خیمهگاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_هفده خانوم ایزدی گفت: «بدنش داغ شده، استرسش رفته ب
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_صد_و_هجده
عاصف گفت:
_عاکف واقعا میخوای بزاری ملک جاسم از طریق مرز زمینی کشور و ترک کنه؟ اون الآن صد تا منبعِ اطلاعات هست.
نگاش کردم گفتم:
+دستور از بالاست. البته دو جور دستور.. خودمم موندم. میترسم بازی بخورم. بگذریم.
ديدم عاصف نگام میکنه... گفت:
_ یه مشکلی داریم؟
+چه مشکلی؟
_ببین عاکف جان، اینا اگر بخوان از سمت تایباد برن، ما در اون منطقه با بچه های نیروی انتظامی و برادران سپاه که اونجا مستقر هستن هماهنگ نشدیم و هنوز کاری نکردیم. من نگرانم، چون ممکنه اینارو بزنن. بچه های وزارت اطلاعات هم معمولا اونجا برای یک سری موارد کمین دارن !! از طرفی یه بخشی از اون منطقه دست ارتش هست !!
گفتم:
+حرف آخر؟
_حرف آخر اینه که یه وقتی بین سپاه و وزارت اطلاعات و ارتش موازی کاری صورت نگیره! چون اگر سوژه ها به کمین هرکدومشون بخورن دخلشون اومده.. از طرفی ما داریم رهگیری میکنیم.. میترسم یه وقت بچه های ما رو هدف قرار بدن.
+خب هماهنگ میشیم با هر سه تا .. یکیشون که مربوط به نهاد خودمون هست و مشکلی نیست، پس حله.. اما مسئله ای که الآن برای ما مهم هست اینه که نمیدونیم سوژه ها به کدوم سمت میخوان برن.. برای همین دستمون بسته هست. بعدشم مگه 1000 بهت گفته که از کدوم مسیر دارن میرن.
_اینطور که 1000 چندخطی رو برامون کد کرده، ظاهرا در مسیری هستند که به سمت تایباد میره.. نقشه های سیستمی ما وَ رهگیری های ماهواره ای ما هم همین موارد و نشون میده. ضمنا، اینم یادآوری کنم که ما در اون منطقه دیدبانیمون زیاده.
+خب منم از همین دیدبانی زیاد میترسم که یه وقت بزنن اینارو. با تو موافقم ! الآن بهم بگو که خط این یارو که اسمش منوچهر هست و داره ملک جاسم و میبره رو چک کردید؟
_بله.
+وضعیتش چطوره؟
_فعلا با کسی ارتباط نداره.
+مگه میشه؟
_فعلا که اینطوره !! اما داریم کنترلش میکنیم. طی این دو ساعت سه مرتبه سیم کارت عوض کرده.
+وضعیت نیروی سایه چطوره؟
_باهاش در ارتباطم.. همه چیز فعلا داره درست پیش میره.
+فوری وصلم کن به حاج رسول.
_چشم.
+بعدشم، یه چای بریز بخورم از تشنگی کف کردم.
_الان یکی ریختی برای خودت خوردی !
من و عاصف خیلی باهم شوخی میکردیم، بهش گفتم:
+من دلم میخواد چای بخورم.. تو چیکار داری؟ به تو ربطی داره؟ مگه حق تو رو دارم میخورم؟ وقتی بهت میگم از تشنگی کف کردم، یعنی واقعا تشنمه !
خندید گفت:
_چشم، برات چای میریزم.. ولی معلومه از اون شبی که صابون زدی به گوشتا زیادی کف میکنیاااا.
+پاشو برو مسخره..سر شوخی رو باز نکن چون الآن اصلا وقتش نیست ! خیلی عطش دارم ! برو یه لیوان آب یا اینکه یه فنجون چای بگیر بیار.. یا اینکه به همسایه های پایینی بگو قهوه آماده کنن.
_قلیون میخوای؟
+خجالت بکش. من کی قلیون کشیدم؟
_تعارف زدم.
+برو پی کاری که بهت گفتم، مزه نریز. ضمنا، به بچه ها بگو وصلم کنن به حاج رسول.
