#نزاع
تو خیابون تصادفی دیدم که فقط ماشین خراش برداشته بود و دو راننده سر این خیلی جر و بحث میکردند و کار داشت به جاهای باریک میکشید😉😢😒
رفتم جلو گفتم: ببخشید آقایان، وقتی یکی تو تصادف ضرر جانی میبینه میگید که ای کاش فقط وسیلهنقلیهاش خراب شده بود و خودش سالم بود ولی الحمدالله الان که چیزی نشده پس #نزاع نکنین و خدارو شکر کنین…!😊
در اینجا بود که از هم عذر خواهی کردن و گفتن واقعا همین طوره.😊
کانال خاطرات امر به معروف و نهی از منکر
@khameroon
#تبذیر
يه كار قشنگ تو رستوران هتل
👌هر روز هم عددِ وزن دور ريز كمتر می شد.
کانال خاطرات امر به معروف و نهی از منکر
@khameroon
#مسولین
یکی از نمایندههای شورای شهرمون یه حرف اشتباهی رو تو جلسه شورای شهر مطرح کرد
با چند تا از دوستان که صحبت میکردم همه از این حرف ناراحت بودن
با پیشنهاد یکی از دوستان قرار شد که هر کدوم به شماره اون فرد تماس بگیریم و یا بهش پیامک بدیم و اعتراضمونو بهش اعلام کنیم
شماره اون آقا کمکم بین افراد شهرمون پخش شد و طی دو روز تعداد زیادی بهش اعتراض کرده بودن
روز سوم بود که دیدیم مجبور شده یه بیانیه بده و از همه عذر خواهی کنه
کانال خاطرات امر به معروف و نهی از منکر
@khameroon
🔴 هدف این نیست که خودت رو ثابت کنی یا اعتقادت رو به رخ طرف بکشونی و پُزِ علمی بدی!😒
🔵 هدف اینه که دستش رو بگیری و خوبیش رو بخوای!😊😍
کانال خاطرات امر به معروف و نهی از منکر
@khameroon
😊 برای نهی از منکر بعضیها کافیه بگی: «از آدم با شخصیتی مثل شما بعیده!»
کانال خاطرات امر به معروف و نهی از منکر
@khameroon
#مهربانی
یـہ روز داشتیم با ماشیـن تـو خیابون مےرفتیـم
سر یـہ چراغ قرمز ...🚦
پیرمـرد گل فروشـے با یـہ ڪالسڪه ایستاده بود ...
منوچـہر داشت از برنامـہ ها
و ڪارایـے ڪـہ داشتیم مےگفت ...😌
ولـے مـن حواسـم بـہ پیرمرده بود ...
منوچـہر وقتے دید
حواسم به حرفاش نیست ...
نگاهـمو دنبال ڪرد و فڪر ڪرده بود دارم به گلا نگاه میکنم ...🌷
توے افڪـار خـودم بودم ڪہ
احسـاس ڪـردم پاهام داره خیس مے شہ ...!!!
نـگاه ڪردم دیـدم منوچـہر داره گلا رو دستہ دستہ میریزه رو پاهام ...💐
همـہ گلاے پیرمرد و یہ جا خریده بود ..!
بغل ماشین ما ،
یـہ خانوم و آقا تو ماشین بودن …
خانومـہ خیلـے بد حجاب بود …
بـہ شوهرش گفت :
"خـاااااڪـــــ بـر سرتــــــ ... !!!
ایـݧ حزب اللہـیـا رو ببین همه چیزشون درستـہ"😎
منوچہر یـہ شاخـہ🌹برداشت و پرسیـد :
"اجازه هسـت ؟"
گفتـم : آره
داد به اون آقاهـہ و گفت :
"اینو بدید به اون خواهرمون ...!"
اولیـݧ ڪاری ڪہ اون خانومہ کرد
ایـن بود که رژ لبشو پـاڪــ ڪـرد و روسریشو ڪـشـید جلو !!!😇
کانال خاطرات امر به معروف و نهی از منکر
@khameroon
قوت قلب یکی از اعضای کانال
بسیار ممنونیم
کانال خاطرات امر به معروف و نهی از منکر
@khameroon
#اسراف
#تبذیر
با همسرم رفته بودیم رستوران!
چون هردو به اندازه یک نفر غذا می خوردیم؛ فقط یه غذا سفارش دادیم...
وقتی غذامون رو آوردن، میز بغلی خیلی بد به ما نگاه میکردن ...
- چرا؟
- چون میخواستیم اسراف نشه و برای دو نفر، فقط یه غذا سفارش داده بودیم! همین!!
نگاه های سنگین و تحقیرآمیز اونا تا آخر همراه ما بود!! ولی اصلا مهم نبود! چون رضایت خداست که مهمه نه مردم...
خیلی از اوقات همین کارو میکنیم و دوتایی یه غذا سفارش میدیم...یا اگر غذا اضافه بیاد، بدون خجالت ظرف میگیریم و اضافه اش رو همراهمون میاریم...حتی اگر مقداری نون اضافه مونده باشه اونو برمی داریم...
