eitaa logo
خط روایت
1.3هزار دنبال‌کننده
701 عکس
113 ویدیو
16 فایل
این روایت‌ها، نوشته مردم سرزمین انقلاب اسلامی است. محتواهای این کانال را می‌توانید بردارید و هر جا که خواستید بازنشر کنید، می‌توانید از این محتواها برای تولید محصولات رسانه‌ای هم استفاده کنید. ادمین‌ خانم‌ها : @Sa1399 جاودان یزدی‌زادگان @Z_yazdi_Z
مشاهده در ایتا
دانلود
اول صبح بود و اتوبوس شلوغ. رفتم صندلی‌های آخر. تا نشستم، اولین چیزی که به چشمم خورد، چندتا برگه بود که به پشت صندلی جلویی و شیشه چسبانده بودند. رویش شعرهای شروین و چندتا شعار نوشته شده بود ... "برای حسرت یک زندگی معمولی" "برای مرد، میهن، آبادی" "برای زن، زندگی، آزادی" "فقط چند هفته اعتصاب و اعتراض سراسری، بعد آزادی" و ... ... یکی یکی با حوصله خواندمشان. هر برگه را که می‌خواندم، با وسواس می‌کندم و روی هم می‌گذاشتم. توی عالم خودم در حال تجزیه‌وتحلیل متن‌ها بودم و حس‌وحال کسی که آرزوی یک زندگی معمولی داشت... یکهو دختر کناریم معترضانه گفت: "چرا می‌کَنی‌شان" تازه متوجه‌اش شدم. کت و دامن پوشیده بود. شالی روی موهای مرتبش انداخته و آرایش ملایمی داشت. به او گفتم: "می‌خواهی راجب‌ بهش با هم حرف بزنیم؟" _ حرفی نمانده. _ حرف که زیاده. _ من دوست ندارم با شما حرف بزنم.   رویش را آن طرف کرد. می‌فهمیدم که دلخور شده است.  مردد شده بودم که چرا کَندَمشان. با خودم کلنجار می‌رفتم: _ شاید باید می‌گذاشتم بماند، بعد که همه‌جا خلوت شد می‌کندم. _ شاید باید اول سرصحبت را با دختر باز می‌کردم، بعد می‌کندمشان. _ اصلا شاید باید می‌گذاشتم بماند... این شعر و حرف‌ها که همه‌جا بود و احتمالا خیلی‌ها دیده و شنیده بودند. اما حس دیگری در من نهیب می‌زد: _ نه باید می‌کندمشان. این روزها، شعر شروین علامت و نشانی شده برای اغتشاش. _ باید می‌کندمشان. این برچسب‌ها مردم را تحریک می‌کند. _ باید می‌کندمشان. هر روز یک عالمه آدم سوار اتوبوس می‌شوند. ممکن است آن‌ها هم تشویق شوند که این کار را بکنند... باید... اما دختر را چه کنم. از ناراحتی‌اش ناراحت شده بودم. به دختر گفتم: "من نمی‌خواستم ناراحتتان کنم." _ ما خیلی وقته که ناراحتیم _ از چی؟ _ از خیلی چیزها... _ مثلا... _ من تمایلی ندارم با شما صحبت کنم‌. _ می‌خواهید دوباره بچسبانمشان. من دلم نمی‌خواهد شما ناراحت باشید. هان؟ _ نه... اصلا مهم نیست. _ خداشاهد است ما از ناراحتی شماها ناراحتیم. دلمان نمی‌خواهد ناراحت باشید. اما راهش اینی نیست که دارد اتفاق می‌افتد. ما باید با هم حرف بزنیم تا بفهمیم هرکداممان چه می‌خواهیم و چه می‌گوییم. شاید همدیگر را قانع کردیم. شاید غم‌ شماها هم کمتر شد." مِن‌مِن‌کنان گفت: "من رسیدم، باید پیاده شوم." کیفش را انداخت روی کولش که پیاده شود. دوباره برگشت طرفم. آرام گفت: "شما خانم خوبی هستید. من با شما مشکلی ندارم."  از پشت پنجره رفتنش را نگاه کردم و بغض به گلویم چنگ زد‌. کاش می‌شد با هم حرف بزنیم. ✍ جناب یاس 📝 متن شماره ۰۲_۰۲ @khatterevayat
چنددقیقه‌ای بود که بالای پل عابرپیاده ایستاده بودم. به بازار موبایل‌فروشی سر فلکه احمدآباد تسلط داشتم. با اینکه اکثر مغازه‌های بازار کرکره‌ها را پایین کشیده بودند؛ اما مغازه‌دارها دم مغازه‌هایشان ایستاده بودند. اگر مشتری‌ای می‌آمد کرکره را تا نیمه بالا می‌کشیدند و با او می‌رفتند تو و دوباره کره‌کره را پایین می‌کشیدند. آن‌طرف‌تر هم پلیس ضدشورش ایستاده بود. تعطیلی بازار عادی نبود؛ اما تجمع و شعار و برخوردی هم در کار نبود. دختر هفده‌هیجده‌ساله‌ای کنارم ایستاد. مانتوی جلوباز کوتاه آبی‌رنگی و شلوار لی تنگ پوشیده و روسری‌ مینی‌اسکارف سفیدی را زیر گلویش گره زده بود. با نگرانی گفت: "اینجا هم شلوغ‌ شده بود؟" _ نه. فقط مغازه‌هایشان را بستند. _ پس پلیس اینجا چه‌کار دارد؟! _ نمی‌دانم. شاید آمدند که یک وقت شلوغ نشود. شاید هم برای تامین امنیت مغازه‌های باز آمدند. _ اما چهارباغ شلوغ بود. با دوستم بعد از مدت‌ها قرار گذاشتیم چهارباغ، نشسته بودیم که شلوغ شد. خندیدم. گفتم: "آخه دختر خوب، روز چهلم مهسا امینی وقت قرارگذاشتن است. آن هم چهارباغ؟!" _ فکرش را نمی‌کردم. چشمکی بهش زدم و گفتم: "در عوض هم فال بوده هم‌ تماشا." _ نه. اصلا این‌طوری نبود. از دوستم که جدا شدم، یکدفعه توی آن شلوغی‌ها پسری جلویم را گرفت. کیف کجکی انداخته بود. از من ماسک خواست. گفتم ندارم. یکهو دستش را کرد تو کیفش. آن‌قدر ترسیدم. دوروبرم را نگاه کردم. پلیس‌ها سرچهارراه ایستاده بودند. شروع کردم دویدن سمتشان... _ چرا؟ _ اگر چیزی توی کیفش داشت و بلایی سرم می‌آورد چی. آنقدر هول کرده بودم و با سرعت می‌دویدم که نزدیک بود چندبار بخورم زمین. حالا هم که داشت برای من تعریف می‌کرد، اضطراب توی حرف‌زدنش معلوم بود. ته دلم خوشحال شدم که با تمام جوسازی فضای مجازی، دخترک در لحظه‌ی احساس خطر به سمت پلیس رفته. شکلات کوچکی ته جیبم بود. درآوردم و به او دادم. گفتم: "باز هم خدا را شکر که اتفاقی نیفتاد." _ آره. _ این‌طرف‌ها این‌قدر شلوغ نیست، نگران نباش. سرش را تکان داد. از هم خداحافظی کردیم. چند قدمی دور نشده بود که صدایش زدم. _ ببین... برگشت. _ خیلی خوب کاری کردی رفتی پیش پلیس. جای امنی است‌. ✍ جناب یاس 📝 متن شماره ۰۳_۰۲ @khatterevayat
روایتِ یک ترس تهتغاری خانه بودم. نابلد و نازپرورده. حالا توی نزدیک سی سالگی باید زندگی توی یک شهر غریب را تجربه می‌کردم. درست وقتی که فاطمه نزدیک یک ساله می‌شد. درست وقتی که توی یک عصر دلگیر دلم می‌خواست کفش های بوقی دخترک ام را بپوشم و راهی خانه مادرم شوم تا با سینی چای گل محمدی اش خستگی روز را از تنم بیرون بکشد. درست وقتی که دلم شانه های پدرم را می‌خواست تا دخترک یک ساله اش را هم به یاد کودکی های خودم روی شانه اش بگذارد و توی خانه چرخ بزند. اما درست توی همین لحظه ها تقدیر برایم جور دیگری رقم خورده بود. انگار خدا کنار نعمتی که به خاطر مشهد آمدن نصیب مان کرده بود، بزرگ شدن و پوست کلفت شدنم را هم توی برنامه نانوشته اش نوشته بود. یک سالی گذشت. فاطمه بزرگ تر شد و پر انرژی تر. موعد جدا شدنش از شیر رسیده بود. حالا دیگر بازی های رنگ به رنگِ توی خانه آپارتمانی رنگ باخته بود. حالا پارک رفتن های گاه به گاه و دیدن خنده و بازی بچه ها تنها مرهمی بود برای کم کردن بهانه گیری هایش. آن روز فاطمه از صبح بد قلقی هایش را شروع کرده بود. تا عصر سرش را گرم کردم اما نزدیک عصر دیگر طاقت نداشت‌. چادرم را برداشتم.