eitaa logo
خیمه‌گاه ولایت
33.9هزار دنبال‌کننده
15.5هزار عکس
5.7هزار ویدیو
214 فایل
#کانال_رسمی_خیمه‌گاه_ولایت خیمه‌گاه ولایت وابسته به هیچ نهاد و حزبی نیست. ما از انقلاب و درد مستضعفین و پابرهنگان و مظلومان جهان میگوییم، نه از سیاست بازی‌های سیاسیون معلوم الحال. اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر جهت ارتباط با ما👇 @irani_seyed
مشاهده در ایتا
دانلود
خیمه‌گاه ولایت
وقتی گفت اختیارات فروانی داره، انگار آب سرد ریختن روی من. یعنی دقیقا جایی که حساسیت بالا داشت و مربو
از کاظمی خداحافظی کردیم بعدش باعاصف برگشتیم اداره. وقتی رسیدیم اداره ، با سه تن از کارشناسان اطلاعاتی پیرامون پرونده ای مهم تبادل نظر داشتیم. اون شب تا ساعت 8 شب جلسه داشتم. بعد از اتمام جلسه کارشناس های امنیتی که رفتند، همونطور که پشت میزم بودم سرم و گذاشتم روی میز تا کمی ذهنم آروم بگیره به فکر دکتر عزتی افتادم. درحال تدارک برنامه ای بودم که بدون اینکه دکتر افشین عزتی بفهمه و بو ببره، ما باید یه سرنخی از اون زن پیدا کنیم. تلفن دفتر و گرفتم زنگ زدم به بهزاد. دوتا بوق خورد جواب داد، بهش گفتم بیاد اتاق من. بلند شدم رفتم اثر انگشت زدم چندلحظه بعد اومد داخل... بهش گفتم: +خوب گوش کن ببین چی میگم. _جانم آقا عاکف. +یه زحمت بکش، همین الان برو تک تک شماره هایی که مربوط به افشین عزتی میشه رو بررسی کن، ببین وضعیتش چطوره و چندتا شماره داره. بعدشم رصد کن ببین در شش ماه اخیر شماره ای غیر از این هایی که الآن داره داشته یا نه. _چشم حتما... +این کارها که انجام شد مستقیم میری دفتر رییس بخش خودمون حاج هادی ( رییس بخش ضد جاسوسی ) برای پیگیری گرفتن مجوز شنود تموم شماره هایی که مربوط به افشین عزتی میشه از مراجع قضایی. میخوام تموم پیامک های شش ماه اخیرش و برام پرینت بگیری بیاری.. میخوام وقتی فردا صبح اول وقت که اومدم، بیاری روی میزم بزاری مطالعش کنم. _چشم آقا.. همین امشب تمومش میکنم... +فدای معرفتت بشم... برو ببینم چه میکنی. حاجی... +باز چیه.. دختر حاج کاظم و میخوای؟ دیدم میخنده..گفتم: + باشه باباجان.. دختر حاجی رو برات میگیریم. الان بگیر برو تا نزدم نگفتم کله پاچه بیارن. _حاج آقا من نوکرتم.. انقدر اسم این کله پاچه رو نیارید. میدونید من بدم میاد. +برو خودت و لوس نکن انقدر.. خانواده ای که میخوای باهاش وصلت کنی، از بالا تا پایین همشون کله پاچه خورن.. از حاج کاظم بگیر تا معشوقت مریم خانوم. دیدم سرش و از خجالت انداخت پایین.. گفتم: +خجالت نکش حالا. دیدم با مظلومیت تمام میگه: _حاجی! یعنی میشه من داماد حاج کاظم بشم. شهیدت میشم به خدا. +برو دیگه. بگیر برو که دیگه داری خیلی پر رو میشی.. هنوز هیچچی مشخص نیست هلاکتم شهیدتم راه انداختی. _آقاعاکف خیلی دیگه دارن لفتش میدن. یه جواب هست دیگه. +پیگیری میکنم بهت میگم. حاج کاظمِ دیگه. نمیشناسیش؟ راضی کردنش سخته.. دخترشم از خودش بیشتر ناز داره. ببین بهزاد، یه چیزی رو برادرانه بهت میگم. اگر به صلاحت باشه، به هم میرسید. نباشه نمیرسید. به همین راحتی! پس به خودت عذاب نده برادر من. بعدشم ازدواج بکنی، بلدی ناز بکشی یا نه؟؟ ازدواج و زندگی عین اداره نیست که خیال کنی عاکف پشت سرته 24 ساعته ازت حمایت میکنه. اونجا دیگه خودتی و خودت !! _آره حاجی.. بلدم. +ببینیم و تعریف کنیم. الانم برو کاری که گفتم و انجام بده. منم برم خونه. _چشم. ممنونم که عین یک برادر همیشه پشتم بودید. +عزیزمی. بهم بگو امشب چندنفر اینجا استندبای هستن ؟ ( یعنی چندنفر شیفت هستن؟ ) _7 نفر. منم هستم. آقا عاصفم که طبق معمولِ هر شب سرتیم هستند و می مونن اینجا، با 5 نفر دیگه از همکارا. +خوبه. به عاصف سلام برسون.. کاری بود بهم زنگ بزنید.. من برم که دیرم شد. برگشتم سمت میز کارم، اسلحم و از داخل کشو گرفتم گذاشتم درون کیفم، بعدش رفتم پایین سمت پارکینگ اداره. با راننده از اداره زدیم بیرون رفتیم سمت خونه.. وقتی رسیدم خونه ساعت دیگه حدود 9 و نیم شب شده بود. شام و که با همسرم خوردیم، دیگه ساعت حدود 10 و نیم شده بود.. بعد از شام رفتم نشستم روی مبل مشغول دیدن تلویزیون شدم و فاطمه هم اومد نشست کنارم. چهل دقیقه ای گذشته بود، احساس کردم دیگه نمیتونم بیدار بمونم و چشام داشت سنگین میشد. همونجا روی مبل چپ کردم خوابیدم. تا ساعت 1 بامداد خوابیدم. چیزی حدود دوساعت. از فرط تشنگی بیدار شدم رفتم یه نوشیدنی گرفتم از یخچال خوردم... خانومم نشسته بود داشت تلویزیون میدید، چنددقیقه ای پیشش نشستم و بعدش اون رفت خوابید منم رفتم اتاق کارم. خیلی ذهنم درگیر بود. به این فکر میکردم که اگر دکتر عزتی مشکل دار باشه باید هرچی زودتر جمعش کنیم. گوشی که خط امن درونش بود گرفتم زنگ زدم به عاصف.. جواب که داد گفتم: + سلام بر مومن شب زنده دار.. چطوری؟ _به به. سلام آقا ! چه عجب این وقت شب یادی از ما کردی؟ +مهم نیست.. بهم بگو وضعیت چطوره؟ _خوبه.. داریم کارایی که بهمون واگذار شده رو انجام میدیم. +میگم عاصف، امروز رفتیم دفتر کاظمی مهمونی!! درسته؟ _بله چطور ؟ + به بهزادبگو مجوز شنود از مراجع قضایی رو گرفته؟ قرارشدپیامک ها و تماس های شش ماه اخیر تمام خط هایی که به نام میزبانمون بوده رو از اداره بگیره. همین و درمورد سوژه اصلیمونم میخوام. خودش درجریان هست، اما تو تاکید کن نتیجش و بهم بگو. _ چشم. حله
هدایت شده از عاکف سلیمانی
حاج کاظم گفت: «نه... به بهانه کاری به امارات سفر میکنه و پناهنده میشه و هرچی تا حالا اقدامات دیپلماتیک و رایزنی های امنیتی نظامی داشتیم، از طرف اماراتی ها پاسخ مثبتی برای تحویل اون شخص دریافت نکردیم. حدود یک سال قبل هم اون شخص به اورشلیم اسرائیل سفر کرده و عملا دست ما بسته شد.» گفتم: «ایرانی بود یا سوری؟» گفت: «متاسفانه ایرانی.» گفتم: «دشتمان گرگ اگر داشت نمی‌نالیدیم... نیمی از گله ی ما را سگ چوپان خورده.» حاجی تاملی کرد، ادامه داد گفت: «طی اون مدتی که تا به زن و بچه سیف برسیم، گروگان گیرها از ما میخواستن چندتن از عوامل موساد و که ایران دستگیر کرده بود آزاد کنیم. دستور کار این شد که یک تیم 10 نفره اطلاعاتی و عملیاتی ضربتی ویژه تشکیل بدیم تا اون ها رو نجات بدیم، وَ تشکیل هم دادیم. اما وقتی بچه ها به لانه تروریست‌ها در یکی از مناطق مرزی سوریه نزدیک میشن درگیری شدیدی صورت میگیره وَ متاسفانه دونفر از بچه های ما شهید میشن. درگیری ادامه پیدا میکنه. در نهایت، وقتی تروریست ها به درک واصل میشن، بچه های حزب الله وارد ساختمون میشن و با صحنه ای بد مواجه میشن. به همسر و فرزندان سیف تجاوز گروهی شده بود و در نهایت به طرز فجیعی به شهادت رسیدند.» خیلی ناراحت شده بودم. دلم به درد اومده بود. حاج کاظم گفت: «دلیل اینکه سیف از لحاظ روحی به هم ریخته این هست که همسرش و دو دختر عفیفه و پاکدامن خودش رو به طرز فجیعی از دست میده...» توی دلم احساس شرم میکردم. نمیدونستم چی بگم. حاجی هم بیشتر از این توضیح نداد. منم دیگه حوصله نداشتم و خداحافظی کردیم برگشتم دفترم. به محض ورود، تلفن دفتر زنگ خورد. از دفتر حاج آقا سیف بود... گوشی رو گرفتم پاسخ دادم: +سلام حاج آقا. _سلام. فورا بیا دفترم. +چشم... الساعه. رفتم سمت دفتر سیف. به محض ورود گفت: _آماده ای برای ماموریت؟ توانش و داری؟ میخوام این مورد و خودت بری دنبالش. درون مرزی هم هست. +بله آقا. چشم. فقط اگر اجازه بدید، هوایی نرم. با خودرو و زمینی برم تمام مسیر و ! با همون حالت جدی و سگرمه های تو هم رفته و عبوس گفت: _ایرادی نداره! فقط حواست به خودت باشه! +چشم. ماموریت و مستقیما خودش برام شرح داد... موضوع: کاملا سری... قرار شد تا کرمان با ماشین خودم برم و بعدش از اونجا با ماشینی که توسط یکی از عواملمون در اختیارم قرار میگرفت ادامه مسیر بدم و ماموریت و به سرانجام برسونم. تمام مراحل اولیه انجام شد. عازم ماموریت شدم و با خودروی شخصی از تهران رفتم به سمت کرمان. اونجا ماشینم و توی اداره کرمان گذاشتم، خودروی مورد نظر و تحویل گرفتم عازم شدم به سمت زاهدان! دیگه درمورد ماموریت توضیحی نمیدم! میخوام برم سر اصل مطلب! پنج روز در زاهدان بودم. هوا به شدت گرم بود... ماموریت تموم شده بود و باید برمی‌گشتم. با خودم گفتم برم بازار، برای مادرم سوغاتی بخرم. وارد یکی از بازارها شدم. لباس محلی تنم بود، روم و پوشونده بودم! هوا به شدت گرم و نفس گیر بود. اسلحه م و زیر لباس محلی گذاشته بودم تا در صورت هرگونه اتفاق غیر منتظره، واکنش سریع نشون بدم. اصلا کاری به شغلم ندارم... کلا از بچگی عادتم بود هرجایی میرفتم، به طور کاملا نامحسوس دور و برم و پایش میکردم! به قول حاج کاظم که یه بار بهم گفت: تو گرچه شیعه ای، اما انگار از دوران بچگیت شبیه یهودی ها کاملا امنیتی بزرگ شدی... راست میگفت... از بچگیم به دلیل شرایط خانوادگیم، شرایط اطرافیانم، امنیتی بزرگ شدم که بعد از شهادت پدرم، حاج کاظم مسببش بود. وَ این در گوشت و خون من موندگار شد تا اینکه وارد این عرصه پر دردسر شدم. نیم ساعتی بود که داشتم بازارو میگشتم و قدم میزدم. حواسمم به دور و برم بود. چندبار با صحنه ای مواجه شدم که بدجور منو درگیر خودش کرد؛ ذهنم مشغول شد. نمیخواستم از ادامه مسیر صرف نظر کنم. چون اگر برمیگشتم، مسیر جوری بود که نمیتونستم واکنشی نشون بدم و بفهمم این آدم کیه! احساس کردم در طول این مسیر نیم ساعته در بازار، یکی دنبالم میاد! از بد روزگار، روش و پوشونده بود. لباس محلی زنانه قرمز تنش بود! عین زن های بلوچ! به مسیر ادامه دادم... سرعتم و بیشتر کردم، اما احساس میکردم اون آدم هنوز دنبالم داره راه میاد! سه بار، و هر سری با فاصله ی دو دقیقه ای جلوی یکی از مغازه ها، یا دستفروش ها می ایستادم و به بهانه آدرس یه سوالی میپرسیدم و دور و برم و پشت سرم و پایش میکردم و به اون آدمی که بهش مشکوک بودم نگاه می انداختم. اون گاهی به مسیر روبروش نگاه میکرد و گاهی هم به مغازه ها و...! بیشتر دقت کردم تا ببینم چی به چیه و ممکنه چه اتفاقات غیر منتظره ای در انتظارم باشه! یه لحظه احساس کردم ممکنه اینی که به دنبال من هست و لباس بلوچ زنانه برتن داره، یک مرد باشه و فیس آف کرده باشه.