🔸چون رستوران ها همه ی غذاهای اضافی رو دور می ریزن🔸
و به همین روش اسراف نکردن رو به شکل عملی به بقیه آموزش میدیم...
کانال خاطرات امر به معروف و نهی از منکر
@khameroon
💢خاطره ای از یک روحانی!
❗️«دخترهای دانشگاه باید اسلحه حمل کنند!»❗️
ساعت حدود 5 عصر بود و من مشغول نوشتن یک طرح برای باشگاه پژوهشی در کمیته ی فرهنگی بودم✍🏻
کاملاً تمرکز گرفته بودم که ناگهان یک دختر خانمی مانتویی، با ظاهری بسیار نامناسب وارد اتاق من شد و سلام کرد!
جواب سلامش را که دادم بدون مقدمه گفت: «حاج اقا ببخشید می توانم به شما اعتماد کنم؟ بچه ها می گویند راز کسی را فاش نمی کنید!».
من هم بگونه ای که خیالش را راحت کنم محکم گفتم: « مطمئن باش من در موضع مشورت به هیچ کس خیانت نمی کنم ».
همین که خیالش راحت شد چند لحظه ای سکوت کرد و بعد با احتیاط گفت: «حاج آقا من یک سؤال شرعی دارم آیا دختران می توانند برای امنیت خود اسلحه همراه خودشان داشته باشند؟».
شما بودی چی می گفتی؟
من که از تعجب نمی دانستم چه بگویم تمرکز گرفتم و با تامل گفتم: «منظورت را واضح تر بگو»
آن دختر خانم که جرأت حرف زدن پیدا کرد بود گفت: «حاج آقا راستش را بخواهید من هر روز یک سلاح سرد امثال چاقو و ... با خودم دارم ولی می خواهم یک کلت کمری تهیه کنم!»
توی این دانشگاه ما، چیزهایی آدم می بیند که در هیچ جای دنیا نمونه ندارد!
گفتم: «آخه چرا؟»
گفت: «حاج آقا من بعضی وقت ها که تا ساعت 9 یا 10 شب کلاس دارم وقتی به منزل بر می-گردم نزدیک ساعت 11 شب می شود برای همین وقتی از دانشگاه به طرف خانه می روم در پیاده رو پسرها اذیت می کنند و متلک می گویند. یا وقتی منتظر تاکسی می شوم ماشین های مدل بالابوق می زنند و اذیت می کنند! حاج آقا به خدا شاید وضع ظاهریم به نظر شما بد باشه ولی من اهل خلاف و رابطه های نامشروع نیستم من فقط دلم می خواهد خوش تیپ باشم!»
من هم بدون مکث گفتم: «خوب از نظر دین هیچ طوری نیست شما اسلحه دفاعی داشته باشید اصلاً همه ی دختران برای دفاع از خود باید نوعی اسلحه حمل نمایند ولی نه هر سلاحی یک نوع سلاح است که خیلی هم قدرت تخریب و دفاعی بالایی دارد!»
بنده ی خدا که منتظر موضع مخالف من بود با این حرف های من داشت شاخ در می آورد! برای همین خیلی زود گفت: «چی؟ چه؟ چه اسلحه ایی مجاز است؟ اسمش چیه؟».
من که دیدم بدجوری عجله داره گفتم: «اگه بگم قول میدی یک هفته استفاده کنی اگه جواب نداد دیگه استفاده نکن».
بنده خدا خیلی هیجان زده شده بود گفت: «قول می دم قول می دم ... قول مردونه!».
گفتم: «اسم آن سلاح بی خطر و بسیار کار آمد چادر است! شما یک هفته استفاده کن ببین اگه کسی مزاحمت شد دیگه هیچ وقت به طرفش نرو!».
با تعجب مثل کسی که ناگهان همه انرژی اش کاهش پیدا کرده باشد گفت: «چادر! اخه چادر ...».
گفتم: «دیگه آخه ندارد یک هفته هم هیچ اتفاقی نمی افتد».
با حالت نیمه ناامید تشکر کرد و رفت.
و من ماندم و فکرِ مشغول، که ای بابا عجب کاری کردم نکند بنده خدا دیگر هیچ وقت سراغ چادر نرود نکند از مشورت کردن با روحانی بیزار شود. وجدانم، من را سرگرم این فکرها کرده بود که یادم افتاد به حرف امام خمینی عزیز(ره) که فرمودند: «ما مأمور به وظیفه هستیم نه مأمور به نتیجه!».
لذا با خدای خودم خیلی خودمانی گفتم: «خدایا من سعی کردم وظیفه ام را انجام دهم انشالله مورد رضایت تو قرار گرفته باشد بقیه اش هم، هر چه تو صلاح بدانی...».
مدت حدود یکی دو ماه از جریان گذشت و من به کلی فراموش کرده بودم تا اینکه روزی یک خانم محجبه به اتاق من آمد سلام کرد گفت: «حاج آقا من رو می شناسی؟».