‌ زیر چادر لباس محکم تری پوشیدم. برای خودم نمی‌ترسیدم. تمام ترسم فاطمه بود. دلم نمی‌خواست مستأصل شدن مادرش را ببینید. دلم نمی‌خواست خاکی شدن چادر مادرش ببینید. از طرفی دلم خیلی گرم و قرص بود. می‌دانستم مردم توی کوچه و خیابان، مردمی نیستند که توی مستطیل مجازی لحظه به لحظه نشان شان می‌دادند. می‌دانستم همسایه سر کوچه مان با اینکه خیلی‌ باهم هم شکل هم نبودیم اما هنوز باهم رفیقیم. خیلی‌ چیزها را دلم گواهی می‌داد اما دوباره یاد آن زنی که چند شب قبل چادرش را از پشت موتور شوهرش کشیدند و روی زمین افتاد از ذهنم بیرون نمی‌رفت. به خودم نهیب می‌زدم مگر چندتا آدم شبیه آن یک نفر پیدا می‌شود؟ اما باز نمی‌خواستم فاطمه من را مستأصل ببیند. اما بالاخره دل را به دریا زدم و راه افتادم. هر لحظه سایه ای را حس می‌کردم که به طرفم می آید و دستش را به سمتم دراز می‌کند. پشت سرم را نگاه کردم. کسی نبود. دستی نبود. فاطمه را بغل کردم و تا خود پارک قدم هایم را تندتر برداشتم. اما چرا مثل همیشه خبری از فلاسک های چای و سفره های نان و پنیر کنار پارک نبود؟ چرا صدای مادرها که از شیطنت های بچه شان می‌گفتند از روی نیمکت های آهنی پارک نمی آمد؟ چرا پسر بچه‌ها از سرسره ها چَپَکی بالا نمی‌رفتند؟ چرا دختر بچه‌ها دنبال گربه پشمالوی پارک نمی‌دویدند؟ توی راه برگشت به بهانه گیری ها و پا کوبیدن های بچه‌هایی فکر می‌کردم که حتما توی خانه، سرِ مادرشان را درد آورده بودند. به همه مادرهایی که تمام نگرانی و ترسشان از بیرون آمدن و پارک رفتن را ریخته بودند توی دل شان و توی جواب دخترک و پسرک شان فقط یک کلمه به زبان شان آمده بود: نه! الان نمیتونیم بریم پارک! ✍️ سمانه آتیه دوست 📝 متن ۰۴_۰۲ @khatterevayat
روایت یک جنایت دو سال پیش، دختر بزرگم در جشنواره فیلم کوتاه مدرسه برگزیده شد و برای اختتامیه اش دوره ی سه روزه ای برگزار کرده بودند که من و دو دختر کوچک‌ترم هم در هتل صدا و سیما همراه دختر بزرگم بودیم. آنقدر به دخترها خوش گذشت که در مراسم اختتامیه مبینا دوید رفت ردیف اول و به جناب آقای باطنی (مدیر شبکه امید سیما) گفت: «قول میدم سال دیگه منم برگزیده بشم و یکی از این تندیسا مال من باشه!» و سال بعد برگزیده شد. 😊 آبان سال گذشته، مبینا که حالا برگزیده بخش ویژه انیمیشن جشنواره فیلم مدرسه شده بود در پوست خودش نمی گنجید و کلی ذوق داشت که برود تهران و در اختتامیه او هم مثل خواهرش تندیس بگیرد و نشان آقای باطنی بدهد. اما پارسال با سال قبلش یک فرق بزرگ داشت! اغتشاش. نمی گذرم از اغتشاش‌گرانی که باعث شدند دختری که با آن همه زحمت و ذوق و شوق حالا به آرزو و هدفش رسیده بود، از تهران رفتن واهمه داشته باشد. بترسد که نکند چادر کودکانه اش را از سرش بکِشند. بترسد که نکند مادرش را بکُشند. با او حرف زدم و از تقدیر الهی و مشخص بودن زمان مرگ هر انسانی گفتم. گفتم اگر وقت مرگمان نرسیده باشد از آسمان موشک هم ببارد ما هیچمان نمی شود