عاصف با بچه های طبقه پایین هماهنگ کرد تا من و با یه خط امن وصل کنن به حاج رسول.. بزارید بگم حاج رسول کیه.. حاج رسول یکی از نیروهای اطلاعاتی ما هست که از اداره مشهد بود.. حاج رسول در مواقعی که سمت مرز ایران و افغانستان پروژه داشته باشیم در بعضی موارد از اون استفاده میکنیم... چون منطقه رو خوب میشناسه !! یکی از پسرانش در سمت سیستان طی یک درگیری با تکفیری های گروهک تروریستی عبدالمالک ریگی در سال 1386 به شهادت رسید و شوهر دخترش هم درسال 1395 توسط گروهک تروریستی انصارالفرقان به سرکردگی جلیل قنبرزهی به شهادت رسید. بگذریم.
حاج رسول اومد روی خط و باهم لینک شدیم..
گفتم:
+حاج رسول سلام.. چطوری؟ چه میکنی با زحمتای ما؟
باهمون صدای همیشه خسته، اما پر از صلابت و اقتدارش گفت:
_سلام حاج عاکف. خوبی؟ خوشی؟
+دورت بگردم حاج رسول. خاک پاتم.. میگم حاجی جون، در جریان مهمونای ناخونده ای که دارن میان سمتتون هستی دیگه؟
_بله.. آقا سید عاصف عبدالزهراء توجیهُم کِردِه.
+یه زحمت بکش، یا شخصا برو، یا دوتا نیروهایی که تحت امرت هستن برن.. باید با بچه های سمت مرز تایباد هماهنگ باشید! بزارید مهمونای ما راحت برن. تا چنددقیقه دیگه هماهنگی های اداریشم انجام میشه که یک وقت به مشکل بر نخورید و مانع تراشی نکنن. چون مطمئنا بچه های سپاه و وزارت اطلاعات و ارتش در مرز تایباد بخصوص نقاط کور اون منطقه کمین دارن.. میخوام یه وقت مهمونای ما رو نزنن.
_من تحت امرم.. ولی یه سوال!! گفتی ردشان کُنُم؟؟ مگه دشمن نیستن؟
+حاج رسول... عزیزم.. شما اون کاری که من گفتم انجامش بده.. به چیزای دیگه کاری نداشته باش. فقط اون موضوع و که بهت گفتم یادت نره.. با دقتِ عمل بسیار بالا وارد مرحله اجرایی بشید.. اونا هم دارن میان سمتتون.
نکته: بعدا خودتون میفهمید چی بوده اون مورد.
✅ کپی با درج لینک کانال خیمه گاه ولایت مجاز است
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
■ روزمان را با #قرآن آغاز کنیم...
●آیه ای که حسین بن علی در روز عاشورا برای لشکر یزید تلاوت فرمود.
■ناترسی و شجاعت از شاخصه های رهبری الهی است...
سوره يونس (10) : آيه 71
● وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقامِی وَ تَذْكِيرِی بِآياتِ اللَّهِ فَعَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ (71)
● سرگذشت نوح را بر آنان تلاوت کن، هنگامی که به قومش گفت:ای قوم اگر توقفم در بین شما و یادآوری آیات الهی برای شما سخت است [و غیرقابل تحمل، هرکاری از دستتان ساخته است انجام دهید و کوتاهی نکنید؛ چرا که] من بر خدا تکیه نموده و توکل کردهام [و از غیر او هراسی ندارم]. سپس مى گوید: اگر مى توانید برخیزید و به زندگى من پایان دهید و لحظه اى مرا مهلت ندهید»(یونس/ 71)
■پيام ها:
1- ايمان به هدف، بزرگترين اهرم مقاومت انبيا و مبارزه طلبى آنان است. «إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقامِی» ... «فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ»
2- انبيا مخالفان خود را به مبارزه مى طلبيدند. «فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ»
3- انبيا با توكّل به خدا، قدرتهاى مخالف را تحقير مى كردند و به مؤمنان شجاعت مى دادند و همه ى قدرتها را پوچ مى دانستند «فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ» ... «ثُمَّ اقْضُوا»
4- ارزيابى درست، جمع آورى قوا و تصميم قاطع، از اصول مبارزه است. «أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً»
5- مومنان انقلابی از شهادت نمى ترسند. «ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ»
■درسها:
قرآن مى خواهد به مومنان و رهبر الهی این دستور را بدهد که نباید به قدرت دشمن اهمیت دهد، بلکه با قاطعیت و شهامت بیشتر حرکت خود را ادامه داده، پیش برود؛ چرا که تکیه گاهشان خدا است و هیچ نیرویى تاب مقاومت در برابر قدرت او را ندارد.
