#رمان_داستانی_پازل
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_هفتم
عاکفه در حالی که متعجب بود اما خیلی خوشحال شده بود و نتونست احساساتش رو کنترل کنه با حالت ذوق زده ای رو به من کرد و گفت: بفرما رضوان جان اینم از این مشکل که حل شد!
با این حرفش بدجوری گیر افتادم...
هر چند که تا همین چند ساعت پیش به نظرم این کاری که عاکفه توضیح داده بود خوب به نظر می رسید و فقط حضور آقایون رو مانع میدیدم، اما حالا که آقای سلمانی این مانع رو هم برداشته ولی من دیگه اصلا اونجوری فکر نمی کنم!
ما خانم ها یه سیستم خیلی قویی، خدا داخل گیرنده های مغزمون نصب کرده و داریم که البته اگه بخاطر استفاده نکردن از کار نیفتاده باشه خوب می فهمیم نگاه یه آقا و طرز حرف زدنشون داره چه پیامی رو انتقال میده!
و حالا گیرنده های مغزی من دقیق این پیام رو گرفت که حالات و رفتار آقای سلمانی و بیانش چی رو داره می رسونه! ولی نمیدونم چرا عاکفه گیج میزد!
آقای سلمانی و عاکفه هر دو تا نگاهشون به من بود که ببینن با حل کردن این مشکل نظر من چیه؟!
نمیدونستم دیگه چه بهانه ای میشه آورد که از زیر تیغ نگاه آقای سلمانی که حس خیلی بدی در من بوجود آورده بود میشد فرار کرد!
عاکفه هم که کلا تو باغ نبود شاید بخاطر اینکه مجرد بود و فکر کنم به تنها چیزی فکر نمیکرد همون مسئله ای بود که فکر من تماما درگیرش شده بود!
وسط این استیصال و درموندگی بودم که آقای سلمانی از جاش بلند شد و با همون حالت چندشش خیلی خوشحال گفت: خوب ظاهرا دیگه مشکلی نیست بیاین بریم اتاقتون رو نشون بدم!
از سر ناچاری بلند شدیم و پشت سرش راه افتادیم هم زمان توی دلم داشتم با خدا صحبت میکردم که خدا جون، من فقط هدفم اینه موثر باشم! مفید باشم! خودت حواست بهم باشه...
و چقدر این خدای مهربان شنوا و دانای حرفهای شنیده و نشنیده است...
هنوز به در اتاق مورد نظر نرسیده بودیم که گوشیم زنگ خورد...
مامانم بود و با یه استرسی از پشت گوشی گفت: که مبینا از صبح بی حال و بی اشتها بوده و الان هم تب کرده و هر کار هم میکنه تبش پایین نمیاد!
خبر تب مبینا خبر خوبی نبود، اما من رو یاد آیه ی از قرآن انداخت که چه بسا چیزی شما گمان می کنید به ضررتان است اما نعمت و خیری در آن نهفته...
و این نعمت نهفته دقیقا توی اون لحظات همان راه نجاتی بود برای گریز از اون موقعیت تنش زا...
با چند برابر شدت استرس مامانم نگرانیم رو توی چهره ام بروز دادم و گفتم: ببخشید من دخترم تب کرده و باید فورا برم و بدون هیچ معطلی از عاکفه و آقای سلمانی خداحافظی کردم و از اون فضای زجر آور به سرعت نور اومدم بیرون...
از یه طرف ذکر لبم شکر خدا بود که همیشه حواسش بهم هست...
از یه طرف هم نگران مبینا بودم و مدام دعا میکردم مشکل خاصی نداشته باشه...
هم نگران سلامتیش بودم، هم قرار بود فردا محمد کاظم بعد از دو هفته از ماموریت بیاد و اگه مبینا مریض باشه طبیعتا حال هممون گرفته میشد!
یه گوشه ی ذهنم هم داشتم دنبال یه جواب جمع جور برای محمد کاظم پیدا میکردم که مطمئنا ازم می پرسید چرا از پروژه ی سرکار رفتنم منصرف شدم....
ادامه دارد....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
#وعده_صادق2
#بصیرت_افزایی
#تحلیل_سیاسی
🔮 @gamegahanbine 🪩
#خاطرات_دومین_سفر_اربعین
#قسمت_هفتم
نیم ساعتی گذشته بود برعکس دفعه ی قبل یه اتفاق عجیب بود! اینکه من هیچ حال و حس معنوی نداشتم نه اشکی نه دلتنگی نه دعایی هیچی !
شنیده بودم از بزرگانی مثل آقای بهجت اجازه ورد اشکه! شنیده بودم اشکت جاری بشه برا اهل بیت یعنی همون موقع دارن بهت نگاه میکنن!
