✅ابتکارات محبت آور
💠 گاه برای همسرتان محبتهای ابتکاری داشته باشید تا علاقهتان به یکدیگر بیشتر شود.
💠 مثلا در را با زبان محبت برایش باز کنید. یا کفشهایش را برایش جفت کنید. گاهی موقع تنهایی جلوی او بلند شوید و احترام بذارید.
💠 گاهی سر سفره صبر کنید و بگید بدون تو غذا از گلوم پایین نمیره! گاهی ناخنهای او را بگیرید و دهها مصادیق دیگر که برای همسرتان خاص باشد.
🌸⃟💕჻࿐✰💌
#کانال_خوشبختی
#قرارگاه_بسوی_ظهور
@khoshbghkt
✨﷽✨
✍یکی از از راه هایی که می توانید برای
همسرتان مطلوب باشید این است که در
گفتگوها از او حمایت کرده و به تحسین
و تمجید او بپردازید درک متقابل و همدلی اهمیت بسیاری دارد و انگیزه گفتگو را افزایش می دهد.
اینکه از چارچوب فکری یکدیگر آگاه باشید به شما بسیار کمک خواهد که حریم های یکدیگر را نشکنید و به همسرتان بال پرواز دهید.
اعتماد در روابط بین فردی خصوصا در روابط زوجین نقش قابل توجهی دارد. درک وهمدلی دو طرفه احساسات همسران پایه گذار انگیزه و محبت بیشتر خواهد شد.
پرداختن به نکات مورد علاقه همسر نیز زندگی را برای زوجین لذت بخش تر خواهد کرد.
💥وقتی همسرتان ببیند شما نسبت و علایق وی آگاه هستید و به آن ها اهمیت میدهید برحس صمیمیت در زندگی مشترکتان می افزایید.
با رعایت مواردی از این دست برای شما راه گشاخواهد بود.
🌸⃟💕჻࿐✰💌
#کانال_خوشبختی
#قرارگاه_بسوی_ظهور
@khoshbghkt
✅خانمتان را خوشحال کنید
💠 برخی از کارها خانم خانه را خیلی خوشحال کرده و شما را برایش عزیز میکند!
💠 مثلا گاهی که خانمتان منزل نیست ظرفهای نشسته را بشویید و خانه را جارو و نظافت کنید.
💠 و برخی از کارهای عقب افتادهی همسرتان را انجام دهید.
💠 این رفتارها باعث میشود تا تصورِ بیخیال بودن شما نسبت به زندگی و زن و بچه، از ذهن همسرتان پاک شود.
💠 اگر همسرتان حس کند که شما به زندگی و او توجه دارید تحملش را در برابر سختیهای زندگی بیشتر میکند.
🌸⃟💕჻࿐✰💌
#کانال_خوشبختی
#قرارگاه_بسوی_ظهور
@khoshbghkt
🌺 اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم
🌺 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
🌺 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
🌹🍃🌹 سلام علیکم و رحمت الله، صبحتون بخیر و شادی و عافیت، امروزتان و هر روزتان مشحون از نصرت و برکات و الطاف الهی
🌺 زنان و مردان مؤمن، از تمسخر جاهلان ناراحت نباشید
«زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُواْ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَيَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ اتَّقَواْ فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَاللّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ»
(بقره/۲۱۲)
ﺯﻧﺪگی ﻣﺎﺩی ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺩﻝ ﭘﺬﻳﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻘﻴﺎﺱ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﺵﻫﺎ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ میﺁﻳﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻓﺮﺍﺩ مؤمنی که تهی ﺩﺳﺖ هستند ﺭﺍ بیﺷﺨﺼﻴﺖ دانسته ﻭ ﺭﻳﺸﺨﻨﺪ میﻛﻨﻨﺪ.
دنیاپرستان دائما مؤمنان را بخاطر ایمانشان و اینکه تسلیم فرامین الهی هستند، مسخره و تحقیر میکنند.
اما بدانند که مؤمنان باتقوا در قیامت گرامی و عزیز هستند و از خداوند متعال، روزی بیحساب دریافت میکنند.
❌ اين آيه هشداری به دنیاگرایان است كه به زرق و برق دنيا، سرگرم و مست نشويد و مؤمنان را مسخره نكنيد، زيرا در قيامت صحنه ها عوض مىشوند.
❌و هم اینکه ای زنان و مردان مؤمن، از تمسخر جاهلان غمگین و سست نشوید، در آخرت این شما هستید که به جاهلان میخندید.
🔸حبیبالله
آرامش یعنی میان صدها مشکل
خیالت نباشد...
لبخند بزنی
چون می دانی خدایی داری
که هوایت را دارد
که با بودنش همه چیز حل می شود
🌸⃟💕჻࿐✰💌
#کانال_خوشبختی
#قرارگاه_بسوی_ظهور
@khoshbghkt
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗فرشته ای برای نجات💗
قسمت47
صدای کامران، عصبانیم کرد و خواستم بلند شم که با لگد زد تو شکمم
--هییی کجا رفیق، وایسا باهم بریم.
میبینم دور برت داشته غلط اضافی میکنی؟
حالا دیگه واسه غلام شاخ شونه میکشی؟
خنده صداداری کردم و عصبانیتش دوبرابر شد.
خواست با مشت بکوبه توی صورتم که دستشو تو هوا گرفتم!
--نه دیگه، نشد اینجوری! تو دعوا هم باید بزنی، هم بخوری.
با تموم شدن حرفم، صورتشو هول دادم عقب و بلند شدم.
پاهامو گذاشتم رو دستاش و با دستم چونشو گرفتم.
انقدر فشار دادم که دادش رفت هوا
--ببین، شازده، حواسم بهت هست، امیدوارم از اینکه با اون غمار باز همدست شدی، پشیمون نشی!
با حرفی که زد خون توی رگام به جوش اومد
--گمشووووو بابااااا، فکر کرده چون باباش گند پاک کن مردمه، یه کسی هست!
دستمو مشت کردم و خوابوندم زیر چشمش، دوتا مشت دیگه جای مشت قبلی!
--ببین، هر حرفی که زدی رو نشنیده میگیرم، اما این یکی رو نمیتونم، چون من مثل تو آدم فروش نیستم که بابامو.....
ادامه حرفمو خوردم.
--چیییی نه بگوووو! میخوای بگی مثل تو نیستم بابامو دق بدم!
اره من بابامو دق دادم! من کشتمش، اصلا همه چی گردن منه!
حالا چی میگی؟
تاسف وار سرمو تکون دادم و از رو زمین بلند شدم.
خودشم بلند شد و یقمو گرفت چسبوند به دیوار!
--از همون روز اولی که اون ساسان خنگ تورو برداشت آورد، فهمیدم چه آدم مزخرفی هستی!
همین فردا هم میری همونجوری که غلامو انداختی زندون درش میاری.
پوزخندی زدم و با حالت مسخره ای گفتم
--اونوقت اگه نرم؟!
--یادت نره آرمان جونت،توی خونتونه!
با شنیدن این جمله، خون توی رگام یخ کرد.
متوجه حالتم شد، پوزخند صدا داری زد
--هاااان چیه؟ خیلی برات عزیزه مگه نه؟پس اگه عزیزه، هرکاری که من گفتم رومیکنی.
اینو گفت و منو کوبوند به دیوار و رفت.
به سختی خودمو رسوندم به در حیاط و رفتم تو خونه....
مامانم با دیدن من زد تو صورتش و نگران پرسید
--یا فاطمه زهرا، این چه سر و وضعیه؟
نگاه بابام و رستا برگشت طرف من و اونا هم با ترس نگاهم میکردن.