باید مومنین شجاعت ایستادگی در مسیر حق را داشته باشند...
✅ @kheymegahevelayat
🔵 افشای جاسوسی رژیم صهیونیستی از کاخ سفید
یکی از مقامات ارشد آمریکا در گفتوگو با «پولیتیکو»:
🔹طی دو سال گذشته بارها ابزارهای جاسوسی از گوشیهای همراه در نزدیکی کاخ سفید کشف کردیم.
🔹ظاهراً قصد رژیم صهیونیستی از کاشتن این ابزارها در نزدیکی کاخ سفید جاسوسی از دونالد ترامپ و شنود مکالماتش بوده است.
#عاکف_سلیمانی #خیمه_گاه_ولایت #اخبار_امنیتی #نفوذ
✅ @kheymegahevelayat
4.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزاداری با شکوه مردم ترکیه در سوگ امام حسین.
#سلبریتی_های به ظاهر با کلاس کجان؟
بر دشمنان سیدالشهداء تا روز قیامت لعنت
✅ @kheymegahevelayat
3.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺این فیلم از مجلس کاناداست که تلویزیون مستقیم پخش میکنه و آراء نمایندهها رو رییس مجلس یکی یکی میخونه. نماینده های ما که تمام مصوباتشون تقلیدی از غربیهاست، حداقل به طرح #شفافیت_آراء_نمایندگان رای مثبت بدن.
چرا فقط هرچی به نفعشونه از غربیها یاد میگیرن؟
✅ @kheymegahevelayat
توییت #عاکف_سلیمانی درمورد اوضاع اقتصادی ایران
آخرنوشت :
⭕️ در قاهره نزدیک به یک میلیون نفر هر شب در گورستانها میخوابند و خط فقر، میزان #بیکاری، #تورم، #فساد مسئولین و... در این کشور نابسامان است و حیاط خلوت امپریالیسم و آمریکا هستند.
⭕️ مکزیک دومین کشور فقیر آمریکای جنوبی است و سراسر فقر و تحت سلطه باندهای گانگستری و جولانگاه سرمایههای آمریکا است، اگر حضور سرمایه خارجی و به قول آقایان تعامل با دنیا وضع کشوری را بهبود میبخشد چرا مکزیکی که محل پولشویی #آمریکا است در #فقر به سر میبرد. پرو فقیرترین کشور آمریکای جنوبی است در حالیکه با آمریکا و اسرائیل سرشاخ نشده.
✅ @kheymegahevelayat
خیمهگاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_هجده عاصف گفت: _عاکف واقعا میخوای بزاری ملک جاسم ا
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_صد_و_نوزده
وقتی ارتباط من با حاج رسول قطع شد دیدم یکی در میزنه... بلند شدم رفتم در و باز کردم. میثم پشت در بود... وارد اتاق شد. تا رفت چیزی بگه، گفتم:
«قبل از اینکه حرفت و بزنی، اول برو هماهنگی کن با اداره مشهد.. بگو با مرزبانی هماهنگ باشن برای رفتن سوژه به اونور مرز. چون یه وقت میبینی سوژه هامون دارن یواشکی از داخل کوه و دره ها میرن بعد بچه های وزارت اطلاعات و سپاه و ارتش هرجا اینارو ببینن میبندن به رگبار. نامه ش رو هم فکس کن بفرست برای اداره مشهد تا با بقیه جاها هماهنگ باشن.»
میثم رفت و یک ربع بعد همراه عاصف برگشت اتاقم.. گفت:
_حاجی با ستاد مشهد هماهنگ شد.