خوب وقتی آدم اشکش در نمیاد چکار باید بکنه! هیچی دیگه هیچ کار نکردم! ( البته بگم راهکار داره ها! من اون لحظه یادم رفته بود چکار باید کنم که بعدا براتون تعریف می کنم کجا یادم اومد یا بهتر بگم یادم آوردند که چه کنم)
بعد دیدید بعضی هامون سریع توجیه و بهانه میاریم که حتما بخاطر اینه، حتما بخاطر اونه! منم دقیقا با یه بهانه به خودم گفتم حتما بخاطر خستگی زیاده بهتره کمی استراحت کنم!
ولی خوب من که نمی تونستم مثل همسرم و بچه هام نقش زمین بشم !
هر چند که اینقدر شلوغ بود که هیچ کس دقت نمیکرد روی زمین انسان از نوع زن یا مرد یا بچه خوابیده!
ولی بهر حال با توجه به روحیات خودم نهایتا به حالت نشسته سرم رو گذاشتم روی دستهام، شاید براتون پیش اومده و تجربه کردید آدم از شدت خستگی خوابش نبره و دقیقا حال من اینطوری بود ضمن اینکه یه عذاب وجدان هم سراغم اومده بود که چرا از این لحظه ها استفاده نمی کنی!
دو ساعتی توی همین وضعیت بودم که دیگه کم کمابنقدر رفت و آمد زائرها زیاد شد که بچه ها و همسرم و هر کسی اون اطراف بود از همهمه و سر و صدا بیدار شدن...
به سختی رفتیم یه گوشه ای پیدا کردیم که بشه وسیله ها رو گذاشت تا یه فکری کنیم در همینحین بچه ها که سر حال تر شده بودن با هم داشتن صحبت میکردن
عارفه زهرا به محمد حسین می گفت: اینجا همونجایی که امام علی بهمون کلی جایزه میده!
محمد حسینم اومد پیش من و گفت: مامان عارفه میگه اینجا از امام علی کلی جایزه گرفته به منم میده؟
دستم رو کشیدم روی سرش و در حالی که گفتم آره مامان جان هر چی بخواین آقا بهتون میده، احساس کردم پیشونیش داغه!
پیش خودم گفتم از شدت خستگیه بعد هم برای اینکه حالش رو عوض کنم با هم بلند شدیم رفتیم سمت اولین مغازه اسباب بازی فروشی کنار صحن...
عارفه زهرا با محمد حسین درخواست هایی که از آقا داشتن به چشم برهم زدنی اجابت شد و رسیدن، یعنی از عروسک گرفته تا تمام وسایل حمل و نقل عمومی مثل ماشین و هواپیما و قطار اسباب بازی ...
همسرم هم توفیق پیدا کرد به جای آقا پول این هدیه ها روحساب کنن...
ما خوب میدونستیم این هزینه کردن عین سرمایه گذاری ذهنیه برای بچه ها و لازمه!
خلاصه حال بچه ها به طور اساسی عوض شد...
بچه ها همون گوشه ی صحن مشغول بازی شدن همسرم هم رفت که ببینه صبحانه که دیگه نه ، نهار چکار کنیم که به پیشنهاد همدیگه با اون شلوغی به این نتیجه رسیدیم که فعلا یه نون و پنیر بخوریم تا ببینیم چی میشه!
جمعیت لحظه به لحظه شلوغ تر میشد من تصمیم گرفتم برم داخل حرم که عارفه هم گفت مامان منم همراهت میام، دستش رو گرفتم و با هم رفتیم داخل ولی اینقدر شلوغ و ازدحام بود خصوصا حضور آقایون که واقعا نمیشد داخل صحن اصلی شد و رفت پای ضریح...
با دختر یه سلام از همونجا دادیم و مجبور شدیم برگردیم...
من رو به همسرم گفتم :چقدر شلوغه!
نتونستیم بریم زیارت که هیج! ایوان طلای آقا رو هم نتونستیم ببینیم!
که ایشون گفت: با تجربه ایی که من دارم هر چی این دو سه روز وضعیت اینجا شلوغتر بشه بالاخره حضور جمعیت چند میلیونی دیگه!
ناخودآگاه با این جمله ی همسرم فکری به ذهنم رسید...
ادامه دارد....
#سیده_زهرا_بهادر
#وعده_صادق2
#بصیرت_افزایی
#تحلیل_سیاسی
🔮 @gamegahanbine 🪩
#سم_مهلک
#قسمت_هفتم
#بر_اساس_واقعیت
دستم رو از پشت سرش به سمت جلو کشید و حالت تهاجمی گرفت، طوری که واقعا دستم پیچ خورد و خیلی ناجور درد گرفت!
همزمان گفت: ممنون از نصایحت خانم!!!
از اینکه فکر می کنی با دو تا بچه طرف هستی حالم بهم میخوره!
