🎉 سالروز ولادت حضرت علی اکبر (ع)
و روز جوان تبریک و تهنیت باد
📝 ... اما علىاكبر - جوان محبوب و فرزند عزيزش - كه اجازهى ميدان خواست، امام يك لحظه هم درنگ نكرد و به او اجازه داد. اينجا مىشود معرفت پسر و عظمت مقام پدر را فهميد. ... وقتى كه نوبت به جانبازى و شهادت بنىهاشم رسيد، اوّل كسى كه درخواست اجازه براى ميدان مىكند، همين جوان مسؤوليّتشناس است؛ او علىاكبر، پسر آقا و پسر امام و از همه به امام نزديكتر است، پس براى فداكارى از همه شايستهتر است. اين هم يك مظهر امامت اسلامى است؛ اينجا جايى نيست كه دنيا، منافع مادّى، سود اقتصادى و شهوات نفسانى تقسيم كنند؛ اينجا مجاهدت و سختى است؛ اوّل كسى كه داوطلب مىشود علىبنالحسين، علىاكبر است. اين، معرفتِ اين جوان را مىنماياند و امام حسين هم عظمت روحىاش را در مقابل اين كار نشان مىدهد و به مجرّد اينكه او درخواست مىكند، امام حسين عليهالسّلام هم اجازه مىدهد كه به ميدان برود.
📚 برشی از کتاب #۷۲_سخن_عاشورایی
@KhameneiBook
هدایت شده از KHAMENEI.IR
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 لحظاتی از حضور حضرت آیتالله خامنهای در حرم مطهر حضرت امام خمینی(ره) در آستانه دهه فجر. ۱۴۰۴/۱۱/۱۱
💻 Farsi.Khamenei.ir
♦️ مرادت اینجاست
📚 برشی از کتاب «متولّد چهل و دو»
خاطره مرحوم حاج علی آقا شمقدری از روز تاریخی ۱۲ بهمن
📝 همهجا زمزمهی ورود امام خمینی بود. نهایتا روز یازده بهمن اعلام شد فردا حضرت امام به ایران میآیند. ... تاب ماندن در این مکان را نداشتم؛ بی قرار بودم. عدهای از رفقا مثل آقای غفاریان و صابریفر رفته بودند تهران به پیشواز امام. من دل تو دلم نبود. نمیدانستم فردا چه خواهد شد. آیا اجازهی ورود به هواپیمای امام داده خواهد شد یا نه؟ بیتاب بودم. شب سختی بود. انتظار، اضطراب و خوشحالی و نگرانی، همه چیز باهم یکی شده بود.
صبح که شد، آمدم مغازه و آقای مقدسزاده تلویزیون آورد و برنامه شروع شد. تلویزیون داشت امام را نشان میداد و هواپیما نشسته بود که ناگهان تصویر امام رفت و تصویر شاه آمد روی صفحهی تلویزیون. ظاهراً در ساختمان تلویزیون درگیری شده بود و برای لحظاتی اختیار تلویزیون افتاده بود دست شاهدوستها. به قدری عصبانی شدم که میخواستم تلویزیون را بردارم پرت کنم داخل خیابان. بعداً فهمیدم خیلیها این کار را کردند و با دیدن تصویر شاه تلویزیون را زمین زدهاند.
... وسط روز تصمیم گرفتم بروم دیدار امام. آمدم سراغ رجبزاده؛ بعد هم برادرم آقا رضا و پسرم محسن را خبر کردم و راه افتادیم... در تهران همهی اینها را بردم خانهی پدر خانمم و فردا صبحش رفتیم دیدن امام. مقابل مدرسهی علوی ایستاده بودیم که آقای خامنهای آمدند؛ خیلی هم عجله داشتند؛ دنبال کار مهمی بودند؛ ولی ایستادند و احوالپرسی کردند و گفتند: مرادت همینجا است.
آن روز امام را دیدم، بهترین لحظات عمرم بود و هست.
📌 ثبت سفارش:
https://shop.khameneibook.ir/product/کتاب-متولد-چهل-و-دو
@KhameneiBook
📌 کانال رسمی انتشارات انقلاب اسلامی
وابسته به دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای(مدّظلّهالعالی)
در پیامرسان ایتا:
eitaa.com/khameneibook
🔶 به دوستان خود معرفی کنید
@khameneibook