و اگر برعکس باشد همین جا توی خانه هم باشیم فرقی نمی کند. مهم این است خدا را در آن لحظه دوست داشته باشیم. آرام شد اما من دلم با اغتشاش گران صاف نشد, آرامش دل کودکانمان بازیچه نیست. خدا را شکر اوضاع تهران آرام شده بود. هفته نوجوان بود و به همت شبکه امید نمایشگاه بزرگ و پرنشاطی با محوریت نوجوانان و بازی های مخصوص آنان در باغ کتاب برپا شده بود که دخترم را بردم و کلی به او خوش گذشت. تنها چیزی که دل را می آزرد ترکیه شدن تهران بود! دختران و زنان بی حجابی که انگار صد سال است بی حجابند! تعداد چادری ها و مانتویی های محجبه هم اما بسیار زیاد بود. معلوم بود بنا بر عدم درگیری ست. پخش زنده تلوزیون بود. مجری پیش از وصل آنتن گفت: پدر و مادرها برای اینکه بتونیم تصویر بچه های گلتونو پخش کنیم قانونو رعایت کنید و با اشاره کلاهش را برداشت و دوباره گذاشت روی سرش. همه خانم ها در کسری از ثانیه روسری ها را سرشان کردند حتی آنها که شال دور گردنشان نبود!! فهمیدم می شود با احترام قانون الهی را در جامعه جاری ساخت اما چرا پیش از زمان پخش زنده این اراده نبود؟! توی مترو دو سه نفر با هم شعار دادند مردم اما فقط نگاهشان کردند! حتی بی حجاب ها هم گفتند: «بابا بی خیال! اصلا ما بسیجی هستیم شر به پا نکن! 😅» ✍ زهرا_آراسته_نیا 📝 متن ۰۵_۰۲ @khatterevayat @arastehnia
"بچه ها دوباره به شاهچراغ حمله کردن." این پیام بالای صفحه ی موبایلم ظاهر شد. در یک ثانیه ضربان قلبم ده برابر شد.میدانستم خواهرم و خواهرزاده هایم برای خرید چادر به اطراف حرم رفته بودند.حتما برای نماز حرم رفته اند.سر و صورتم داغ شده بود.مادرم بی خبر از همه جا داشت هوای زودپز را خالی میکرد تا شام خواهرم و بچه هایش هم بیایند پیش مان. در مخاطبین آبجی زهرا را جستجو کردم.با هر بوق آزادی که جواب نمیداد هزار فکر به ذهنم حمله میکرد. خدایا جواب نمیدهد.شماره ی خواهرزاده ام را جستجو کردم.جواب نداد.پسرم هر چه میگفت مامان مامان بیا باهام بازی کن انگار نمیشیندم‌.خدایا چکار کنم‌.نتوانستم تنهایی این اظطراب را تحمل کنم.مامان داشت سبزی خوردن را در تشت آب چنگ میزد تا خوب گل هایش بیرون بیاد.گفتم مامان به شاهچراغ حمله کردن.ما ناخوادآگاه در بحران ها نام خاندان شما را صدا میزنیم.مادرم پشت دستش زد و گفت یا قمر بنی هاشم.گفت:زنگ زدی به زهرا؟ گفتم : جواب نمیدن. شماره ی شوهر خواهرم را گرفتم.بوق دوم جواب داد.بهترین اتفاق آن لحظه همین بود. -الو سلام عمو.از بچه ها خبر دارید؟ -آره نگران نباشید.به خیر گذشته.دارم میرم دنبالشون. نفس راحتی میکشم.ضربان قلبم پایین تر می آید ولی تا صدایشان را نشنوم آرام نمیشوم. گوشی ام زنگ میخورد.اسم نرجس را روی گوشی میبینم انگار تمام دنیا را یکجا پشت قواله ام زده اند. -الو سلام عمر خاله.حالتون خوبه؟ -سلام خاله.ما خوبیم.از حرم اومدیم بیرون .بابا داره میاد . صدایش میلرزید.بغض داشت.ترسیده بود.خوب میشناسمش.همه ی این ها را از همان یک جمله اش فهمیدم. ساعت نمیگذشت.اخبار داشت از جزئیات حمله ی تروریستی گزارش میداد. هر گروهی که باز میکردم حرف از شاهچراغ بود.تعداد شهدا و مجروحین کم و زیاد میشد.