4_6010068464528523390.mp3
3.87M
نتونستم یه سال و نیمم داغ تو رودووم بیارم
روزو شبام طی شدن اما مثل بارون دل بیقرارم
گریه کردم پا به پای گریه های سکینه رباب
سالارم بیا دیگه رفتنیم برادرم
این دم اخری بیابالا سرم😔
🎤حاج مهدی رسولی
4_213466574760182423.mp3
1.94M
🕯 #مناجات پایانی شب🌙
🌳بهارطبیعت فرارسیده ازراه!
🎪فرموده اند بهاررا که دیدید،فراوان یادکنید قیامت را!حساب کتاب را!
🌴مناجات قیامت وامان از آن(مولای یامولای! اَسئلُک الأمان⬆️
بعد از نماز شام خوردیم حوالی ساعت ۹بود چند دسته کامیون مایلر کمپرسی رسیدن 🚛🚚 هر دسته ۲۵نفری با ساک غواصی و اسلحه باید داخل یه فضای ۱۵متری مینشستن 😢هر طوری بود همه نشستن راه افتادیم مقصد نامعلوم بود برامون پاهامون درد گرفته بود اما به این امید بودیم الان میرسیم پیاده میشیم بعد دو ساعت ماشین ایستاد خوشحال شدیم که بپریم بیرون گفتند خط مشکوک باید بمونید خیلی بچها خسته بودن بعد سه ساعت گفتن پیاده شید 😢دو شب با سختی اونجا موندیم اما همه به هدفمون ایمان داشتیم و سختی برامون مهم نبود 💪👌فردا ساعت سه همه غسل شهادت کردند و لباس هارا به تن و صیغه برادری خوندیم خیلی ها میدونستن شب اخرشون😭 ساعت پنج زدیم به اب و بعد از توقف و خوندن نماز وقتی هوا تاریک شد راهی خط دشمن شدیم خط مشکوک بود منور همه جا رو روشن کرده بود رسیدیم پشت دژ خین و بوارین که با سیم خاردارهای حلقوی سه متری و بشکه های فو گاز تله گذاری شده بود😡 بچهای تخریب راه باز کردن وقتی بچها وارد معبر شدن و به سمت نهر خین راهی بودن یکدفعه انواع تیربارو چهارلول و دوشکا و ارپیچی نهر برد زیر اتیش خیلی ها شهید شدن و مجروح شهید احمد معطی تیر به چشمش خورد افتاد لای سیمهای خاردار 😔طلبه عزیزمون حسین اشکوری پاهاش داخل نهر بود و بدنش بالا و تیرهای زیادی خورد اما ذکر گفتنشو قطع نمیکرد😭😭ارپیجی زن ها نمیتونستند تیربارهارو خاموش کنن محمد رضا اسحاقی چندتا ارپی جی زد اما پرهاش به سیم خاردارها گیر میکردن 😔۲۰نفر موندیم و موفق شدیم خط بشکنیم واردجزیره بوارین بشیم اسلحه ها نم کشیده بودن کار نمیکردن و تنها سلاحمون نارنجک ساچمه ای بود 😔بعد از پنج ساعت درگیری همچنان فشار بعثی ها زیاد بود و لحظه به لحظه بیشتربچها اماده عقب نشینی شدن منم به خاطر سن کم و جثه ریزم زودتر فرستادن برگردم عقب خیلی ها شهید شدن 😭با شهید غلامی اومدیم لب کانال از خین رد بشیم دیدم پیکر شهدا شناور 😭علی رفت تو اب هنوز دو متر نرفته بود تیر خورد به سرش شهید شد 😭من اولین عملیاتی بود که شرکت میکردم ترس عجیبی داشتم با توکل پریدم تو اب و از خین بیرون اومدم باورم نمیشد زنده ام داشتم میدویدم که با یه انفجار پشت سرم بیهوش شدم بهوش اومدم دیدم نصف تنم تو اب و صدای بعثی ها میاد که داشتن بچهارو که داخل معبر شب قبل شهید و مجروح شده بودن تیر خلاصی میزنن😡فقط گریه میکردم حدود یه ساعت شهدا شده بودن وسیله سرگرمیشون 😭😭😭بعد رفتن منم شروع کردم به عقب رفتن بدنم رمقی نداشت غروب بود ابوالقاسم احمدی تبار دیدم به نی چسبیده بود 😔نمیتونست حرف بزنه بدنش و دستهاش پر ترکش بود گفتم بیا بریم با سرگفت نه ولی من رفتم پشتشو شروع کردم به هول دادنش گم شده بودیم هوا تاریک بود
با نی چیزی شبیه تخت درست کردم که بهش چباشه میگفتیم به سختی ابوالقاسم گذاشتم روش و خودمم افتادم روش از سرما میلرزیدیم درد شدیدی داشتم😔 یه ربع به حال خودم تو دردم میپیچیدم دردم که کمتر شد تاریک بود چهرشو نمیدیدم صداش زدم ابوالقاسم ابوالقاسم اما جوابی نمیداد😔گوشمو گذاشتم رو قلبش دیدم مظلومانه بدون شکایت و ناله اسمونی شده😭😭😭سرما شدیدی بود مجبور شدم پیکر ابوالقاسم بذارم روم گرم شم 😭😭😭😭صبح با ابوالقاسم خدا حافظی کردم رد سیم تلفن بچه های اطلاعات گرفتم و برگشتم عقب و رفتم مقر شهید صادقی در کنار باز ماندگان گردان😔