+ممنونم. خب حالا بگو چیشده و چیکار داشتی که اومده بودی بالا؟
_ راستش آقا عاکف، ما با رهگیری های فنی و اطلاعاتی که داشتیم، شخص دومی که ملک جاسم و قرار هست از منوچهر تحویل بگیره، از طریق خط منوچهر ردش و زدیم و پیداش کردیم.
+بارک الله آقا میثم.. دیگه راه افتادیااا !
_خواهش میکنم آقا. درس پس میدیم..
+خب.. بگو ادامش و !
_چند دقیقه قبل منوچهر با اون شخص دومی ارتباط گرفت. نفر دومی که قرار هست ملک جاسم رو تحویل بگیره حوالی ولایت تایباد زیر یکی از کوه هایی که چندکیلومتر از پایگاه های مرزی ما فاصله داره مستقر هست و منتظر مهموناست.. همین چنددقیقه قبل منوچهر با نفر دوم ارتباط گرفت. آخرین چراغ روشن و سبزی که از تحویل گیرنده سراغ داریم در همون منطقه هست.
لحظاتی رو تامل کردم... طرحی که در اون لحظه به ذهنم رسید بهترین کار بود. چون دور و بر من پر از اتفاقات عجیب و ناهماهنگی ها بود.
حدود یک دقیقه متوسل شدم به خانوم ام البنین تا به حق عباسش کمکم کنه... یه دو دوتا چهارتای ساده کردم وَ به میثم که منتظر جوابم بود گفتم:
+میتونی موقعیت دقیق مکانی و جغرافیایی اون نفر دوم رو برای من بفرستی؟
_بله میشه.. ولی زمان میبره کمی.
چشمام و به نشونه حساسیتم روی این قسمت وَ فوق العاده مهم بودن موضوع درشت کردم، گفتم:
+ میثم میدونی که...
_خیالتون جمع باشه آقا عاکف... دقیق میزنم وسط خال. توی مشتمونه.
+برو ببینم چه میکنی پسر. منتظرم تا مثل همیشه گل بکاری !
_چشم.
+چقدر زمان میخوای؟
_بیست دقیقه، تا نیم ساعت..
+نه..فقط یک ربع.
_آقاعاکف.
+میثم... گفتم برو.. فقط یک ربع !
_چشم.. چون قرار هست باهم ارتباط بگیرن ان شاءالله بتونم راحت ردشون و بزنم و موقعیت دقیق و قطعی رو اعلام کنم.
+پس عجله کن.
میثم رفت و عاصف هم با چای و قهوه اومد کنار میز. یه مزاحی باهاش کردم و بهش گفتم:
+ممنونم عروس گلم.. ان شاءالله خوشبخت بشید تو و پسرم به پای هم...
خندید گفت:
_مادرم همیشه میگه تو با آقا عاکف نامزد هم دیگه هستید. گاهی اوقات که برای صبحونه میای خونمون، اگر خواب باشم میاد بیدارم میکنه و میگه بلند شو نامزدت اومده.
خندیدم گفتم:
+ممنونم عشقم.. ما خیلی شبیه همیم.. خیلی به هم میایم !
عاصف قهقه ای زد و رفت نشست پشت سیستمش برای پیگیری امور ! کمی از چای رو خوردم بعدش به عاصف گفتم صابر و بگیر. با یه خط امن صابر و که نزدیک مرز بود برام گرفت.
بزارید صابر و براتون معرفیش کنم.. صابر یک جوان افغانی بود. پدرش فرمانده یکی از گردان های فاطمیون در سوریه بود. صابر برای ما در خاک افغانستان کارهای اطلاعاتی میکرد. تموم کوه ها و دشت ها و بیابون های افغانستان و ولایت های مختلف افغانستان رو عین کف دستش میشناخت. چون تا سال 87 کارش چوپانی بود، برای همین با خیلی از مناطق و کوه ها و دشت های افغانستان آشنا بود.
من با چیدن این مهره ها در کنار هم یک هدف بزرگی داشتم که در ادامه خودتون متوجه میشید. وقتی صابر اومد روی خطم. بهش گفتم:
+صابر سلام..چطوری؟ صدای من خوب میاد؟
باهمون لهجه افغانی گفت:
_سلام حَجی عاکف... ها.. صداتون رو دارم.
+میگم صابرجان میخوام یه خرده شیطنت کنی برامون.. میتونی یا نه؟ بابت همون موضوعی که از دیشب خبرش و بهت دادیم.
_حاجی من درخدمت شما هستم.
+دقیقا کجایی؟
_طبق دستور آقَ عاصف عبدالزهرا، 10 کیلومتری تایبَد.
+الآن موتور داری یا تویوتا؟
_موتور دارم.
+تا یک ربع دیگه نقشه و مختصات یه منطقه رو برات میفرستم که سر راهته.. فعلا همون ده کیلومتری که عاصف بهت گفت بمون و تکان نخور. وقتی فرستادیم برات میری سمتش. بعد از اون مرحله بهت میگم چه کاری باید انجام بدی !
_چشم.. خیالتون جمع.
تلفن اتاقم به صدا در اومد... جواب دادم:
+جانم...
_میثمم
+ آماده شد؟
_بله حاجی. سیستمت و چک کن.
+لطفا حواست باشه که اگر موقعیت تغییر کرد، ما رو درجریان بزاری.
سیستم و چک کردم دیدم دقیق همه چیزارو برام فرستاده. همونطور که تلفن دستم بود گوشی رو دادم به عاصف و گفتم:
«میثم و توجیهش کن مختصات منطقه رو بفرسته برای صابر.»
عاصف، میثم و توجیه کرد، قرار شد بعدش مختصات منطقه رو بفرسته برای صابر.
خیمهگاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_نوزده وقتی ارتباط من با حاج رسول قطع شد دیدم یکی در
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_صد_و_بیست
چنددقیقه بعد صابرپیام داد به من : «موقعیت جغرافیایی دریافت شد.»
حدود 45 دقیقه بعد صابر تماس گرفت... جواب دادم... گفتم:
+صابر رسیدی؟
_بله.. ولی کسی نیست اینجا.
+وایسا ببینم..
به عاصف گفتم: «بشین پشت سیستمت ببین صابر چقدر با نفر دومی که قرار هست ملک جاسم و از منوچهر تحویل بگیره فاصله داره.»
عاصف رفت پشت سیستمش و همونطور که هدفون بیسیمی روی گوشش بود به میثم که در طبقه اول بود گفت:
«میثم دقت کن چی میگم ! همین الان خودت یا آرمین که مسئول پشتیبانی این موضوع هست، یه کدومتون بررسی کنید ببینید منوچهر که میخواد ملک جاسم رو تحویل بده به اون دومیه، صابر از طرف ما چقدر با اون تحویل گیرنده فاصله داره.»
حدود یک دقیقه گذشت، میثم گفت:
+حدود دو کیلومتر..
از جام پریدم به صابر گفتم:
+صابر داری صدای من و؟
_بله آقا عاکف.
+ببین داداش جان، من نمیدونم میخوای چیکار کنی!! فقط بهت بگم که تو باید همین مسیر و دو کیلومتر دیگه بری.. حالا میخوای طی الارض بکنی بکن.. میخوای با اجنه بری برو. خلاصه من نمیدونم.. تنها چیزی که ازت میخوام اینه که تورو به روح داداش شهید مدافع حرمت که هنوز جنازش از سوریه نیومده، فقط تا کمتر از نیم ساعت دیگه خودت رو برسون 2 کیلومتر اون طرف تر.. یعنی ادامه همین مسیر! اصلا وقت نداریماااا.
_چشم الان ادامه میدم.
با عاصف از طریق نقشه ی ماهواره ای موقعیت مورد نظر و بررسی کردیم. وقتی تصویر منطقه روی مانیتور اومد بالا، دیدم چه واویلایی هست. انصافا خیلی مسیر سختی بود.. پر از تپه و... خلاصه مسیر ناهمواری بود. حدود سی و پنج دقیقه بعد صابر پیام داد.
متن پیام صابر:
«نفر دوم رویت شد. ولی قبرم کنده شد تا برسم اینجا.»
بهش پیام دادام:
«فورا برو سمتش! از هستی ساقطش نکن، موقتا از میدان عملیات حذفش کن! یه جایی دورتر از مکان فعلی ببندش. دهنش و خوب ببند که برات عرررر نزنه. مواظب باش فقط.»
