eitaa logo
*خط به خط...
147 دنبال‌کننده
628 عکس
34 ویدیو
9 فایل
#کتاب ها خدای خطوط اند... و خطوط خدای کلمات.. و این میان... چه خبر از خدای من؟!
مشاهده در ایتا
دانلود
✅پیرمردی بدون بالاپوش در گوشه خیابان زیر برف کز کرده.😞 نوجوانی به هنگام عبور، چشمش به پیرمرد می‌افتد و پاهایش سست می‌شود.🙍‍♂ نوجوان پالتویش را در می‌آورد و به نحوی که دیده نشود، به سمت پیرمرد می‌رود و از پشت آن را روی دوش پیرمرد می‌اندازد و به سرعت دور می‌شود؛ با یک تا پیراهن🏃‍♂ پیرمرد برمی‌گردد اما روی نوجوان را نمی‌بیند😞 چمران: من به اون پالتو احتیاج داشتم، پالتوی دیگه‌ای هم نداشتم.😔 اون شب سرمای سختی خوردم و چند روز بستری شدم.🤒😷 ولی خوشحال بودم از اینکه تونستم رضایت خدا رو به دست بیارم.😍👌 پروانه(دختری که چمران با او ازدواج می‌کند): ولی این شیوه‌ای نیست که بشه باهاش یه عمر زندگی کرد.😳🤷‍♀ چمران: این اون شیوه‌ایه که من دوست دارم باهاش یه عمر زندگی کنم😌👌 و این اون چیزیه که برای تو قابل پذیرش نیست!...😞 خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
پروانه: باهام ازدواج می کنی؟🙈 چمران: من مرد زندگی نیستم.😞 پروانه:(جا می خورد) یعنی چه؟😳 چمران: من یک تکلیفی تو این عالم دارم که فکر می کنم برای اون تکلیف به دنیا اومدم. نگاه نکن به دکترای فیزیک پلاسما،به حقوق ماهی چند هزار دلار…. من به زودی همه ی اینها رو باید بگذارم و برم پروانه: یعنی انجام اون تکلیف با دوست داشتن، با عشق ورزیدن و با زندگی کردن منافات داره؟🤔😥 چمران: با دوست داشتن و عشق ورزیدن نه، برای اینکه اینها مقولات آسمانی اند. ولی با زندگی کردن چرا. با هر تعلقی که پای آدم رو به زمین بند کند چرا.🙂 پروانه: اگر من قول بدم که هیچ بند تعلقی برات ایجاد نکنم چی؟!...🧐 خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅ «فصل فیروزه»، داستانی عاشقانه است با محوریت حضرت معصومه (علیها السلام)👌 سیندخت، دختری زرتشتی اهل یزد است. پدر تاجر دارد که با او و کاروان تجاری‌اش به نقاط مختلف خلافت عباسی در سیروسفر هستند🐪🐪 ثمره این سیروسفر، آشنایی او با کیارش است. پسری زرتشتی اهل نیشابور که فیروزه‌تراشی است ماهر.😊👌 سیندخت که درگیر عشقی آتشین شده است با رفتن ناگهانی کیارش رنگی دیگر می‌گیرد.😔 ماجرای او وقتی پیچیده‌تر می‌شود که کاروان تجاری پدرش در میانه صحرای مرکزی ایران، دستخوش حمله راه‌زنان می‌شود 😱😰 و پدرش کشته می‌شود😭 همراهی او با کاروانی که سمت مرو درحرکت است، عمقی دیگر پیدا می‌کند!... آیا سیندخت سرانجام موفق به یافتن کیارش می شود؟!🤔 اصلا کیارش چرا و چطور به طور ناگهانی ناپدید می شود؟🧐 با خواندن ادامه کتاب، پاسخ را بیابید!...👌 خط به خط, همراه ما باشید🌹 🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
✅سیندخت می دانست پدر دارد از کدام حکم و کدام روز حرف می زند🤔 آن روز روزی بود که به دیدار کیارش رفته بود به بهانه تراشیدن سنگی فیروزه که می خواست از آن انگشتری بسازد💍 به همراه سمند رفته بود و نزدیک مغازه شش متری کیارش اسبش را رها کرده و وارد شده بود🐴 کیارش از پشت ابزارهایش سر بلند کرده و سلامش را پاسخ گفته بود سیندخت بی آنکه منتظر دعوت او بماند بر کرسی چوبی نشست کیارش داشت روی سنگی سفید نوشته ای حک می کرد✍ سنگی بزرگ که توجه سیندخت را به سوی خود خواند... قدمی به میز کار کیارش نزدیک شد و گفت: _ سفارش جدید است؟ 🤔پس فرصتی برای سفارش من ندارید😔 این را گفته بود تا میزان دلبستگی پسر را محک بزند...😉 _این طور نیست دختر سلطان بهادر!😥 سفارش شما برای من در اولویت خواهد بود😊 این کاری است برای دل خودم❤️ عبارتی است که می خواهم بر سنگی قیمتی حک کنم همان گونه که بر جانم حک شده است😍 می خواهم آن را به کسی هدیه کنم که در نظرم تمام مفهوم عشق است💝 جمله آخر را آهسته تر گفته بود🤭 سیندخت به تصویر واژه های عربی خیره شد👀 تنها چند واژه را توانست ببیند: "حصن...الله...شروط" سنگ فیروزه را مقابل کیارش بر میز نهاد و کیسه ای زر کنارش گذاشت!...