من هم هرچه فکر کردم به یاد نیاوردم برای همین گفتم: «بخشید شما را نمی شناسم».
گفت : «من همان دختری هستم که اسلحه به من دادی تا همراه خودم حمل کنم حالا هم که می بینید مثل یک بچة خوب، سلاح چادر حمل می کنم هرچند هنوز درست و حسابی چادری نشده ام!».
من هم که حیرت زده شده بودم گفتم: «خوب برایم تعریف کن چه شد که چادری بودن را ادامه دادی؟»
ادامه 👆
پس از مکثی، شروع به گفتن جریان کرد: «راستش حاج آقا وقتی از اتاق شما رفتم خیلی درباره ی حرف های شما با تردید فکر کردم ولی تصمیم گرفتم امتحان کنم. برای همین چند روز، وقت برگشتن از دانشگاه به طوری که همکلاسی ها متوجه نشوند مخفیانه چادر پوشیدم و تجربه کردم که نه پسری به من متلک می گوید نه ماشینِ مزاحم بوق می زند اصلا کسی تصور نمی کند که منِ چادری اهلِ خلاف باشم، راستش را بخواهید بدانید هیچ وقت فکر نمی کردم دخترهای چادری این همه #امنیت دارند! و این همه خیالشان از بابت مزاحم های خیابانی راحت است.
کم کم جریان چادر پوشیدن من را بچه های کلاس متوجه شدند الان هم مدتها است که دائم با چادر رفت و آمد می کنم و از کسی هم خجالت نمی کشم البته فکر نکنید حالا دیگر بسیجی شده ام. ولی قصد ندارم اسلحه ایی که تازه کشف اش کرده ام را به این راحتی از دست بدهم. بعضی از دخترای کلاس متلک می گویند ولی بیچاره ها خبر ندارند من چه گنجی یافته ام. البته جریان را برای یکی از بچه ها که نقل کردم تمایل پیدا کرده برای فرار از دست مزاحم ها چادر بپوشد ولی خودش می گوید خانواده اش اصلا اهل #چادر و امثال چادر نیستند ولی فکر کنم تصمیم دارد چادر بخرد».
راستش را بخواهید من دیگر حرفی برای گفتن نداشتم برای همین فقط به حرف های او توجه می کردم دلم می خواست زودتر از اتاق برود تا اشکهایم سرازیر شوند.
وقتی از اتاق رفت تنها کاری که توانستم انجام بدهم سجده شکر بود.
کانال خاطرات امر به معروف و نهی از منکر
@khameroon
شما هم به عقاید ما احترام بگذارید!
دیشب داشتم تو کوچه میرفتم. یه ماشین صدای ضبطش، که ترانه پخش میکرد، رو زیاد کرده بود.🔊🔊
از کنارم رد شد.
- گفتم: امشب شب شهادته!!
رفت جلوتر وایساد.
چندتا جوان تو ماشین بودن🚙
رسیدم بهش....
- دست گذاشتم رو سینه و گفتم: سلام.
- گفت: سلام. چی گفتی؟
- گفتم: امشب، شب شهادته!
- گفت: من شاید یه جوری عزاداری کنم صد برابر از شماها بهتر!
- گفتم: دمشما گرم! منم چیزی نگفتم! فقط گفتم شب شهادته...
- گفت: خیلی خوبه به عقاید همدیگه احترام بگذاریم!!
- گفتم: خدا خیرت بده! پس به عقاید ما احترام بگذار و صدای ضبطت رو کم کن و فقط خودت گوش بده....
- بعد گفتم: اصلا شب شهادتم نباشه، این صدای زیاد برای ساکنین محل، مزاحمت ایجاد میکنه. اصلا مداحی هم باشه، صدای ضبط باید طوری باشه که مزاحمت برای دیگران ایجاد نکنه...
آخرش هم به همدیگه ابراز محبت کردیم و از کنار هم گذشتیم...
کانال خاطرات امر به معروف و نهی از منکر
@khameroon
چرا چیزی نگفتی؟!
خانه ی یکی از اقوام، که ماهواره هم داشتند، دعوت بودیم.
رضا توضیحاتی در مورد نحوه تشکیل این شبکه ها، منابع مالی، اهداف و حامیانشون داد.
- چند نفری شروع کردن به مسخره کردن رضا!
- میگفتن: مغزت رو شستشو دادن، تو کله شما کردن که ماهواره بده و...
بعد از مهمانی، من با رضا تند برخورد کردم که: چرا این حرف ها رو میزنی که مسخره ات کنند؟!
رضا گفت: " من توضیحات لازم رو گفتم و وظیفه ام رو در قبال این خانواده انجام دادم؛ دیگه اون دنیا از من نمی پرسن تو که دیدی و میدونستی چرا چیزی نگفتی؟؟!!"
کانال خاطرات امر به معروف و نهی از منکر
@khameroon