--هیچی مامان، چیزی نیست.
--به من دروغ نگو!
--میشه سر فرصت بهتون بگم؟
--ای خدااا این پدر و پسر چرا اینجورین؟
بابا اومد روبه روم ایستاد و نگاه پر معنایی بهم انداخت.
--سر فرصت بهمون بگو.
بعد از اینکه رفتم حموم، روی تخت دراز کشیدم اما از فکر زیاد خوابم نمیبرد.
بین اون همه درگیری فکری، فکر اون دختر ولم نمیکرد.
یه لحظه پیش خودم گفتم اگه نازی از اون باخبر بشه.....
بلند شدم برم بیمارستان.
اما حس درونیم این اجازه رو نمیداد، چون اگه نازی خبردار نشده باشه الان میفهمه.
شماره پذیرش رو گرفتم و منتظر موندم.
یه بوق...دو بوق....
اینکه کسی جواب نمیداد کلافه ترم کرده بود.
چند بار پشت سر هم زنگ زدم اما هیچ کس جواب نمیداد.
ساعت ۲ شب بود و من هنوزم منتظربودم.
با صدای موبایلم سریع وصل کردم.
--الو....الو؟
دوباره شماره رو گرفتم
--الو سلام بفرمایید؟
--سلام. خسته نباشین.ببخشید میخواستم بیمار اتاق ۲۳ رو چک کنید.
--همون خانمی که......
--بله همون خانم.
--چند لحظه......
دقیقه ها واسم حکم ساعت داشت و جلو نمیرفت!
--الو آقا
--بفرمایید.
--حالشون بهتر بود خداروشکر.
نفس راحتی کشیدم.
--میتونم یه خواهش ازتون بکنم؟
اینکه اگه هر کسی به غیر از من اومدن ملاقات ایشون، خواهشاً اجازه ندین و بعدش حتماً به من اطلاع بدین.
--بله چشم.
دراز کشیدم رو تخت.
اون شب انگار بهترین خبر عمرمو شنیده بودم. به قدری که آسوده از بقیه دغدغه ها خوابیدم....
با صدای جیغ و گریه از خواب پریدم.
آرمان همینجور که داشت گریه میکرد جیغ میزد و میخواست از خونه بره بیرون و مامانم سعی میکرد آرومش کنه.
دویدم طرف آرمان و گذاشتمش روی مبل هنوزم سعی داشت بره بیرون اما با زور دستای من نشسته بود.
--آرمان جان چرا اینجوری میکنی داداشی؟
جوابی نداد و مامانم درمونده گفت
--از صبح که بابات واسه کفن و دفن زنگ زده به آشناهاش آرمان شنیده و میگه میخوام برم مامانمو بیدار کنم.
به آرومی با آرمان حرف زدم
--آره داداشی؟
با گریه تو چشمام زل زد
--داداش، تو میدونی کفن و دفن یعنی چی؟ من نمیدونم اما دلم نمیخواد مامانمو کفن و دفن کنن!
نمیدونستم چی باید جواب بدم، سرشو بغل کردم
-- آروم باش داداشم.....
تقریباً بیشتر فامیل و دوستای خانوادگی اومده بودن خونمون و آرمان با دیدن اون آدما با سر و وضع مشکی، از خواب بودن مامانش ناامید شده بود.
ساسان رفته بود پیش آرمان و هرجا میرفت اونم میرفت دنبالش.
مامانم گفت چایی بیار.
رفتم دم آشپزخونه، دیدم یسنا و رستا داشتن باهم میگفتن و میخندیدن.
گلومو صاف کردم و سربه زیر رفتم تو........
🍁نویسنده حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
3.59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بشنوید
🎙 پادکستی زیبا از استاد تنه کار درمورد معیار انتخاب همسر👆
🌸⃟💕჻࿐✰💌
#کانال_خوشبختی
#قرارگاه_بسوی_ظهور
@khoshbghkt