💰 خط به خط, همراه ما باشید🌹 🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید بهشتی رحمه الله علیه : خدا به پيغمبرش مـیگويـد: اَفَاَنـت تكـره النّـاس حتى يكونوا مؤمنين؟ تو می خواهى مردم را مجبور كنى مؤمن باشـند؟ تـو براى اين رسالت نيامدى. حالا تو، پـدر و تـو مـادر، می خـواهى بچـه هات رامجبور كنى كه مؤمن باشد؟ و تو معلم و مربى می خواهى اين بچه را مجبـوركنى مؤمن و خوشرفتار باشد؟ ☃قيمت اين آدمكهاى مصـنوعىِ ظريـفِ زيبـاىِ دلربا از قيمت يك مجسمه قشنگ بيشتر نخواهـد بـود. 🤝 بياييـد همـه بـا هـم تصميم بگيريم بچه هايمان آدم باشند. آدم باشند يعنى چه؟ 👌يعنى مختار باشند. 👌آگاه و مختار 💎 نقش ما و شما نسبت به اين بچه ها بايد نقش كمك باشد؛ 💎نقش فراهم آورنده زمينه هاى بيشتر براى رشد سريعتر و سالمتر و سرراست تر باشد، 👕نه نقش استادكار قالب سازى كه می خواهد اين استعداد نرم و لطيف كودك رادر يك قالب خشن بريزد؛ و از او يك موجود قالبى بسازد. #تقویت_قوای_اختیار #اسلام_دین_شادی_و_نشاط #شهید_بهشتی #پرورش_پیش_از_آموزش #آموزش_در_خدمت_پرورش #همه_چیز_در_خدمت_انسانیت_انسان @madresearmani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅دعبل و زلفا، روایتی عاشقانه از شاعری که مورد عنایت امام رضا(ع) بوده است😍👌 داستان روایت عشقی آتشین که در اثر باد های سهمگین روزگار خاموش نشد!...❤️❤️ اگر دلت می خواهد جان تازه بگیری😌 و محبت امام به دلت مزه کند این رمان را از دست نده…😉👌 با امام که باشی پادشاه عالمی😌😌 دور که شدی خوار و زبون دیگرانی😞😔 خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
✅گریه های دعبل انگار پایانی نداشت.😭 میان هق هق گفت: ببین کار من بیچاره به کجا کشیده که ابن سیار باید یادآوری ام کند! 😱🤦‍♂ نمی دانم این روزها حواسم کجاست !😔😞 زلفا اشک شوهرش را با دستمال تمیزی پاک کرد. این صندوق چیست؟!🤔 دعبل درش را باز کرد و از میان پارچه های سفید، کیسه ای گلدوزی شده را بیرون آورد و توی دستان لرزان همسرش گذاشت. زلفا آن را بوسید و بویید. هنوز معطر است!...😍 خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
✅دعبل صدای دختر را در نخستین منزل به یاد آورد که بر سر نگهبانان فریاد کشیده و برای وضو آب خواسته بود. - عجبا! این چه مسلمانی است که بنده خدایی برای نمازش ظرفی آب می خواهد و دریغ می کنید؟ 😡 اینجا کربلاست که آب را بر ما بسته اید یا این کاروان زنان و کودکان اهل بیت پیامبر خداست که به اسیری به کوفه و شام برده می شوند؟😏 نگهبانی رو به زنان و دختران اسیر غریده بود: - رافضیان نماز نخوانند، عذاب ایشان و دردسر ما کمتر است! 😒 چرا می خواهی با این تکلف نمازی بخوانی که مقبول نیست؟🧐 - تا ببینیم نماز چه کسی را می پذیرند و آن که مستحق عذاب است، کیست!😉 - بیچاره آن گردن شکسته ای که صاحبت خواهد شد! 😒 مگر آنکه از همان اول زبانت را ببرد و خیال خودش را راحت کند.😆 دعبل هنوز او را ندیده بود. در شلوغی کنار چاه، دلوی آب کشیده و آفتابه مسی اش را پر کرده و برایش برده بود: -بفرما! این هم آب. ظرفش را هم پیش خودت نگه دار تا هر بار در جمع نامحرمان از فریادت کمک نخواهی.😕🤦‍♂ هر بار به آب نیازی بود، چون صفورا بگوتا همچو موسی از چاه مدین برایت آب حاضر کنم.😌 دختر به کنیزی اشاره کرده بود که آفتابه را بگیرد و این مصرع را خوانده بود: رزقی که برایم مقدر شده، هرگز از دستم نمی رود.☺️👌 دعبل جا خورده بود.😳 پرسیده بود: شاعرش را می شناسید؟😅🙈 دختر با بیت بعدی همان شعر جوابش را داده بود: - قومی که اگر اوصافشان گفته شود، بخشنده ان، بی همتا، دلاورشان بی بدیل و شاعرشان یگانه است.☺️👌 هیچ گاه از شنیدن شعری از خودش آن قدر لذت نبرده بود!...😌 خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
6.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این شما و این بریده های ناب و کوتاه کتاب زیبای 👌 خط به خط, همراه ما باشید🌹🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776