قماش شما همیشه همینطوریه! بیشتر از اینکه فکر کنه چطوری خودش رو درست کنه، به فکر درست کردن من و امثال منه!
در حالی که داشتم دستم رو ماساژ میدادم با عصبانیت گفتم: حداقل قماش ما تکلیفش معلومه! شما از کدوم قماشی که با کسی که نمی شناسی اینطوری رفتار می کنی؟!
مهسا هم از رفتار فریده شوکه شد!
طوری که برای دفاع از من هولش داد سمت عقب و گفت: فریده حالیت هست داری چکار میکنی؟!
فریده عصبی تر مثل یه مار زخم خورده به سمت من اومد که حالا مهسا سپرم شده بود!
رو به مهسا گفت: آره من خوب حالیمه چکار دارم می کنم، اما ظاهرا تو حالیت نیست با کی داری می پری؟ این جماعت به اسم جهنم برات جهنم میسازن بدبخت!
راحت بگم و خلاصت کنم، پرپرت می کنن مهسی!
مهسا با یه اغده ای دستش رو طرف فریده بلند کرد و با فریاد گفت: آره من بدبختم!
اصلا بگو ببینم من با تو بودم دیگه تو پری می بینی داشته باشم!
واسه من پری هم باقی مونده که نگران پرپر شدنم باشم!
هان جواب بده لعنتی!
و با همین حالت حمله برد سمت فریده و با هم دست به یقه شدن!
فریده جیغ میزدددد: چیه ایندفعه چی زدی که حالیت نیست چکار داری می کنی؟
مهسا جیغ که چه عررررض کنم! در حالی که عربده می کشید گفت:
هنوز نزدم ولی ایندفعه نیت کردم عامل بدبختیم که تویی رو درست بزنم تا حالم درست جا بیاد!!!
منم وسط این معرکه گیر افتاده بودم و نمی دونستم جلو برم؟! جلو نرم؟!
پیش خودم حرص میخوردم و می گفتم: هدی عجب غلطی کردی داشتی زندگیتو می کردی!!!
اما در حقیقت این هنوز شروع غلط من نبود و من هنوز وارد معرکه ی اصلی که به غلط کردن بیفتم نشده بودم!
وسط جیغ و گیس و گیس کشی فریده و مهسا دلم رو زدم به دریا و گفتم خدایا من که فقط بخاطر تو وارد این ماجرا شدم بالاخره باید یه کاری بکنم و بعد خودم رو انداختم بینشون...
حالا فریده مشت و لگد میزد من میخوردم!
مهسا میزد من میخوردم!
خلاصه اینقدر ضربه خوردم که دیگه دوتاشون دلشون برام سوخت و بی خیال دعوا شدن!
منم اون وسط مثل جنازه افتاده بودم!
مهسا به سمتم اومد و کمک کرد که بشینم فریده هم هنوز با حالت تمسخر داشت نگاه میکرد!
از وضعیت موجود حالم خیلی بد شد و یکدفعه داد زدم: لعنتیا من گفتم بریم با هم آب هویج بخوریم، نه اینکه بِخُوردَم کتک و کتک کاری بدین!
یه لحظه از جمله ای که گفتم خودم متعجب شدم!
یعنی این من بودم که گفتم لعنتیا!!!
آره خودِ من بودم!
ولی من هیچ وقت این مدلی حرف نمیزدم که!
ذهنم درگیر شد که نکنه من اینقدر تاثیر پذیرم که کمتر از دو ساعت کمال همنشین در من اثر کرد و لحنم عوض شده! توجیه کننده ی درونم سریع وارد عمل شد و گفت: نه هدی چی میگی تو با خودت!
تاثیر پذیری چیه!
تو قدرت تاثیر گذاریت خیلی بیشتره!
حالا گیرم این وسط چهار تا کلمه هم بگی که تو رو قبول کنن و بپذیرن تا کارت راحت تر پیش بره و زودتر به هدفت برسی....
ادامه دارد....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
#وعده_صادق3
#بصیرت_افزایی
#تحلیل_سیاسی
🔮 @gamegahanbine 🪩
#سم_مهلک
#قسمت_هفتم
#بر_اساس_واقعیت
وسط کشمکش درونیم بودم که فریده سرش رو به حالت تاسف باری برای مهسا تکون داد و گفت: من دیگه طاقت این وضع رو ندارم مهسی!
اگه تو میخوای و دوست داری برو با این سعادت خانم هویج بستنی نوش کن!
مهسا در حالی که داشت کمک من می کرد گفت: هر جور راحتی!
تا بلند شدم کمی چادر و مانتوم رو که حسابی خاکی شده بود رو بتکونم، فریده رفت!
مهسا هم بدون اینکه واکنشی به رفتن فریده نشون بده تنها یه جمله گفت: به درک که رفتی!
و بعد اومد بدون معطلی کمکم کردتا لباس های خاکیم تمیز بشه!
گفتم: مهسا ببخش من باعث شدم بینتون بهم بخوره، باور کن اصلا نمی خواستم اینطوری بشه!
مهسا از من که مطمئن شد ظاهرا چیزیم نشده گفت: اول که تو ببخش که نیومده مفصل پذیرایی شدی اونم این شکلی! بعد هم من آرزو میکردم کاش یکسال پیش تو زندگی من اومده بودی تا اصلا این دوستی من با فریده شکل نمی گرفت!
در هرصورت مهم نیست اسیرش نشو...
حالا بگو ببینم به ما آب هویج بستنی میدی یا نه!
خیلی دوست داشتم مهسا ادامه بده که ببینم ماجراشون از اول چی بوده که اینجوری میگه! اما ترجیح دادم خودش برام توضیح بده تا اینکه من سوال کنم...
با هم راه افتادیم به سمت پاتوق من، همونجایی که دیگه تقریبا هیچ کدوم از دوستان صمیمی ام نمانده بود که طعمش رو نچشیده باشه و حالا نوبت مهسا بود. البته مهسا از نظر تیپ و رفتار تفاوت عمده ای با سایر دوستام داشت و حتی هنوز من مطمئن نبودم که می تونه دوست من باشه یا نه؟
پشت میز منتظر نشسته بودیم تا سفارشمون آماده بشه و برامون بیارن، خواستم دوباره بخاطره فریده ازش دلجویی کنم و بگم که نگران فریده هم هستم که حالا تنهاست مشکلی براش پیش نیاد، که مهسا گفت: یه زنِ مطلقه ای، مثل فریده چیزی برای از دست دادن نداره خیلی نگرانش نباش!
چشمام از تعجب داشت از حدقه میزد بیرون!
با همون حالت گفتم: فریده مطلقه است!!!!
مهسا نفس عمیقی کشید و گفت: آره متاسفانه
ناخودآگاه پرسیدم: وااای آخه چرااااا؟!
مهسا ادامه داد: اونطوری که فریده برام تعریف کرده ، شوهر خیلی خوبی داشته و ظاهرا ماجرای طلاقشون بخاطره یه نگاه بوده.
ابروهام بیشتر توی هم رفت و متعجب تر گفتم: واا! یه نگاه باعث طلاقشون شده؟!
مهسا بدون اینکه حرفی بزنه فقط با حالت خاصی سرش رو تکون داد....
همزمان دو تا لیوان هویج بستنی جلومون گذاشته شد. نمیدونم چی باعث شد مهسا ترجیح بده دیگه بحث رو ادامه نده و مشغول آب هویج بستنی بشه!
ولی ذهن من داشت از سوالات متعدد منفجر میشد!
نتونستم طاقت بیارم و با کمی تردید بدون اینکه نگاهش کنم پرسیدم: مهسا تو هم ازدواج کردی؟!
با اینکه مثلا خودم رو مشغول آب هویج بستنی کردم تا جوابش رو بشنوم اما احساس میکردم خیره داره بهم نگاه میکنه، نهایتا به ناچار چون جواب دادنش طول کشید سرم رو بالا آوردم... و حدسم درست بود دقیقا داشت خیره بهم نگاه میکرد و بعد از تامل چند دقیقهای گفت: نچ من ازدواج نکردم!
کمی خیالم راحت شد، اما یه لحظه با خودم گفتم پس این داریوش کی بود این وسط؟ و فوری بچه مثبت درونم بهم گفت به تو چه! مگه فضول مردمی! و من خیلی شیک قانع شدم!
کمی از آب هویجم خوردم و چون نمیخواستم توی زندگی مهسا کنجکاوی کنم بیشتر از این چیزی نپرسیدم، ولی مهسا خودش ادامه داد....
ادامه دارد....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
#وعده_صادق3
#بصیرت_افزایی
#تحلیل_سیاسی
🔮 @gamegahanbine 🪩
14.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 #کنترل_خشم
#فرزند_پروری
#قسمت_هفتم
استاد: دکتر سعید عزیزی
7⃣قسمت هفتم
:بررسی علل پرخاشگری
اهمیت به نقاط ضعف طرف مقابل
✅ 👨👩👦👦 @khanevadearame 💞
#روانشناسی_دینی
#خانواده_آرام
#سبک_زندگی_اسلامی
14.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 #کنترل_خشم
#فرزند_پروری
#قسمت_هفتم
استاد: دکتر سعید عزیزی
7⃣قسمت هفتم
:بررسی علل پرخاشگری
اهمیت به نقاط ضعف طرف مقابل
✅#وعده_صادق3
#بصیرت_افزایی
#تحلیل_سیاسی
🔮 @gamegahanbine 🪩