eitaa logo
ڪوچہ‌ احساس
7.2هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
2هزار ویدیو
18 فایل
لینک کانال تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/826408980C73a9f48ae6
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شما هم اولش فکر کردید گلدونه گل هست؟؟؟🌹 خودمم کلی طول کشید تا فهمیدم این گلدون خوشکل کیک هست 😐🤦🏻‍♀😂 🍧🍦🍨🍡🍢 بیاین اینجا آموزشش هست👇👇 https://eitaa.com/joinchat/643498033C0f6f38cc39 😍😍 آموزش بستنی به شکل گل رز🌹 هم داریم از دستش ندید گلبانوهااای با سلیقه و هنرمند👌🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ڪوچہ‌ احساس
🌸﷽🌸 #رمان‌آنلاین‌_خوشه‌ی‌ماه🌙 ✍🏻بہ قلم #زهراصادقے_هیام #خوشه‌ی_182 دیگر نفسم به هن هن افتاده بود
🌸﷽🌸 🌙 ✍🏻بہ قلم کمی سکوت کرد. سپس گفت: شهاب خواسته هایی داره که من نمیدونم باید چیکار کنم؟ بخدا خسته شدم. مامان یه چیز میگه، شهاب یه چیز دیگه میگه. تو یه چیزی میگی... پس من این وسط چیکاره ام ؟ من دیگه تحمل ندارم. میخوام پیشش باشم. بابا من زنشم اگر نیازهاشو براورده نکنم میترسم بره سراغ یکی دیگه. دیگر به هق هق افتاده بود. مادر از صدای گریه ی هانیه در اتاق را باز کرد. هدیه هم پشت سرش با نگرانی ما را نگاه میکرد. _چی شده؟ با چشم و ابرو اشاره کردم که هیچی. از جایم بلند شدم و گفتم: بذارید یه کم خلوت کنه. نزدیک مادر رفتم و دستش را گرفتم و با خودم به آشپزخانه بردم. هدیه هم چسبیده بود به کانتر . تا خواستم حرف بزنم نگاهم به هدیه افتاد. _هدیه جان ببخشید عزیزم میدونم کنجکاوی ولی مطلبی که میخوام بگم قابل شنیدن برای شما نیست. امیدوارم درک کنی خواهر جونی! لبش را به یک طرف کج کرد. ناراحت شده بود و میدانم چقدر توی ذوقش میخورد. ولی نمی خواستم او هم درگیر شود. با بی میلی گفت: باوشه رفت جلوی تلویزیون نشست. وقتی از رفتن هدیه خیالم راحت شد، نگاهم را به مادر دادم. _ببین مامان اوضاع این دوتا خوب نیست. به نظرم باید زودتر برن سر خونه زندگیشون. مادر با صورتی غمزده و نگاهی نگران گفت: خودمم میدونم. هانیه بهم چیزهایی میگه، ولی میگی چیکار کنم؟ شرایط خرید وسایل و جهیزیه و ... _من نمیدونم این چیزها رو فقط میدونم هانیه تحت فشاره. امروز شهاب بد جور باهاش حرف میزد. میگه میترسم شهاب بره سمت دختر دیگه ای. من این چیزها رو نمیدونم ولی فکر نکنم هانیه دیگه تحمل کنه. مادر به در کابینت تکیه داده بود و در پی راه چاره برای هانیه. ترجیح دادم تنهایش بگذارم. به زینب زنگ زدم و شماره دکتر سراجی را از او گرفتم. به حسام الدین پیام دادم و گفتم: به اسم کی براش نوبت بگیرم؟ چند دقیقه ای زمان برد تا جوابم را داد. _به اسم حسین غریبی زنگ زدم و نوبت را برای فردا، ساعت ۶ عصر گرفتم. طرف های ساعت ۵ سر و کله اش در عمارت پیدا شد. هنوز کارم تمام نشده بود که یا الله گویان سرش را داخل کرد. _آماده اید؟ منتظر و آرام ایستاده بود.برعکس من که دلهره ای عجیب غریب داشتم. چادرم را تکان دادم و گفتم: میشه خودتون برید؟ احساس کردم ابروهایش بالا رفت. دست به ستون در گرفت و گفت: شما اون دکتر رو میشناسید، خودتون نوبت گرفتید. _بله ولی ... کار ارسی مونده هنوز. نگاهی به اُرُسی کرد و گفت: برای کار کردن فرصت هست من پایین منتظرتون هستم. بیرون باشید میام رفت! به همین راحتی. بدون آن که حتی مجال اظهار نظری بدهد.‌روی لبه ی زجرآور دلبستگی نشسته بودم. از خودم بدم می آمد. میخواستم بیخیال حسام الدین ضیایی شوم اما انگار او نمی گذاشت. طناب اتصالِ بین مان را گرفته بود و با خودش میکشید. کسی می داند نگرانی و اضطراب من از چه بود؟ نمی دانم، شاید هم میدانستم. من از دلبستگی هیچ و پوچ واهمه داشتم. و همین علت ترس و نگرانیم بود. نمی دانم چرا تا اسم دوست داشتن و عشق وسط می آمد چهره ی هانیه جلوی چشمانم تصور میشد؟ دست از کار کشیدم و پایین رفتم. دیبا مشغول صحبت کردن با حسام الدین بود که سر به زیر به طرف حوض رفتم و مقداری آب به سر و صورتم‌ زدم. خداحافظی را بلند گفتم. بدون آن که برگردم و جواب دیبا را بشنوم از عمارت بیرون زدم. سر کوچه منتظر ایستاده بودم که پژو نوک مدادی با شیشه های دودی جلوی چشمانم ظاهر شد. راننده اش کسی نبود جز حسام الدین. تعجبم ناگهانی بود اما فورا تغییر موضع دادم و سوار شدم. به محض سوار شدن گفت: نمیتونستم با اون ماشین برم اونجا . توی دلم گفتم: مممونم از توضیحت ولی ربطی به من نداشت. فقط یه لحظه جا خوردم .همین! بازهم خلوت! اما این بار صدای آرام قرآن بود که مرا به ریسمان محکمش متصل میکرد. توی کوچه پس کوچه ها پیچید. بالاخره کنار در خانه ای قدیمی ماشین را نگه داشت. پیاده شد و در زد. چند دقیقه ای گذشت که در باز شد و دیری نپاید که حسین از خانه بیرون آمد. ناپدری که چشم دیدنش را نداشتم جلوی ماشین نشست و حسین هم عقب. به محض نشستن سرش را به اطراف چرخاند. انگار متوجه من شده بود. _سلام حسین آقا با شنیدن صدایم لبخند زد و گفت: سلام . شما باید هیوا خانم باشی درسته؟ از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم. _تو از کجا اسم منو میدونی؟ _حسین به طرفم چرخید و گفت: عموحسام بهم گفت. ناگهان به سمت حسام الدین برگشتم. از توی آینه لبخند کجی روی لبانش نقش بسته بود. نگاهش که به من افتاد لبخندش محو شد و سگرمه هایش در هم. ↩️ .... .⛔️ ❌ لینک کانال در ایتا http://eitaa.com/joinchat/2126839826C589c9be5e4
برون نمی رود از خاطرم خیال وصالت اگرچه نیست وصالی! ولی خوشم به خیالت
* 🎊خدایـا ✨در این شب ✨بهترین ها و زیباترینها 🎊را برای دوستان و عزیزانم ✨از درگاهت خواهـانـم 🎊خدایـا ✨قلبشـان را 🎊خوشحال‌ و سرشار از ✨آرامش و خوشبختی‌ کن 🎊شبتون شـاد شـاد •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈• @koocheyEhsas •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚘﷽⚘ ⚘الســـــــــــــلام علیکــــــــ یامـولانا یا صـاحب الزمـان (عج)⚘ الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج ═══🌸🌿🌿🌸═══ @koocheyEhsas
🍃‌ زندگیم را زندگی می کنم گاهی شاد هستم همچون کودکی بی خیال ... گاهی غمگین همچون مردی خمیده.... گاهی در صلح خواهم بود و شاید گاهی جنگ .... زندگی حاصل رشد من در تمام مسیر هست کشف تمام خودم در من میشود زندگی من....‌ با یاد❤️ تو❤️ ولی جور دیگرم. •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈• @koocheyEhsas •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈•
مثل خدا باش … خوبی دیگران راچندین برابر جبران کن ! مثل خدا باش ، با مظلومان و درمانده گان دوستی کن … مثل خدا باش ، عیب و زشتی دیگران را فاش نکن … مثل خدا باش ، در رفتار با همه ی مردم عدالت را رعایت کن … مثل خدا باش ، بدون توقع و چشمداشت نیکی کن … مثل خدا باش ، بدی دیگران را با خوبی و محبت تلافی کن … مثل خدا باش ، با بزرگواری و بی نیازی از مردم زندگی کن … مثل خدا باش ، اشتباهات و بدی دیگران را نادیده بگیر و ببخش … مثل خدا باش ، برای اطرافیانت دلسوزی کن … مثل خدا باش ،مهربان تر از همه •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈• @koocheyEhsas •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈•
حدیث روز (س): ✨خدایا مرا در راهی خرج کن که مرا برای آن آفریدی .💔 مهج‌الدعوات ۱:۱۳۹📗 •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈• @koocheyEhsas •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈•