این شعر هم باشه واسه اون لحظه ای که یاد یه رویای دور توی گذشته میوفتی ولی الان نمیتونی به هیچکس بگی!
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی...
که روزی چشم هایم را به دنیایی نمیدادی
سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی
و میـدانم بـرای مـن ، امـیدی رفـته بـر بـادی
به خاطر داریاَم آیا؟ به خاطر دارمت ، آری!
سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیوفتادی
سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی
که در اشعار من چیزی شبیه داد و فریادی
فلانی وصف این حسرت،مگر در شعر میگنجد؟!
تصور کن درِ حجله ، بمیرد تازه دامادی
اسیر عشق من بودی،زمانی،لحظهای،روزی
رهایت کردم و گفتم: پرستویم تو آزادی!
نوشتی: بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری
خلاف آنچه میگفتی، ببین حالا چه آبادی!
حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم
از این هم تلختر باشی،همان شیرین فرهادی:)
#شعر
خستهام جانا برایم قهوه دم کن با شکر!
تـلخی ایـن زنـدگی دارد عـذابم مـیدهد...
#شعر
من که دیگه بیخیال شدم،
ولی تو یاد بگیر قدر اونی که دوستت داره رو بدونی ••͜
شعر میگویم ولی معشوقه ای در کار نیست
آری مـن دیوانهام ، دیـوانـه بـودن عـار نیست!
#شعر
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتـر از حـنـجـره هـا مـی فـهـمـنـد!
#شعر