#مرد_رویاها
#بخشی_از_متن_کتاب
✅پیرمردی بدون بالاپوش در گوشه خیابان زیر برف کز کرده.😞
نوجوانی به هنگام عبور، چشمش به پیرمرد میافتد و پاهایش سست میشود.🙍♂
نوجوان پالتویش را در میآورد و به نحوی که دیده نشود، به سمت پیرمرد میرود و از پشت آن را روی دوش پیرمرد میاندازد و به سرعت دور میشود؛ با یک تا پیراهن🏃♂
پیرمرد برمیگردد اما روی نوجوان را نمیبیند😞
چمران: من به اون پالتو احتیاج داشتم، پالتوی دیگهای هم نداشتم.😔
اون شب سرمای سختی خوردم و چند روز بستری شدم.🤒😷
ولی خوشحال بودم از اینکه تونستم رضایت خدا رو به دست بیارم.😍👌
پروانه(دختری که چمران با او ازدواج
میکند):
ولی این شیوهای نیست که بشه باهاش یه عمر زندگی کرد.😳🤷♀
چمران: این اون شیوهایه که من دوست دارم باهاش یه عمر زندگی کنم😌👌
و این اون چیزیه که برای تو قابل پذیرش نیست!...😞
خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
#مرد_رویاها
#بخشی_از_متن_کتاب
پروانه: باهام ازدواج می کنی؟🙈
چمران: من مرد زندگی نیستم.😞
پروانه:(جا می خورد) یعنی چه؟😳
چمران: من یک تکلیفی تو این عالم دارم که فکر می کنم برای اون تکلیف به دنیا اومدم.
نگاه نکن به دکترای فیزیک پلاسما،به حقوق ماهی چند هزار دلار….
من به زودی همه ی اینها رو باید بگذارم و برم
پروانه: یعنی انجام اون تکلیف با دوست داشتن، با عشق ورزیدن و با زندگی کردن منافات داره؟🤔😥
چمران: با دوست داشتن و عشق ورزیدن نه، برای اینکه اینها مقولات آسمانی اند.
ولی با زندگی کردن چرا. با هر تعلقی که پای آدم رو به زمین بند کند چرا.🙂
پروانه: اگر من قول بدم که هیچ بند تعلقی برات ایجاد نکنم چی؟!...🧐
خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
#معرفی_کتاب
#فصل_فیروزه
#محبوبه_زارع
#انتشارات_کتابستان_معرفت
✅ «فصل فیروزه»، داستانی عاشقانه است با محوریت حضرت معصومه (علیها السلام)👌
سیندخت، دختری زرتشتی اهل یزد است.
پدر تاجر دارد که با او و کاروان تجاریاش به نقاط مختلف خلافت عباسی در سیروسفر هستند🐪🐪
ثمره این سیروسفر، آشنایی او با کیارش است.
پسری زرتشتی اهل نیشابور که فیروزهتراشی است ماهر.😊👌
سیندخت که درگیر عشقی آتشین شده است با رفتن ناگهانی کیارش رنگی دیگر میگیرد.😔
ماجرای او وقتی پیچیدهتر میشود که کاروان تجاری پدرش در میانه صحرای مرکزی ایران، دستخوش حمله راهزنان میشود 😱😰
و پدرش کشته میشود😭
همراهی او با کاروانی که سمت مرو درحرکت است، عمقی دیگر پیدا میکند!...
آیا سیندخت سرانجام موفق به یافتن کیارش می شود؟!🤔
اصلا کیارش چرا و چطور به طور ناگهانی ناپدید می شود؟🧐
با خواندن ادامه کتاب، پاسخ را بیابید!...👌
خط به خط, همراه ما باشید🌹
🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
#فصل_فیروزه
#بخشی_از_متن_کتاب
✅سیندخت می دانست پدر دارد از کدام حکم و کدام روز حرف می زند🤔
آن روز روزی بود که به دیدار کیارش رفته بود
به بهانه تراشیدن سنگی فیروزه که می خواست از آن انگشتری بسازد💍
به همراه سمند رفته بود و نزدیک مغازه شش متری کیارش اسبش را رها کرده و وارد شده بود🐴
کیارش از پشت ابزارهایش سر بلند کرده و سلامش را پاسخ گفته بود
سیندخت بی آنکه منتظر دعوت او بماند بر کرسی چوبی نشست
کیارش داشت روی سنگی سفید نوشته ای حک می کرد✍
سنگی بزرگ که توجه سیندخت را به سوی خود خواند...
قدمی به میز کار کیارش نزدیک شد و گفت:
_ سفارش جدید است؟ 🤔پس فرصتی برای سفارش من ندارید😔
این را گفته بود تا میزان دلبستگی پسر را محک بزند...😉
_این طور نیست دختر سلطان بهادر!😥 سفارش شما برای من در اولویت خواهد بود😊
این کاری است برای دل خودم❤️
عبارتی است که می خواهم بر سنگی قیمتی حک کنم همان گونه که بر جانم حک شده است😍
می خواهم آن را به کسی هدیه کنم که در نظرم تمام مفهوم عشق است💝
جمله آخر را آهسته تر گفته بود🤭
سیندخت به تصویر واژه های عربی خیره شد👀
تنها چند واژه را توانست ببیند:
"حصن...الله...شروط"
سنگ فیروزه را مقابل کیارش بر میز نهاد و کیسه ای زر کنارش گذاشت!...💰
خط به خط, همراه ما باشید🌹
🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
شهید بهشتی رحمه الله علیه :
خدا به پيغمبرش مـیگويـد:
اَفَاَنـت تكـره النّـاس حتى يكونوا مؤمنين؟
تو می خواهى مردم را مجبور كنى مؤمن باشـند؟
تـو براى اين رسالت نيامدى.
حالا تو، پـدر و تـو مـادر، می خـواهى بچـه هات رامجبور كنى كه مؤمن باشد؟
و تو معلم و مربى می خواهى اين بچه را مجبـوركنى مؤمن و خوشرفتار باشد؟
☃قيمت اين آدمكهاى مصـنوعىِ ظريـفِ زيبـاىِ دلربا از قيمت يك مجسمه قشنگ بيشتر نخواهـد بـود.
🤝 بياييـد همـه بـا هـم تصميم بگيريم بچه هايمان آدم باشند.
آدم باشند يعنى چه؟
👌يعنى مختار باشند.
👌آگاه و مختار
💎 نقش ما و شما نسبت به اين بچه ها بايد نقش كمك باشد؛
💎نقش فراهم آورنده زمينه هاى بيشتر براى رشد سريعتر و سالمتر و سرراست تر باشد،
👕نه نقش استادكار قالب سازى كه می خواهد اين استعداد نرم و لطيف كودك رادر يك قالب خشن بريزد؛
و از او يك موجود قالبى بسازد.
#تقویت_قوای_اختیار
#اسلام_دین_شادی_و_نشاط
#شهید_بهشتی
#پرورش_پیش_از_آموزش
#آموزش_در_خدمت_پرورش
#همه_چیز_در_خدمت_انسانیت_انسان
@madresearmani
#معرفی_کتاب
#دعبل_و_زلفا
#مظفر_سالاری
#انتشارات_به_نشر
✅دعبل و زلفا، روایتی عاشقانه از شاعری که مورد عنایت امام رضا(ع) بوده است😍👌
داستان روایت عشقی آتشین که در اثر باد های سهمگین روزگار خاموش نشد!...❤️❤️
اگر دلت می خواهد جان تازه بگیری😌
و محبت امام به دلت مزه کند این رمان را از دست نده…😉👌
با امام که باشی پادشاه عالمی😌😌
دور که شدی خوار و زبون دیگرانی😞😔
خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
#دعبل_و_زلفا
#بخشی_از_متن_کتاب
✅گریه های دعبل انگار پایانی نداشت.😭
میان هق هق گفت:
ببین کار من بیچاره به کجا کشیده که ابن سیار باید یادآوری ام کند! 😱🤦♂
نمی دانم این روزها حواسم کجاست !😔😞
زلفا اشک شوهرش را با دستمال تمیزی پاک کرد.
این صندوق چیست؟!🤔
دعبل درش را باز کرد و از میان پارچه های سفید، کیسه ای گلدوزی شده را بیرون آورد
و توی دستان لرزان همسرش گذاشت.
زلفا آن را بوسید و بویید. هنوز معطر است!...😍
خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
#دعبل_و_زلفا
#بخشی_از_متن_کتاب
✅دعبل صدای دختر را در نخستین منزل به یاد آورد که بر سر نگهبانان فریاد کشیده و برای وضو آب خواسته بود.
- عجبا! این چه مسلمانی است که بنده خدایی برای نمازش ظرفی آب می خواهد و دریغ می کنید؟ 😡
اینجا کربلاست که آب را بر ما بسته اید یا این کاروان زنان و کودکان اهل بیت پیامبر خداست که به اسیری به کوفه و شام برده می شوند؟😏
نگهبانی رو به زنان و دختران اسیر غریده بود:
- رافضیان نماز نخوانند، عذاب ایشان و دردسر ما کمتر است! 😒
چرا می خواهی با این تکلف نمازی بخوانی که مقبول نیست؟🧐
- تا ببینیم نماز چه کسی را می پذیرند و آن که مستحق عذاب است، کیست!😉
- بیچاره آن گردن شکسته ای که صاحبت خواهد شد! 😒
مگر آنکه از همان اول زبانت را ببرد و خیال خودش را راحت کند.😆
دعبل هنوز او را ندیده بود. در شلوغی کنار چاه، دلوی آب کشیده و آفتابه مسی اش را پر کرده و برایش برده بود:
-بفرما! این هم آب. ظرفش را هم پیش خودت نگه دار تا هر بار در جمع نامحرمان از فریادت کمک نخواهی.😕🤦♂
هر بار به آب نیازی بود، چون صفورا بگوتا همچو موسی از چاه مدین برایت آب حاضر کنم.😌
دختر به کنیزی اشاره کرده بود که آفتابه را بگیرد و این مصرع را خوانده بود:
رزقی که برایم مقدر شده، هرگز از دستم نمی رود.☺️👌
دعبل جا خورده بود.😳
پرسیده بود: شاعرش را می شناسید؟😅🙈
دختر با بیت بعدی همان شعر جوابش را داده بود:
- قومی که اگر اوصافشان گفته شود، بخشنده ان، بی همتا، دلاورشان بی بدیل و شاعرشان یگانه است.☺️👌
هیچ گاه از شنیدن شعری از خودش آن قدر لذت نبرده بود!...😌
خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
6.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این شما و این بریده های ناب و کوتاه کتاب زیبای
#دعبل_و_زلفا
#پیشنهاد_ادمین 👌
خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776