ توی چندتا از کشورهای عربی. حدود صد صفحه گزارشهای جلساتشون هم هست. تقریبا همه چیزای به درد بخوری که بود رو ریختم روش.
کمیل هم رضایتمندانه لبخند زد:
- دستت درد نکنه. خدا خیرت بده.
ارمیا که تازه حالش سر جا آمده بود، با غمی که در چشمهایش نمایان بود پرسید:
- کار بابام خیلی خرابه نه؟
ادامه دارد...
#رمان_امنیتی_رفیق
#به_قلم_فاطمه_شکیبا
هدایت شده از طبیبِ جان
16.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥دعای توصیه شدهی امام خامنهای برای بیماری شایع شده #کرونا :
📖 دعای هفتم صحیفه سجادیه را با توجه بخوانید.
◣@Javaher_Alhayat ◢
࿐❁☘❒◌🌙◌❒☘❁࿐
🌹🌺🌹🌺
ما راه کربلا را با خون خود جارو کرده ايم تا بتوانيد به راحتي از اين راه ها به زيارت قبر سيدالشهدا (سلام الله علیه) برويد، ولي در آنجا نيز اين حقير را از دعاي خير خود فراموش نکنيد و از مولا بخواهيد که اين حقير را در راه خودش بپذيرد ...
❤️ شهيد علي اصغر صادقي ❤️
#شهیدانه
+استادپناهیانمیفرمودند↯
اگربیقرارِ "امامزمان" هستیداین
نشانھیِسلامتےروحےشماست!☺️💛
اللھمعجللولیڪالفرج...(:
1_1117377010.mp3
11.74M
#ارتباط_موفق ۵۲
▲ اگر احساس ناامنی، در یک ارتباط بوجود آید؛ کار آن ارتباط تمام است!
احساس ناامنی نیز، هیچگاه بیدلیل تولید نمیشود!
☜ اگر شما ذاتاً روحیهی غیبت، و خبرچینی داشته باشید،
حتی اگر غیبتِ فرد مقابلتان را نکنید، باز هم؛ برای نَفْس او، تولیدکنندهی احساس ناامنی خواهید بود.✘
#مقام_معظم_رهبری 🎤
#استاد_شجاعی
@Ostad_Shojae
5.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقوای هارون الرشید و دنیایی او رو فریب داد!!
نگاهی دیگر به #تاریخ به روایت شهید صدر
شهید صدر میگوید دنیای هارون به ما داده شود حاضریم از امام دست برداریم!!
جهت اطلاع خودمون که هی نگوییم اگه ما در کوفه بودیم امام را حتما یاری!!نگوییم اهل کوفه نیستیم!! نگوییم اگه به قدرت برسیم عادلانه عمل خواهیم کرد!!نگوییم فلان مسئول دم از انقلابی میزنه به قدرت برسه حتما خوب عمل میکنه!!....لااقل اول امتحان پس بدیم اون وقت مغرورانه و متکبرانه اون حرفا رو بزنیم!! .
مغرور و متکر شدن هم عاقبتی جز ابلیس نداره!!او یک فرشته بود هزاران سال عبادت کرد!!ولی مغرور شد و متکبر بخاطر یک سجده نکردن طرد شد!!
شرایطی کوفه داشت ما هم بودیم احتمالا تسلیم میشدیم!خواص دنیا طلب و فریب مردم!!ترس به جان مردم،حمله به خونه ها و کشتن افرادی برای دست کشیدن از امام !!پول دادن به عده ای برای خالی کردن پشت مسلم
••🌱••
محاسبه ی نفس اینست که:
انسان هر شب دل خویش را محک بزند، و
ببیند دلبند و دلبر او کیست!...
#شبــ قبل از خواب چند دقیقه ای محاسبه اعمال کن
که هم جایت بوی حسیــن(ع)
می ڱیرد و هم خوابت...
#دلبر #حسیـــن؏♡
#بهار_مهدوی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استورۍ
-یهسلامازراهدور
-منونزدیڪمیکنهبهڪربلا🕊
سی و یک روز تا اربعین
#اللهم_الرزقنا_کربلا
36.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴یک دهه عاشقی🏴
اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسین لالنا الا حسین…
🏴🏴🏴🏴
آقا! تو را «آقا» مرا «نوکر» نوشتند
یعنی تو را اوّل مرا آخر نوشتند
روی سیاه من یقیناً حکمتی داشت
شکر خدا نام مرا خادم نوشتند
🏴🏴🏴🏴
✴️هیئت خواهران خادم الزهرا سلام الله علیها سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی