eitaa logo
شادی و نکات مومنانه
65هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
26.3هزار ویدیو
329 فایل
در صورت رضایت صلوات برای #مادر_بنده و همه اموات مومنین بفرستید لطفا @Yaasnabi   @BaSELEBRTY @zendegiitv4 @menoeslami @jazabbb @shiriniyeh @mazehaa @cakekhaneh @farzandbano @T_ASHPAZE @didanii @sotikodak تبلیغات @momenaneHhh
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سوتی،طنز،دیدنی ها
سلام نمیدانم یادم نمیاد ولی هیچ وقت فکر نکنم جایی با آبروی خانواده ام بازی کرده باشم ولی مطمئنم این دهه نودیا برای با خاک یکسان کردن پدر و مادر آفریده شدن بردن آبروشون رفتیم خونه دوستم میوه آورد برامون پسرم میگه مامان من انار میخوام انگور هارو میگفت 🍇🍇🍇 انار ها حالا من😳 صاحب خونه😆 جالب این که پشت خونه درخت انار داریم کسی میتونه راهنماییم کنه چرا و چرا 😡😡😡😡😡 ┄┅┅❅👧▪️😍▪️👶❅┅┅┄ @sotikodak
شدیدا لازم برای شما✍🏻🔻 اگر باید مقاله بنویسید ولی مبتدی هستید🧐 اگر در جستجو مقالات ضعف دارید؟ 🔍 دوره دانلودی آموزش نگارش مقاله و روشهای نوین جستجو مقالات ☄جهت دانلود این دوره👨🏼‍⚖👇 https://foghamoz.ir ۱۰درصد برای طلبه و دانشجو: boohoos158 کد بالا را وارد کنید⏏ 💎💠اطلاعات بیشتر: 👇 https://eitaa.com/joinchat/2720661641C4fc69c4601
هدایت شده از تبلیغات شادی و نکات مومنانه
🚈⚗ قطعا نیازه کند خوان ها🤢 شاگرد تنبل ها😩 خسته ها 🤒 این کانال واقعا لازمه👇🏿 https://eitaa.com/joinchat/4188274736Cc6e3f318a0 🅾⏏⏏⏏⏏⏏🅾 🌕🚀🌎
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
طراحی خلاقانه اسپینر جلوه های ویژه داره 😃👌 ┄┅┅❅🔻◽️🔻🔵🔻◽️🔻❅┅┅┄ @khandehpak
موافقید؟😁 ┄┅┅❅🔻◽️🔻🔵🔻◽️🔻❅┅┅┄ @khandehpak
هدایت شده از سوتی،طنز،دیدنی ها
ی روز دخترم ک کلاس دوم بود داشت تو خونه مامانم اینا املا مینوشت،منم کلماتش رو داشتم از تو آشپزخونه بهش میگفتم و مشغول آشپزی بودم،هر کلمه ای ک میگفتم رو بعد از اینکه مینوشت بلند میگفت:مامان نوشتم بعدی😊ب کلمه ی "هدر" رسیدم و بعد از مدتی متوجه شدم از دخترم صدایی نمیاد😕یکمی ک گوشامو تیز کردم شنیدم ک مامانم زنگ زده ب ۱۱۸ و داره از اونا میپرسه ک آقا "هدر"با کدوم "ه" نوشته میشه😐بعدشم ازشون تشکر کرد و قطع کرد،اونم ب دخترم انتقال داد😂😂😂 کلا مامانم هر مشکلی و هر سوالی تو هر زمینه ای داشته باشه از ۱۱۸ کمک میگیره ک مبادا بخواد جلوی کسی کم بیاره 😂🤣😂🤣😂🤣😂🤣😂🤣 ┄┅┅❅👧▪️😍▪️👶❅┅┅┄ @sotikodak
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بازی که به هوش و تمرکز بالا نیاز داره😁 ┄┅┅❅🔻◽️🔻🔵🔻◽️🔻❅┅┅┄ @khandehpak
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼 🌸🍃🌼🌸🍃🌼 🍃🌼 🌸 ✨ ✨ هوشنگ ابتهاج تعریف میکرد: در مراسم کفن و دفن شخصی شرکت کردم... دیدم قبل از اینکه بذارنش تو قبر، چیزی حدود یک وجب سرگین و فضولات تر گوسفند، توی کف قبر ریختن. از یک نفر که اینکار رو داشت انجام میداد، سوال کردم که: این چه رسمی ست که شما دارید؟ گفت : توی رساله نوشته که این کار برای فرد مسلمان مستحبه و ما مدت هاست برا مرده هامون اینکار رو انجام میدیم! میگفت که چون برام تعجب آور بود، سریع گشتم یه رساله پیدا کردم و رفتم سراغ طرف و بهش گفتم: کجاش نوشته؟ طرف هم میره تو بخش آیین کفن و دفن میت، آورد که بفرما! دیدم نوشته کف قبر مسلمان، مستحب است یک وجب پهن تر باشد!😁🤦‍♀ نقل از دكتر شفيعي كدكنی ┄┅┅❅🔸🔹🔶🔲🔶🔹🔸❅┅┅┄ @khandehpak 🌸🍃🌼🌸🍃🌼 ✨
