این آتش درون
این حرارت اشک ها
این سوختن ها برای کسی که هیچ وقت ندیدیمش
همه آثار ولایت است
این محبت اهل ولاست
این محبت اصحاب حسین است
ان للحسین حراره فی قلوب المومنین لا تبرد ابدا
https://eitaa.com/khanevadechandfarzandi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
قربان گریه هایت سید عزیز مجاهد شهید 😭
چه آتشی به دلمان زدی ❤️🔥
شبهاي هجر را گذرانديم و زنده ايم
ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود
😭😭😭
دلم آشوبه
کم حوصله ام
اما مادرها هر جور که باشیم در هر حالتی مادریم
و الحمدلله
یکی از مراقبت های من در سال تحصیلی همین کاره
بررسی موهای بچه ها
به این ترتیب که سرشون رو با روغن زیتون کامل چرب می کنم و با شونه ریز شونه می کنم
البته بهتره که موهای پسرها کوتاه کوتاه کوتاه بشه و دخترها هم که مقنعه می پوشند اگر از زیرش هد هم بزنند خوبه
البته من به دخترا یاد دادم که هرجا غیر از خونه خودمون قراره بخوابند حتما روسری شون رو، روی بالشت پهن کنند و بعد اون روی روسری رو سر کنند یا اینکه مراقب باشند سرشون به سر بقیه نچسبونند و مراقبت های اینچنینی
با این حال اولا چک و مراقبت
و بعد اگر سر و کله موجودات ریز پیدا بشه بهترین راه همین شونه کردن با روغن و بعد دونه دونه در آوردن تخم ها هست
البته که پیشگیری بهتر از درمانه
این شونه ریز هم حدود هشت سال پیش از دیجی کالا خریدم جنسش استیله و راضی ام
گفتم بگم شاید به درد شما هم بخوره
و مراقب باشید 🌱
https://eitaa.com/khanevadechandfarzandi
#مراقبت
#بهداشت_مو
#مدرسه
بسم الله الرحمن الرحیم
«باید ایستاده، عزاداری کنیم»
دلم روشن بود که بلایی بر سرمان نازل نشده. سعی کردم، بیتوجه به آسمان که دلش گرفته بود، به امورات بچهها رسیدگی کنم. پردهها را کنار زدم تا خانه را از این فضای غمبار ، بیرون بکشم. نور ضعیفی از پشت ابرها، خودش را روی فرشها پهن کرد. حال و هوای خانه کمی بهتر شد اما من... نمیدانم چه دردی به جانم افتاده بود. دلشوره داشتم. از۳۰ اردیبهشت به بعد، آسمان اینطور نباریده بود. اسباببازیها و لباس های بچهها را تند تند از دور خانه جمع کردم. ظرفها را شستم. لباس های روی رختآویز را جمع کردم. از این اتاق به آن اتاق میرفتم و برای خودم کار جور میکردم. تلاشی ناموفق جهت فکر نکردن به خبرهای ضد و نقیض.
باران هر چند دقیقه شدت میگرفت و باز آرام میشد. آسمان مثل کسی شده بود که داغی دیده و با دلداری دیگران ساکت میشد، بعد چیزی نمیگذشت که به یاد عزیز از دست رفتهاش، دوباره شیون سر میداد.
برای رهایی از فکر و خیال، پشت سیستم نشستم. کارهای عقب افتادهی دانشگاه را پیگیری کردم. قطعی چندبارهی برق، سرعت لاک پشتی اینترنت و تقاضاهای پیدرپی بچهها، حسابی توی روزمرگی غرقم کرد. وقتی به خودم آمدم که زندگی از جریان افتاده بود. از قاب گوشی به چهرهی محجوباش، که میخندید، خیره ماندم. رشتهی ترسها و افکارم از دستم در رفت. انگشتهایم روی صفحهی گوشی ضربه میزدند و چیزهایی تایپ میکردند. فقط من نبودم. مادرهای دیگر هم حالشان دست کمی از من نداشت. تا چند دقیقه قبل، داشتیم برنامه میچیدیم، آش نذری برای سلامتی سید بپزیم. دست به دعا برداریم و خدا را به معصومیت طفلهایمان قسم بدهیم، که قهرمان کودکیهایمان و تکیهگاه جوانیمان را از ما نگیر.
به سختی خودم را از روی زمین جمع کردم. آدم ناامید و وارفتهای بودم که باید با کاردک از زمین تراشیده میشد. پاهایم را دنبال خودم کشاندم تا اتاق. بچهها خواب بودند. یادم آمد، میخواستم کنارشان بخوابم. خوب شد نخوابیدم. والا باز هم خودم را نمی بخشیدم. مثل ساعت۱:۲۰ که در خواب راحت بودم.
پهلوی بچهها دراز کشیدم. ولی گوشی را کنار نگذاشتم. از ترس اینکه خبر تازهای شود و من بیخبر بمانم. مثلاً پیامی بیاید که شهادت سید مقاومت، کذب بوده برای فریب دشمن. زنده است و من در هوایی نفس میکشم که او هم در آن نفس میکشد.
ناامیدی قالبترین حسی بود که داشتم تا قبل از دیدن آن فیلم. همان که سید خوش سیمای ما، با صدای گرم و گیرا اش میگفت:« کشته شدن، باعث بیداری و استواری و عزم بیشتر میشود و محاصره باعث زیادتر شدن اعتماد و توکل و اتصال به قدرت حقیقی...» عزاداری ام بعد از شنیدن کلمات سید جور دیگری شد. داغ همانقدر سوزان بود و غم همان اندازه سنگین. اما ایستادم. باید ایستاده عزاداری میکردم.
به سمت آشپزخانه پا تند کردم. غذا را بار گذاشتم. برای سرباز های کوچک خانهام و رزمندهی بیرون خانه که زمانی به آمدنش نمانده بود. باید زندگی را به جریان میانداختم. کارهای انجام نشده را توی لیست فعالیتهای فردا نوشتم. کاغذ و قلمم را دست گرفتم تا روایت کنم چه ظلمها به ما شد، اما ما با مشتهایی محکم، همچنان ایستادهایم.
ف. محمدی
https://eitaa.com/khanevadechandfarzandi
ارسالی مخاطب
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کاش من بجای شماها صدبار میمردم 😭