eitaa logo
کیمیای سعادت (همسران)
1.6هزار دنبال‌کننده
10.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
201 فایل
☘ارتباط با ادمین☘ ↙️ @Kimia_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
حَوِّل حَالَنا بِظُهور‌ِالحُجَّة @kimiayesaadat1
قسمت سوم کنار معراج شهدای گمنام دانشگاه، دعای عرفه برگزار می‌شد. دیدم فقط چندتا تکه موکت پهن کرده‌اند. به مسئول خواهران اعتراض کردم: دانشگاه به این بزرگی و این چندتا موکت! در جواب حرفم گفت: همینا هم بعیده پر بشه! وقتی دیدم توجهی نمی‌کند، رفتم پیش آقای محمدخانی. صدایش زدم. جواب نداد. چندبار داد زدم تا شنید. سربه‌زیر آمد که بفرمایین! بدون مقدمه گفتم: این موکتا کمه! گفت: قد همینشم نمیان! بهش توپیدم: ما مکلف به وظیفه ایم نه نتیجه! او هم با‌ عصبانیت جواب داد: این وقت روز دانشجو از کجا میاد؟ بعد رفت دنبال کارش. همین که دعا شروع شد، روی همه موکت‌ها کیپ تا کیپ نشستند. همه‌شان افتادند به تکاپو که حالا از کجا موکت بیاوریم. یک‌بار از کنار معراج شهدا یکی‌از جعبه‌های مهمات را آوردیم اتاق‌بسیج‌خواهران به‌جای قفسه‌کتابخانه. مقرر کرده بود برای جا‌به‌جایی وسایل‌بسیج، حتماً باید نامه‌نگاری شود. همه‌ی‌کارها با مقررات و هماهنگی او بود. من‌که خودم‌ را قاطی این ضابطه‌ها نمی‌کردم، هرکاری به‌نظرم درست بود، همان‌را انجام می‌دادم. جلسه داشتیم، آمد اتاق‌ بسیج‌ خواهران. با دیدن قفسه خشکش زد. چند دقیقه زبانش بند آمد و مدام با انگشترهایش ور می‌رفت. مبهوت مانده بودیم. با دلخوری پرسید:این اینجا چیکار میکنه؟ همه بچه‌ها سرشان را انداختند پایین. زیرچشمی به‌همه نگاه کردم، دیدم کسی نُطق نمی‌زند. سرم را گرفتم بالا و با جسارت گفتم: گوشه‌معراج داشت خاک می‌خورد، آوردیم اینجا برای کتابخونه! با عصبانیت گفت: من مسئول تدارکات رو توبیخ کردم! اون‌وقت شما به‌ این راحتی‌ می‌گید کارش داشتین! حرف‌دلم را گذاشتم کف‌دستش: مقصر شمایین که باید همه‌ی کارها زیرنظر و با تائید شما انجام بشه! این‌که نشد کار! لبخندی نشست روی‌لبش و سرش‌ را انداخت‌ پایین. با این یادآوری که: زودتر جلسه رو شروع کنین، بحث رو عوض کرد. ... ❤️ روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر ✍️ و قلم محمد علی جعفری @kimiayesaadat1
📚همیشه کتاب بخوانیم. @kimiayesaadat1
امیرالمؤمنین عليه السلام فرمودند: دانش ها تفريح اهل ادب اند ✨ غررالحكم حدیث ۹۹۳ @kimiayesaadat1
قسمت چھارم وسط دفتر‌بسیج جیغ کشیدم، شانس آوردم کسی آن‌دور‌‌ و بر نبود. نه‌ که آدم جیغ‌‌جیغویی باشم، ناخودآگاه از ته‌دلم بیرون‌زد. بیشتر شبیه جوک‌ و‌ شوخی بود. خانم‌ ابویی که به‌زور جلوی‌ خنده‌اش را گرفته‌بود، گفت: آقای‌ محمدخانی من رو واسطه‌ کرده برای خواستگاری از‌ تو! اصلا به ذهنم خطور نمی‌کرد مجرد‌ باشد. قیافه‌ی‌ جا افتاده‌ای داشت. اصلاً توی‌ باغ نبودم. تاحدی که‌ فکر‌ نمی‌کردم مسئول بسیج‌ دانشجویی ممکن‌ است از خود‌ دانشجویان باشد. می‌گفتم‌ تهِ‌تهش کارمندی‌ چیزی از دفتر‌ نهاد‌‌ رهبری است‌. بی‌محلی به خواستگارهایش را هم از سر همین می‌دیدم که خب، آدم متاهل دنبال دردسر نمی‌گردد! به خانم‌ ابویی گفتم: بهش بگو این فکر رو از توی مغزش بریزه بیرون! شاکی هم شدم که چطور