انشاءالله فرصت بشه، توفیق بشه چنتا دوره جدید خفن برگزار کنیم
✅ دوره جذب همسفر عشق 💍
(ویژه مجردها)
✅ دوره زندگی عاشقانه 💞
(ویژه متاهلین)
استاد ما میفرمودند از هر فرصتی استفاده کنید و چند آیه قرآن بخونید.
سوره واقعه بعد از نماز عشاء
سبب افزایش رزق میشه🌱
#وسعت_رزق
خانه استعدادیابی | مرتضی خداوردی
🔰یه نکته طلایی پس از سالها تجربه مشاوره : اگه برای همسرت وقت نذاری، بازی خیلی پیچیده میشه!! یا دچ
👆👆
سریع نرو این پست رو
به همسرت نشون بده!😉
اول خودت رو تغییر بده....
پاشووووو
مسئولیت زندگیت رو بپذیر
همش دنبال مقصر نباش!
خودت رو تغییر بده
شروع کن👇
ورزش کن
لباس خوب بپوش
شاد باش
تفریح کن
کتاب بخون
پادکست گوش بده
زیارت برو
دعا کن
کسب و کار جدید شروع کن
ریسک کن
به آقاهه میگی:
چرا شاد نیستی؟ چرا کیف نمیکنی؟ چرا کتاب نمیخونی؟ چرا رشد نمیکنی؟
میگه: آخه زنم پایه نیست! 🙄
به خانمه میگی:
چرا برای خودت وقت نمیذاری؟ چرا دنبال علایقت نمیری؟ چرا رشد نمیکنی؟
میگه: آخه شوهرم پایه نیست!
انگار همه دنبال یه مقصر میگردیم تا ثابت کنیم اگه زندگیمون اونجوری که میخوایم پیش نمیره، تقصیر ما نیست؛ یکی دیگه مانع موفقیت ماست!
اما یه سؤال مهم:
چرا برای شروع زندگی بهتر، منتظر تغییر دیگرانیم؟
قرار نیست همسرمون همیشه مثل ما فکر کنه، مثل ما ذوق داشته باشه یا برای همه برنامههامون پایه باشه.
گاهی باید یاد بگیریم از خودمون شروع کنیم؛ رشد کنیم، شادتر زندگی کنیم و مسئولیت انتخابهامون رو بپذیریم.
🌱 همسر خوب، همسفر رشده؛ اما فرمان زندگی خودت دست خودته!
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+تا حالا غمی داشتی که به مرور
زمان ذرهای ازش کم نشه؟
- آره....
چقدر ما تنها شدیم😭
آقا رفت
حاج قاسم رفت
سردار حاجیزاده رفت
سردار سلامی رفت
.....
خدایا یا منم ببر
یا لحظه لحظه زندگی منو
خرج اهداف آقای شهیدمون کن
مهدی رسولینماهنگ نامه ای از آقا 320.mp3
زمان:
حجم:
16.1M
نامهای از آقای شهیدم😭
هدایت شده از عقل سرخ | مهدی محمدی
War report110 mohammadi177405 part1.mp3
زمان:
حجم:
10.1M
گزارش بهروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 110 - بخش اول (وضعیت جنگ شناختی)
مهدی محمدی - 17 مهر 1405
@mohammadi61
هدایت شده از شهید خامنهای به روایت خودش
امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف میشوی!
