خاطره ای از شهید مرتضی مطهری:
همسرش را فرستاده بود اصفهان که با دخترشان ديداري تازه کند.
خانم بعد از چند روز با دوستش از اصفهان برگشته بود. ديگر نيمه شب شده بود و ديده بود همه بچه ها خوابند و آقا مرتضي بيدار.
منتظرشان نشسته بود با يک سيني چاي تازه دم و يک ظرف ميوه و يک ديس شيريني. !!
براي او که تازگي نداشت. هر چه يادش مي آمد، بيشتر وقت ها دم کردن چاي صبحانه کار آقا مرتضي بود.😊
دوستش اما حسابي تعجب کرده بود: « واقعاً همه روحاني ها اينقدر خوبند؟!»👌💖
بعد شوهرش آمده بود کنارش و با ناراحتي در گوشش چيزي زمزمه کرده بود: « مي ترسم يک وقت من نباشم و شما از سفر بياييد و کسي نباشد که به استقبالتان بيايد.»
برگرفته از خاطرات همسر شهيد آيت الله مرتضي مطهري
منبع:نشريه همشهري آيه سال چهارم ارديبهشت 91
هدیه به روح مطهر شهید #صلوات
#شهدا #دفاع_مقدس #مدافعان_حرم #مدافعان_سلامت #کلام_شهدا #خاطرات #جبهه_مقاومت #عکس
👨👩👦👦 @khanevadearame 💞
#روانشناسی_دینی
#خانواده_آرام
#سبک_زندگی_اسلامی