به‌خودش اجازه‌ داده از من خواستگاری کند. وصله‌ی نچسبی بود برای دختری که لای‌ پنبه بزرگ شده است. کارمان شروع شد، از‌ من‌ انکار و از‌ او‌ اصرار. سر در نمی‌آوردم آدمی که تا دیروز رو‌ به دیوار می‌نشست، حالا اینطور مثل سایه همه‌جا حسش می‌کنم. دائم صدای کفشش توی‌ گوشم بود و مثل سوهان روی‌ مغزم کشیده‌ می‌شد‌. ناغافل مسیرم را کج‌می‌کردم، ولی این سوهان مغز تمامی نداشت. هرجا می‌رفتم جلوی‌ چشمم بود: معراج‌شهدا، دانشکده، دم‌درِدانشگاه، نمازخانه‌ و جلوی دفتر نهاد‌ رهبری. گاهی هم سلامی می‌پراند. دوستانم می‌گفتند: از این آدم‌ ماخوذ‌ به‌ حیا بعیده این‌کار ! ... ❤️ روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر ✍️ و قلم محمد علی جعفری @kimiayesaadat1
4_5886454628530260979.mp3
2.53M
‍ 🎙 👤 استاد 📝 راه و روش تربیت دینی فرزندان @kimiayesaadat1
4_5852892474179062478.m4a
1.39M
‍ 🎙 👤 استاد 📝 فرمول کلیدی بازی بچه‌ها @kimiayesaadat1
4_5848301308758461896.mp3
2.45M
‍ 🎙 👤 استاد 📝 مهارت ویژه در ارتباط با نوجوان @kimiayesaadat1
قسمت پنجم کسی‌که حتی کارهای معمولی‌ و‌ عرف‌جامعه را انجام نمی‌داد و خیلی مراعات می‌کرد، دلش گیر‌کرده و حالا گیر‌داده به یک‌ نفر و طوری رفتار می‌کرد که همه متوجه شده بودند. گاهی بعداز جلسه که کلی آدم نشسته‌بودند، به‌ من خسته‌ نباشید می‌گفت یا بعد از مراسم‌های دانشگاه که بچه‌ها با ماشین‌های مختلف می‌رفتند بین آن‌ همه آدم از من می‌پرسید: با چی و با کی برمی‌گردید؟ یک‌ بار گفتم: به‌شما ربطی نداره که‌ من با کی میرم! اصرار‌ می‌کرد حتماً باید با‌ ماشین‌ بسیج بروید یا برایتان ماشین بگیریم. می‌گفتم: اینجا‌ شهرستانه. شما اینجا‌ رو با شهر‌ خودتون اشتباه‌گرفتین، قرارنیست اتفاقی‌ بیفته! گاهی هم که پدرم منتظرم‌بود‌، تا جلوی‌ در‌ دانشگاه می‌آمد که مطمئن شود. در اردوی‌مشهد، سینی سبک کوکو‌ سیب‌زمینی دست‌ من بود و دست‌ دوستم هم جعبه‌ی‌ سنگین‌ نوشابه. عزّ و التماس کرد که: سینی رو بدید‌ به‌ من سنگینه! گفتم: ممنون، خودم‌می‌برم! و رفتم. از‌ پشت‌سرم گفت: مگه‌ من فرمانده نیستم؟ دارم می‌گم‌ بدین‌ به‌ من! چادرم را کشیدم جلوتر و گفتم: فرمانده‌ بسیج هستین نه فرمانده‌ آشپزخونه! گاهی چشم‌غره‌ای هم می‌رفتم بلکه سر‌عقل بیاید، ولی انگار‌ نه‌ انگار. چند دفعه کارهایی را که می‌خواست برای بسیج انجام‌دهم، نصفه‌نیمه رها کردم و بعد هم باعصبانیت بهش توپیدم. هربار نتیجه‌ی عکس می‌داد. ... ❤️ روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر شهید @kimiayesaadat1
📝هدفهایتان را روی کاغذ بنویسید میان مغز و دست شما اتفاق فوق‌العاده‌ای می‌افتد... 👈📝وقتی قلم و کاغذی بر می‌دارید و هدفهایتان را مکتوب می‌کنید، هم زمان قوانین انتظارات، جذابیت و همخوانی را فعال می‌سازید. ✨به این باور می‌رسید که می‌توانید به هدفهای خود دست پیدا کنید. 📝مکتوب کردن هدفها بر عزم و اراده شما می‌افزاید تا هر اقدامی را که برای دستیابی به هدف‌هایتان ضرورت دارد، انجام بدهید. 📝وقتی هدف‌هایتان را مکتوب می‌کنید، با سرعتی معجزه‌آسا به آنچه می‌خواهید دست پیدا می‌کنید. 📝با نوشتن هدف‌هایتان، احتمال دستیابی به آنها ۱۰ برابر می‌شود به ۱۰۰۰ درصد می‌رسد. @kimiayesaadat1