سال ۱۳۴۶ یا ۱۳۴۷؛ خواب دیدم که حضرت امام خمینی وفات یافته و جنازهی ایشان در یکی از خانههای مشهد واقع در نزدیکی خانهی پدر من روی زمین است. مردم بسیاری برای تشییع جنازه جمع شدند، که من هم در میان آنها بودم. دردی جانکاه قلبم را میفشرد و غم و اندوه وجودم را گرفته بود. تابوت را از آن خانه بیرون آوردیم و روی دوشها گرفتیم. بعد تشییعکنندگان که جمعیّت انبوهی بودند، در پی جنازه به حرکت درآمدند، که در میان آنها شمار بسیاری از علما بودند و من هم با آنها حرکت میکردم. طبق معمول، جنازه در برابر ما میرفت و تشییعکنندگان که بیشترشان علما بودند نیز به دنبال آن میرفتند. من با آنها میرفتم، با صدای بلند میگریستم و از شدّت تألّم و تأثّر، با دست روی زانوی خود میزدم. چیزی که بر غم و درد من میافزود، این بود که میدیدم برخی از علما ـ که هنوز چهرههایشان را در خاطر دارم ـ بدون آنکه توجّهی بکنند و عبرتی بگیرند، و بیآنکه احساس اندوهی در آنها مشاهده شود، با هم صحبت میکنند و میخندند! و من کاری از دستم برنمیآمد جز این که این درد و اندوه جانکاه را تحمّل کنم.
جنازه به آخر شهر رسید، بیشتر تشییعکنندگان بازگشتند، امّا جنازه راه خود را در بیرون شهر ادامه داد و تعداد بیست سی تشییعکننده ـ که من هم جزء آنها بودم ـ همچنان در پی جنازه حرکت میکردند. سپس جنازه به تپّهای رسید. بیشتر تشییعکنندگان در پائین تپّه ماندند. جنازه به همراه چهار پنج تشییعکننده به سمت بالای تپّه رفت، که من هم با آنها به دنبال جنازه بودم.
بالای تپّهها معمولاً از پائین کوچک به نظر میآید؛ امّا وقتی انسان بر بالای تپه قرار میگیرد، میبیند بزرگ و گسترده است. تپّهای که ما بر بالای آن رفتیم، همچنان که از پائین دیده میشد، قسمت بالای آن کوچک و شبیه یک تختخواب بود. و ما تابوت را آنجا قرار دادیم.
من به پائین پا نزدیک شدم تا در حالی که چهرهی امام خمینی را میبینم، با او وداع کنم. وقتی کنار پا ایستادم، به چهرهی امام که در تابوت آرمیده بود، مینگریستم. ناگهان دیدم دست راست امام که انگشت سبّابهی آن به حالت اشاره بود، به سمت بالا حرکت میکند. حیرت شدیدی سراپایم را گرفت. سپس دیدم امام با چشمان بسته شروع کرد به حرکت برای نشستن، تا اینکه انگشت اشارهاش به پیشانی من رسید و آن را لمس کرد یا نزدیک بود لمس کند. من در این حال با شگفتی و حیرت نگاه میکردم. بعد لبهایش را گشود و دو بار به زبان فارسی گفت: تو یوسف میشوی ... تو یوسف میشوی!
از خواب بیدار شدم، در حالی که تمام جزئیّات این خواب در ذهن من بود؛ همچنان که تا به اکنون نیز در ذهنم باقی مانده است. خوابم را برای خیلی از بستگان و دوستان نقل کردم؛ از جمله برای مادرم (رحمة الله علیها)، که فوراً این خواب را چنین تعبیر کرد:
ـ بله، یوسف خواهی شد، به این معنی که همواره در زندان خواهی بود!
یکی دیگر از کسانی که این خواب را با تفسیر مادر برایش نقل کردم، شیخ جواد حافظیان بود، که سال ۱۳۴۹ در زندان مشهد با هم در یک سلّول بودیم.
پس از آنکه من به ریاست جمهوری انتخاب شدم، او نزد من آمد و گفت: روز انتخابات ریاست جمهوری در مکّه بودم ـ چون انتخابات با موسم حج تقارن یافته بود ـ وقتی به سوی صندوق رأیگیری بعثهی حج ایران رفتم، به یاد آن خواب و تفسیر مادر شما از آن افتادم و زدم زیر گریه؛ زیرا فهمیدم مسئله فقط در زندان خلاصه نمیشده است.
#ماجرای_روز ؛ ۱۷ مهر تنفیذ حکم دوره اول ریاست جمهوری شهید خامنهای
شهید خامنهای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا