هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
لبخند میزنم به تنها آدمِ خستهی آخرشبِ توی آینه. آدمی که دوام آورده، که انگار از جنگ با روم برگشته! آدمی که نخواسته شرافتِ نصفه و نیمهش رو هم از دست بده، شقالقمر اگر نکرده باشه، حتماً کوه کنده بیچاره! گاهی بهش لبخند میزنم و میبینم که از چشمهاش خون میاد. میبینم که با چشمهاش از آخرِ داستان میپرسه و من مرهمی جز ادامهدادن برای زخمهای کاریش ندارم. بهش نگاه میکنم و آروم تو گوشش میگم ما ابد در پیش داریم طفلی.. کم نیاریها.
پرسیدند : چگونه در میان شلوغی او را دیدی؟
گفت : کدام شلوغی؟
من به غیر از او کسی را ندیدم. . .:)
خُمـوٓلْ¹³⁵
_
سرگذشـت ِغم ِهجــران ِتو با شمـع گفتم ؛
آنقدر سوخـت که از گفتـه ، پشیمانــم کرد ..
هدایت شده از , دُچار | dochar ‘
من خیلی ادمِ “نه نه، اشکالی نداره” و جمع شدن اشک تو چشم هستم..