بازار شایعه داغ بود. آیفون زنگ خورد.تا تصویر سه تایشان را در صفحه ی کوچک و شطرنجی مانیتور آیفون دیدیم اشکمان سرازیر شد.الحمدالله از زبانمان نمی افتاد.یکی یکی محکم بغلشان کردیم و بوسه بارانشان کردیم. سفره ی شام را پهن کردیم.داشتند از جزئیات میگفتند.از اینکه آن ها در وضوخانه بوده اند که صدای تیراندازی را میشنوند.از اینکه آقایی با شلوار شش جیب و پلنگی وارد وضو خانه شده و این ها نزدیک بوده از ترس پس بیفتند.قسم خورده بوده که آمده ام دنبال مادر و خواهرم، نترسید. سر سفره فقط با غذا بازی میکردند.میگفتند انگار چیزی راه گلویشان را بسته است.آخر شاهچراغ برای ما شیرازی ها مثل خانه ی پدری است.امن ترین جا برایمان صحن و سرای شاهچراغ است.خیلی از قرارهای دوستانه و حتی خواستگاری ها را در آن میگذاریم.حس بدی داشتیم از اینکه خانه ی پدری مان ناامن شده بود. ✍ فاطمه شجاعی 📝 متن ۰۶_۰۲ @khatterevayat
قربانی غرب دوستی عرشیا نوجوان 16 ساله‌ای است. خانواده او از نظام دل خوشی ندارند. برای هر موضوعی نق می‌زنند. کارشان به جایی رسیده است، کم‌کاری‌های خودشان را هم گردن جمهوری اسلامی می‌اندازند. حتی سرد و گرم شدن هوا را. عرشیا در مدرسه هم تحت تاثیر توصیه‌های گمراه کننده معلمان غرب دوست قرار دارد. تغذیه اطلاعاتی او را رسانه به عهده دارد. عرشیا در چنین محیطی رشد کرده است. احساس قدرت می‌کند. دوست دارد در اغتشاشات خودی نشان بدهد.با دوستش در کنار مدرسه ابتدایی کمین می‌کند. طلبه جوانی که دختر دوساله‌اش را بغل کرده و منتظر است تا زنگ مدرسه را بزنند. او می‌خواهد دخترش را از مدرسه به خانه ببرد. عرشیا آرام به طلبه نزدیک می‌شود. 《سلام، یک سوال دارم.》طلبه با لبخند می‌گوید: بفرما عزیزم. دست عرشیا بالا می‌رود و عمامه طلبه را از روی سرش پرتاب می‌کند. در حال فرار فحش می‌دهد. همه شما‌ها را از کشور بیرون می‌کنیم. باید بروید فلان فلان شده‌ها.طلبه خم می‌شود عمامه‌اش را از روی خاک برمی‌دارد.غبارش را تکان می‌دهد، قسمتی از عمامه باز شده است . دختر دوساله‌اش ترسیده است، گریه می‌کند. طلبه به خاطر امنیت کودکش نتوانست جلوی دست عرشیا را بگیرد. عرشیا سوار ماشین دوست هم‌سنش می‌شود و فرار می‌کند. دو ساعت بعد از کلانتری به طلبه زنگ زدند. وقتی رفت کلانتری، از او خواستند تا شکایت نامه را امضا کند. با تعجب پرسید از کجا با خبر شدید که عمامه من را انداخته است. رئیس پلیس گفت. عرشیا کار زشتش را با آب و تاب رسانه‌ای می‌کند. یک نفر از دوستانش به ما اطلاع داد. در لحظه‌ای که فرار می‌کرد دستگیرش کردیم. طلبه جوان رضایت داد. در کلانتری خانواده عرشیا را شناخت . متوجه شد که پدر بزرگ او با پدرش نسبت فامیلی دارند. بعد از یک هفته اعلامیه خودکشی عرشیا را روی تابلوی سر خیابان دید. روز دفن، مادرش او قهرمان و شهید می‌نامید. حتی خانواده‌های لاابالی هم دوست دارند که فرزندشان به مرگ طبیعی نمیرد. ✍ محمدی 📝 متن ۰۷_۰۲ @khatterevayat
