eitaa logo
خُمـوٓلْ¹³⁵
153 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
1.2هزار ویدیو
20 فایل
در رهِ منزلِ لیلی که خطرهاست در آن؛ شرط اول قدم آن است که مجنون باشی:) به یادِ گمنامانِ زهرا..🌱 #فرزند‌شهید‌سید‌علی‌خامنه‌ای
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ‌بَچِّه‌هِیئَتي
کربلایی حسین ستوده04091218.mp3
زمان: حجم: 8.9M
من اینو باور دارم از حرم تو¹³³ به نجف در داره..
تاکِی به تمنای وصالِ تو یگانه⁵⁹.. اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه؟
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"دل‌های ما با یادشان می‌تپد؛ آیا صدای همهمه‌ی باد را می‌شنوید؟ آن‌ها در هر نسیم حضور دارند:)) ✨🍃
یا ربّ؛ در آغوشم بگیر و نجاتم بده ؛ قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها می‌بینمش ...!
الهی:) از من مرا بگیر و خودت را به من بده؛ از من مرا بگیر و منِ بهتری بده..
خُمـوٓلْ¹³⁵
من سوریه نبودم :)
حسِ این پادکست>>>> ❤️‍🩹
خُمـوٓلْ¹³⁵
من سوریه نبودم :)
من شهادت را به چشم ندیدم.. هرچه ماند برایم حسرت بود؛💔
🕊• ❚‌ یک دعوت متفاوت🍃👌 پیش رنگ ها نشسته بودم و آن ها را جابجا میکردم ، قلمو ها را پاک میکردم و در جعبه میگذاشتم . درحال و هوای خودم بودم که یک دختر نوجوان پیش من آمد ، در کناره من نشست و شروع به صحبت کردن کرد ؛ - سلام خسته نباشید ، شما اینجا چه کاری انجام میدید ؟؟ + سلام خیلی ممنون 🍃 ما اینجا نوشته های مزار شهدا را رنگ میکنیم ‌ - واقعا ، میشه من هم انجام بدم ؟😃 + بله چرا که نه 😄 -راستش من پدربزرگم شهید شده مزارش هم کنار اون امامزاده هست ، من اصلا نمیخواستم امروز بیام اینجا ، به اصرار مادرم اومدم الان نزدیک ۱ سال میشه که من نیومدم سر مزار پدربزرگم ، وقتی وارد اینجا شدم صدای مداحی که به گوشم خورد حالم عوض شد ، اومدم سر مزارش دیدم رنگ کردن اینجا دلم شکست یه نگاهی دور و بر کردم دیدم هم سن سال های من همه نشستن دارن رنگ میکنن ، من هم اومدم پیش شما یه قلمو و رنگ بگیرم شده در حد یک کلمه رنگ کنم .🥲 بین حرف زدن هایش گریه میکرد ، قطره های اشک بود که از چشمانش سرازیر میشد ، خوب حالش درک میکردم شهدا خواسته بودن که او امروز به اینجا بیاید یا شاید هم پدر بزرگ شهیدش ... خلاصه اینکه بعضی وقت ها شهدا این طوری دعوت میکنن🙂🍀 ✍🏻ف-الف •تـوهـم‌بـیـاکـنـارمـون‌رفـیـق‌جـان🌻𐙚 @sardaran_moghavemat
خُمـوٓلْ¹³⁵
🕊•#دلنوشت ❚‌ یک دعوت متفاوت🍃👌 پیش رنگ ها نشسته بودم و آن ها را جابجا میکردم ، قلمو ها را پاک میکرد
راست میگه:) همون لحظات بود که من هم دیدمش؛ از دور منو که دید دویید و منو بغل کرد:) کلی گریه کرد، وقتی ماجرارو برام تعریف کرد بهش گفتم خوشحال باش این توفیقی بوده که به هرکسی داده نمیشه:) خوش به سعادتش؛ مدتی قبل، تو سفر راهیان نور اسمش توی قرعه ی کربلا در اومد و برای اولین بار عازم شد، و حالا...:))))
علی اکبر حائری16237516162788928343382.mp3
زمان: حجم: 3.6M
دلم پُره، نگو که نوکرت به درد نمیخوره..