به عاصف گفتم:
+بررسی کن ببین منوچهر و ملک جاسم با موقعیت نفر دومی که میخواد ملک جاسم و بگیره ببره اونور مرز چقدر فاصله دارن. چون صابر نزدیک نفر دوم هست و میخواد کارش و یکسره کنه.
یک دقیقه ای طول کشید تا بررسی کنه... گفت:
_فعلا یه جا متوقف شدن.
با یک خط امن، با حاج رسول ارتباط گرفتم. وقتی جواب داد گفتم:
+سلام پیرمرد. فورا اعلام وضعیت کن.
_سلام. همه چیزخوبه، جای نگرانی نیست، اما یه نکته مهم و باید بهت بگم. اینجا سیگنال های مزاحم داریم!
+بیشتر توضیح بده!
_خطوط ارتباطی ما کُند هست.
+با چشمات همه جا رو بررسی کن، بهم بگو چی میبینی؟
_از بالای قلعه دارم میبینم که مهمونا رسیدن. ما بهشون اشراف داریم. اونا خیال میکنن ما نمیبینم اونارو. برای همین دارن از لا به لای دره ها با خیال راحت میرن. اما حدود یک دقیقه ای میشه که فعلا ساکن شدن و نشستند.
+دم شما گرم حواستون باشه. فعلا یاعلی.
چنددقیقه بعد صابر مجددا پیام داد:
«تیک بعدی رو بزنید، بستمش به جایی.»
بهش زنگ زدم، جواب که داد گفتم:
+ شیرمادرت حلالت صابر. تا قبل از اینکه بهت برسن برو روی یه موقعیت دیگه ساکن شو!
_چشم.
+گوشیش و زدی؟
_آره. هم گوشی رو زدم، هم اسلحه رو.
+بسیارعالی داداشم، فقط حواست باشه راه طولانی رو داری! سنگین نکن خودت و! ضمنا، آخرین شماره ای رو که نفر دومی تماس داشته برام بخون!
شماره رو خوند، منم نوشتم و دادم به سیدعاصف عبدالزهراء، گفتم:
+بررسی کن ببین شماره منوچهر هست یا نه؟
عاصف بررسی کرد و از طریق سیستم تایید شد که شماره منوچهر هست که با نفر دوم در ارتباط بود.به صابر گفتم:
+صابرجان، با گوشی همون نفر دومی که الان بستیش! به همون شماره آخر که الآن برای من خوندی پیام بده! اون شماره شخصی به نام منوچهر هست! بهش پیام بده خودش نیاد سمت تو! تاکید کن فقط ملک جاسم و بفرسته بیاد به سمتت! اسم ملک جاسم و ننویس براش! چون اون نباید بفهمه که تو اسمش و میدونی! اگر بفهمه شک میکنه و عملیات شکست میخوره! فقط بگو مهمون و برام بفرست بیاد! چون منوچهر خودش بیاد میفهمه که تو نفر اصلی نیستی! تاکید میکنم بعد از پیامکت به منوچهر، از فاصله دور براش دست تکون بده که ملک رو بفرسته.
همینطور که گوشی دستم بود و داشتم با صابر حرف میزدم، همزمان میثم اومد روی خطم توی گوشم گفت:
«مهمونای صابر دارن میرن سمتش.. نزدیکن بهش.. به صابر بگید حواسش باشه.»
پیغام میثم و به صابر رسوندم. بهش گفتم به محض رویت شدن بهم خبر بده. دقایقی از آخرین ارتباطات ما با عواملون که در سطح منطقه مورد نظر پخش شده بودن گذشت، عاصف گفت:
«عاکف سیستمت و ببین. منوچهرو ملک جاسم مجددا ثابت شدن. اصلا حرکتی ندارن!»
ازحرف عاصف تعجب کردم.میثم گفته بود به سمت موقعیت صابرکه خودش و زده جای اون آدم تحویل گیرنده ی ملک جاسم در حرکت هستند.ازطرفی عاصف اینطورمیگفت.ترسیدم که نکنه برای صابراتفاقی افتاده باشه.