صبح که از خانه می رفت با التماس ازم خواست دنبالش نروم .علی رغم خواست قلبی ام قبول کردم. وقت برگشتن شد .آشوب به دلم افتاد . چادر به سر دم در رفتم . سرک می کشیدم و صلوات می‌فرستادم. از دور دیدمش ، می دوید و به پشت سرش نگاه می کرد . نزدیک شد . صورت مهتابی اش هزار فکر ناجور به کله ام انداخت . هی سوال پشت سوال که چی شده، بغضش ترکید . مامان دیگه هرگز تنها نمیام خونه... چی شده؟ چند تا دختر دبیرستانی دنبالم کردند ، باچوب محکم به کمرم کوبیدند و گفتند :چادرت را در بیار مامان محکم وایستادم، نترسیدم، گریه نکردم اما .... دستش را گرفتم و به سمت مدرسه بردمش، می دانستم ممکن است کتک بخورم ولی رفتم تا عادی نشود اهانت به زن عفیف ایرانی ✍ مهتا 📝 متن ۰۸_۰۲ @khatterevayat
بعد از یک هفته توی خانه ماندن و کلنجار رفتن با خودم، بیرون زدم. نمی خواستم جلو جلو از ترس خودم را در خانه حبس کنم شعارهای روی دیوار حس خجالت می داد ، سعی کردم بی توجه به راهم ادامه دهم . وارد خیابان اصلی که شدم با خانمی بی‌حجاب رودررو شدم، با صدای بلند گفت :عه....امروز چقدر ازاین آشغالا می بینم . نگاهم را به طرف مغازه برگرداندم و به راهم ادامه دادم. وارد داروخانه شدم ، با لبخند به فروشنده خانمی که شالش فقط دور گردنش بود گفتم :سلام ، سرم شستشو دارین؟ با نگاهی سخیف ، چشمانش را دوبار توی صورتم بالا و پایین کرد و گفت:نه! به سمت خانه برگشتم ، توی محله ام غریب شده بودم .همه جوری نگاهم می‌کردند انگار من نامتعارف بودم . غربت در وطن فقط غربت فاطمه (س) ✍ مهتا 📝 متن ۰۹_۰۲ @khatterevayat
همسایه ها   موهای تا کمر مشکی‌اش را با کلیپسی فلزی زیر آرامش مقنعه اش خوابانده بود. توی دریای چادر مشکی‌اش نشسته بود و از روی تخته، فرمول محاسبه فاصله کانونی آینه معقر را می‌برد به دل دفترش. آقای معلم که تا آن لحظه حتی، دختررا در  فاصله کانونی خودش به حساب نیاورده بود، گچ را توی رود گچهای تخته سیاه پرت کرد و  صدا بالا برد که: -         دختر! کَلَّت کپک نزد زیر اون دم و دستگاه؟!  نقطه کانونی چشمها از روی تخته سیاه جابجا شد و تمرکزها رفت روی دختر. مامان اما، توی چادرش فرو رفت .  روزه سکوت گرفته بود. -         من که می‌دونم کچل میشی و می‌ترشی،  می‌افتی بیخ ریش ننت. الان وقت افطار مامان بود. از توی نیمکت بیرون آمد . انگار که دارد گلبرگ های گلی را نوازش می کند چینهای  چادرش را  مرتب کرد: -         مطمئن باشین من اولین نفری ام که توی این کلاس شوهر می کنم. از آن روز به بعد مامان، درختی شد که تکیه به دیوار انتهای کلاس داده بود و فرمولهای روی تخته را ، همانجا می‌برد توی دل دفترش. یکسال تمام! روزی که رفت کارنامه اش را از مدرسه بگیرد انگشت دوم از دست چپش، تزئین شده بود. دیپلمش را از آقای معلم فیزیک با  همان دست چپ تحویل گرفت. آن روزها مامان توی مبارزه بود، مبارزه با کنکور و مبارزه با دیکتاتور. ترکیب رنگ مشکی چادر با کتانی های سفید، امضای خاص دختران آن روزها بود. چادرم را سر  می‌کنم. همان چیزی که مادرم به خاطرش یکسال تمام گوشه کلاس ایستاد. متلک شنید. با کتانی های سفیدش توی خیابان دوید و کوکتل مولوتوف پرت کرد . چادرم را سر می‌کنم که با بچه هایم برویم بیرون. می‌رویم توی کوچه. کوچه‌ی بن بستی که گوشه ای از  شرق تهران جا خوش کرده است. بن بست ما یکی ازرگهای محله پر میدان نارمک است. طبق یک قرارداد نانوشته، بناست دخترهایم با دوستهایشان دوچرخه بازی کنند. . مثل همه‌‌ی تابستانهای پیش از این. ما توی قلب کوچه ایم.  