مزارشهید ابوالقاسم احمدی تبار گلزارشهدای قم🌷
🎪کربلا یعنی عشق➕اعتقاد
🏝در هجوم دشمنان، و میان طوفان مصیبات است که آسان میشود، شناختن مرد از نامرد، و مؤمن از منافق؛ میدان امتحانی که لرزه به دلها می افکند به شدت؛👈«هُنالِكَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِیدا»📖[أحزاب/11]
👌اما سربلند و پیروز این میدان، تنها حسین است و زینب-علیهما السلام- که در مصافِ آنهمه بلا و مصیبت، حتی چشم به هم زدنی هم، مردّد نشدند در عشق خداوند، و با تمام جان و مالشان،مجاهده نمودند در دفاع از قرآن و اسلام؛👈«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّه»📖[حجرات/15]
َ💌آری پای عشق که درمیان باشد،تحمل بلا آسان میشود، و همین عشق و اعتقاد بود که زینبِ علی را علیرغم آنهمه مصیبت،همچنان کرّار و رزمندۀ قرآن نگه داشته بود بعد از آن غروب خونین؛👈اعتقاد به اینکه خودش و برادرش، و تمام هستی اش، در مِلکیت و فرماندهی خدایی است که بازگشت همه بسوی اوست یقینا؛👈«إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون»📖[بقره/156]؛🎁به پاس 👆همین عشق و مقاومت، شبانه روزی، درود و صلوات، نثار حضرتش می نماید، پروردگارش؛ و غرق رحمت و مهربانی اش میکند إلی الأبد؛👈«أُولئِكَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ»📖[بقره/157]؛
🙇ما نیز اگر گاه گاهی-زبانم لال-دریغ میکنیم جان و مالمان را از قرآن و اسلام،مرضمان،ضعف 👆همان عشق و اعتقادی است که زینب-سلام الله علیها- کاملش را داشت و ما نداریمش؛حتی در فرکانس پایین ترِ پایین تر😔؛👈اعتقاد به اینکه خودمان و هرچه داریم دوروبرمان🏡🚗💰،درمِلکیت و فرماندهی خداست✅ ولی لعنت بر شیطان و محبت دنیا،که از خیمۀ حسین و زینب-علیهما السلام-جدایمان میکنند گاه و بیگاه؛وبجای سرودن«مارأَیتُ إلّا جَمیلاً» درمیدان بلاومصیبت،فریاد بلند میکنیم😩 به آه و شکایت!⚠
🌷خواهرِ حسین علیه السلام،اعتقادش«إِنَّا لِلَّهِ»بود که شعارش این شد در مصاف مصیبات📢«وما رأيت إلا جميلا»
⏰تا فرصت هست زینبی شویم با اصلاح و تقویت اعتقادمان به خدا وقبر و قیامت! ثبت کنیم نام خود را در تبار کربلایی ها🎪
4_6012750259288015110.mp3
1.51M
راوی همرزم شهید جنتی 👇
«اولین باری که دیدمش تو منطقه فروسیه غوطه شرقی دمشق بود که با فرماندهان زینبیون برای اشنا شدن با منطقه اومده بود اسمش پرسیدم خودشو ابوالفضل معرفی کرد☺️ بعد عملیات دیرسلمان دیگه ندیدمش تا چند وقت بعد که تهران دیدمش بهش گفتم نیستی گفت هر وقت میرم مسافرت دخترم بدحال و مریض میشه بخاطر دخترم چند وقتی هست که مسافرت نرفتم 💔
رفقا فکر میکنید راحت عزیز دلت رو رها کنی و بری دخترا بابایین و چه سخت دوری پدر از فرزند😔
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
😭همه تیرها تو سرش خورد
📹 روایت دردناک فرزند سپهبدشهید، علی صیادشیرازی، از لحظات شهادت پدر
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
😭وداع پدر شهید مهدی لطفی نیاسر با فرزندشهیدش
🌷مراسم تشیع شهید بزرگوار پنجشنبه ساعت۹:۳۰
از مسجد امام حسن عسکری( ع) به سمت حرم مطهر
4_5924885081066832726.mp3
16.59M
مناجات پایانی شب🌙
دوباره امدم گرچه دیر برگشتم ولی شبیه گدا سربه زیر برگشتم
شدم ذلیل گناهانم خودم پشیمانم
ببن شکسته و زارو حقیر برگشتم 😭😭
🎤حاج مهدی رسولی