8.55M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠زنی که آینده دخترش او را به دنیا بازگرداند ▪️این قسمت: بوسه عفو ▫️تجربه‌گر : خانم بهاره حسینی 💢لینک فیلم کامل در تلوبیون: https://www.telewebion.com/episode/2561401 ┄┅┅❅🔻◽️🔻🔵🔻◽️🔻❅┅┅┄ @khandehpak
پروتز گفتم:" موتور به این خوبی رو فروختی واسه پروتز؟ معلوم هست چی‌می‌گی؟ تو از این کارا نمی‌کردی..." خندید مثل همیشه! انگار نه انگار کار اشتباهی انجام داده باشد، یه تکه از پیتزا را توی دهانش گذاشت. _چقد شلوغش می‌کنی، گفتم تو فکر پروتزم، چه اشکال داره؟ به زیبایی کمک می‌کنه، اعتماد به نفس می‌ده، موتور رو نیاز نداشتم... داشتم توی خودم حرص می‌خوردم و به رفتار بی‌تفاوت جلال نگاه می‌کردم. تنهایی و رفاه، داشت چه بلایی سر دوست ساده من می‌آورد. معلوم نبود چه کسی برایش از پروتز حرف زده و خامش کرده بود. دستش رو زیر چانه‌اش گرفت و گفت:" گونه‌ها رو که پروتز کردم باید برم سراغ چونه، ببین چقدر خوشگل می‌شه عین چونه بت‌من!" و غش‌غش خندید. بی‌خیال شدم و فقط نگاهش کردم. جلال وقتی تصمیمش را می‌گرفت کسی جلودارش نبود. فقط گفتم:" حالا بی‌گدار به آب نزنی، بگو تا یه دکتر خوب بهت معرفی کنم." دیروز همین که وارد پارکینگ شدم، جلال را دیدم، هر چه تقلا می‌کرد نمی‌توانست ماشینش را روشن کند. با سر سلام کرد و باز هم استارت زد. لبخند پیروزمندانه‌ای زدم و گفتم:" بعد از دو سال معلومه باطریش خوابیده، موتورم که مفت فروختی..." جوابم را نداد و از روی صندلی عقب یک جعبه بزرگ و سنگین را بیرون کشید و به سمت من آمد. _ رفیق شدی واسه همین روزا ماشینتو روشن کن بریم، از صبح با تاکسی رفتم و اومدم دیگه حوصله ندارم، کولرم بزن تا برسیم یه کم بخوابم...فقط هی سوال نپرس! جلال بود و همین کارهای عجیب و غریبش! بدم نمی‌آمد از جعبه و کارهای مشکوکش سر در بیاورم، تلفنی به عاطفه خبر دادم و با تمام خستگی ماشین را بیرون کشیدم. جلال مثلا خوابید و من داشتم طبق نقشه‌ای که گفته بود رانندگی می‌کردم. جایی در حاشیه شهر، محله‌های کوچک و قدیمی، معلوم نبود اینطور جاها را از کجا پیدا می‌کند. همین که رسیدیم، مثل برق‌گرفته‌ها از جا پرید. سرو وضعش را مرتب کرد و جعبه را با احتیاط برداشت و راه افتاد. پرسیدم:" منم بیام؟" همانطور که پشتش به من بود، گفت:" نه شاید راحت نباشن!" و جلوی دری قدیمی ایستاد. صدای جیغ و هیاهو بلند شد و جلال با بچه‌های قد و نیم‌قد رفت داخل خانه! چند دقیقه‌ای نگذشت که با پسربچه‌ای که یک پای مصنوعی داشت و به سختی ولی با خوشحالی راه می‌رفت، از خانه بیرون آمد. با خنده‌ای از ته دل داد زد: " پروتز مجتبی قشنگه آقای دکتر؟" پسر بچه به من نزدیک شد و با شوقی غیرقابل تصور گفت:" آقای دکتر خیلی خوبه، دست شما درد نکنه...!" هاج و واج نگاهشان کردم. در راه برگشت، جلال سکوت کرده بود از آن سکوت‌هایی که حال خوشی دارد. پرسیدم:" این مجتبی رو از کجا پیدا کردی؟" خندید. دستی به ریش‌های مرتب و بلندش کشید. _یه کانال زدم، البته به کانال کمیل نمی‌رسه، به اسم کانال پروتزی‌ها، خیلی باحاله، بچه‌های اونجا خیلی خوبن، همشون معصوم و مهربونن مث مجتبی، فقط برای بقیه‌شون باید فکر دیگه‌ای بکنم، آخه دیگه موتور ندارم بفروشم. نگاهش کردم، باید در مورد کانال کمیل هم تحقیق کنم، به جلال و شوخی‌هایش اطمینان ندارم. ┄┅┅❅🔻◽️🔻🔵🔻◽️🔻❅┅┅┄ @khandehpak