هلیا و حسین  و رزالین توی خانه های روبرویی هستند. اگر پنجره را باز کنیم رخ به رخ می‌شویم. هلیا از همه بزرگتر است. هیچ وقت چیزی سرش نبوده ، اما من هم  هیچ وقت  سر بی روسری اش راندیده بودم تا امروز که دیگر مهسایی در کار نیست. آنها  بازی می کنند و من  با منطقم بازی می کنم. دلم آرامش ندارد.می دانم دخترکی به تهران آمده و دیگر به خانه اش بر نمی گردد. می دانم هیچ کس از کسی معذرت خواهی نکرده .می دانم  هر روز تعدادی دیگر به خانه هایشان برنخواهند گشت. دوچرخه های بچه ها با هم مسابقه می دهند. حلما با کمک چرخ های کمکی اش خودش را به هلیا و رزالین می رساند. حسنا اما از همه شان جلوتر است. هلیا احترام مدام است. دخترهایم معنایش را می دانند. آنها با همین احترام هر روز انتظار دوستشان را می کشند. از توی خانه برایشان شربت و بیسکوییت می برم. گوشه ای گعده می‌کنند .  خوراکیها را می‌ریزند توی جانشان. ما با هم همسفره ایم. زنگ غروب  که می‌خورد یعنی بازی دخترها تمام . می‌رویم توی خانه. ما توی خانه تنهاییم. خودمانیم و خودمان. به عوض همسایه های آپارتمانی، همسایه های دیوار به دیوار را انتخاب کرده ایم. برای همین تنهایی، دوربین داریم. دوربینی که تا به حال کمک حال همسایه هایمان بوده است. سالهاست با هم   یک مدل ابر توی آسمانمان دیده ایم.  ابری که آن را با مادرم ندیده ام. و با خواهرم حتی! می روم توی آشپرخانه. صدایشان را می‌شنوم . گوشم به میدان است. صداهایی به پرده گوشم می‌خورد که فقط توی فیلمها شنیدمشان. دورربین مداربسته  را روشن می‌کنم.  چند دختر و پسر جوان را می‌بینم. هوا گرم است اما هودی سپرشان شده است. با کلاههایی که تا آنجا که جا داشته، جلو آمده است.  از چشم دوربین همه چیز جو گندمی است. کوکتل مولوتوف توی  دستهایشان بازی می‌کند. از مامورها فرار می کنند. آمده اند  انتهای کوچه ما. قایم می شوند. پشت ماشین های پارک شده جاگیر می‌شوند. یکی از همسایه ها برایشان در را باز می کند. مادرم گفته بود که هر وقت فرار می کردند و توی کوچه ای پناه می گرفتند درهای خانه ها یک به یک برایشان باز می شد.  شهرمان  یک طوری اش شده است. انگار که همه چیز را دارم از توی آینه ای نگاه میکنم. از جهانی موازی. ساعت شعار دادنشان رسیده است. همان ساعتی که از بچگی یادمان داده اند آن ساعت، آشغال هایمان را بیرون ببریم. هلیاست که مرگ بر فلان می دهد. همان که 3 -4 ساعت پیش داشت با حسنا و حلمایم بازی می کرد. همان که لبخند روی لبش کمرنگ نمی شود.  صدایش حالا اما،  با خنده همراه نیست. نفرت خرج می‌کند. حسین، شعار جای شعارهای او می‌گذارد. ۱
۲ چادرم را سر می کنم .  پنجره را باز می کنم که رخ به رخ شویم.  شاید به سلام و علیکی استپ کنند. ولی انگار  نه من آنها را می‌شناسم نه آنها من را.  مردی از آخرهای کوچه، شعار جدیدی  می‌دهد. سر می‌گردانم سمتش. هلیا منتظر نقطه سر خطِّ مرد نمی‌شود. املایش را خوب بلد است. توی بالکنشان، نور فلاش دوربین مادرش همه چیز را برایم روشن می‌کند. روزتر از روز.  از توی طبقه سوم خانه کناری آنها، صدایی متولد می‌شود. دو تا پسربچه اند که تا به حال ندیدمشان. شعار آنها چیز دیگریست.  از فردا نمی دانم باید دوچرخه بازی را ممنوع کنم یا هلیا  و حسین را. زنگ خواب را زده ایم. ساعت بدن آن بیرونیها اما خاموشی ندارد. توی قصه هایم برای بچه ها  ازروح الله  می گویم. همانی که وقتی رفت عکسش را مثل عروسکم توی بغل گرفتم و انقدر گریه کردم که نفسم رفت. حالا پسربچه های ناشناخته‌ی طبقه سوم، دارند برایش مرگ می فرستند. دلم می خواهد بروم. زنگ خانه شان را بزنم. برایشان شیرینی و بستنی ببرم. مثل همه روزهای گرم تابستان، دلمان گرم شود. بگویم اینها  از طرف کسیست که شما براش مرگ فرستادید.  اما من ترس دارم. فردا که من اداره ام وسرویس حسنا را می آورد خانه اگر همینها  بیایند و چادرش را از سرش بکشند چه؟! دیگر کسی، آن دیگری را مثل روزهای  قبل نمی‌شناسد. چادرم را سر می‌کنم. می روم اداره. همکارم آمده است . توی مرخصی قبل از بازنشستگی اش است.  چیزی را دور گردنش انداخته که وزنش برای سرش زیاد است. برای خودش نوسترآداموس است. از نظر پیش بینی های او ایرانِ ما، ایران او خواهد شد. نهایتش تا دی ماه. شروع می کند به بحث. خوشحال است که دیگر آرمان و  روح اللهی نداریم. شجاع می شوم. -   چرا خوشحالی که این بچه ها کشته می‌شن؟ -  حقشونه، یه عمر خون ملتو کردن تو شیشه. تو چرا دلت برای این دختر و پسرا نمی‌سوزه؟ - کی گفته دلم نمی‌سوزه. من این روزا کارم گریه است. راهم  را می کشم و می برم توی احساساتش. منطقم را می پذیرد   یا وانمود می‌کند که پذیرفته . نشسته ایم توی راهرو . همکارها رد می شوند و علامت می‌دهند. خودش می گوید که دارند هشدار تو را می دهند. چادرم را روی سرم محکم می کنم. من هم باید مثل مامان گوشه ای بایستم. متلک بشنوم. توی خطوط بدوم. کلمه پرت کنم این ور و آن ور. سلام های سرد شده را توی دستم بگیرم و با قلبم گرمشان کنم بعد گرمتگرتحویلشان بدهم. گرمتر از چیزی که فکرش را بکنند. چادرم سرم است. می نشینم پشت میزم توی اداره. باید یک جایی حرفهایم را بزنم. باید برای گردش هراسان و پر سرعت خون توی قلبم سرعت گیری پیدا کنم. می روم توی گروه هم دانشگاهیهایم. پایگاه شهید همت.به سکوت همیشگی ام سنگ می زنم. حرف می زنم. ویس می فرستم. از توییتر ‌اسکرین شات می گیرم و نظرم را توی گروه می گویم. ازشان کمک می خواهم  می دانم کاری انفعالگرایانه است اما دستم را گداوار جلو می‌برم. یکیشان استاد مدرسه قرآن شده است. به قدر 4 تا فوق لیسانس توی مدرسه شان نفس کشیده است. بی که ملاحظه کند تیرش را توی چله گذاشته و برایم پرت می‌کند.  فاصله ام را با خودشان بیشتر می کند. سنگی را که برای شکستن سکوتم پرت کرده بودم توی چت هایم به خودم بر می گرداند. دیگر سرعت گیری در کار نیست. چادرم را جلوتر می آورم. اشکهایم را توی چادرم می ریزم. جایی که کسی  نیست سرکوفتم بزند وغمم را به توان دو برساند. نگهشان می دارم برای روزی که می‌آید و باید زودتر بیاید.  ✍ سمیه شاکریان 📝 متن ۱۰_۰۲ @khatterevayat