- کوفیه🏴 -
امام حسین دوباره میره تا سوار اسب بشه. میبینه اسب حرکت نمیکنه. نگاه میکنه میبینه سکینه با گریه سم اس
اونقدر با امام حسین میجنگند که امام حسین دیگه رمق نداره .. شکست میخوره. اونقدر امام حسین رو زدن که دیگه نمیتونست نفس بکشه.
یکیشون گفت : کارش تمومه. یکی دیگه گفت :نه هنوز نمرده.
- کوفیه🏴 -
اونقدر با امام حسین میجنگند که امام حسین دیگه رمق نداره .. شکست میخوره. اونقدر امام حسین رو زدن که
یه نامردی اونجا گفت : من میدونم چطوری بفهمیم زندست یا مرده. به خیمه ها حمله کنید.
امام حسین اونجا با بیحالی گفت : من هنوز زندم ..😭💔
- کوفیه🏴 -
یه نامردی اونجا گفت : من میدونم چطوری بفهمیم زندست یا مرده. به خیمه ها حمله کنید. امام حسین اونجا ب
ذوالجناح ، که دیگه رمق نداشت ، به خیمه ها رفت.
با صدای زن ها زینب از خیمه بیرون اومد. دید ذوالجناح بدون حسین اومده ..
بالای بلندی رفت دید دارن با عمود آهنین ، تیرکمون و هرچیزی که دارن سالارش رو میزنند..😭
- کوفیه🏴 -
ذوالجناح ، که دیگه رمق نداشت ، به خیمه ها رفت. با صدای زن ها زینب از خیمه بیرون اومد. دید ذوالجناح
بعد از چند دقیقه رفت بالای سر حسین ..
- کوفیه🏴 -
بعد از چند دقیقه رفت بالای سر حسین ..
میدونید چی میشه که یه خواهر برادرشو نمیشناسه؟
- کوفیه🏴 -
حضرت زینب بیش از پنجاه سال با امام حسین بوده .. خوب برادرشو میشناخت..
اونجا اون نامردا کاری با بدن امام حسین کردن که حضرت زینب بدن برادرشو نشناخت ..😭
آروم زمزمه کرد :حسین جان ، تویی؟😭
فردا حضرت رقیه .. دیگه مثل قبل نمیشه .. دیگه زدناشون شروع میشه ..
نکن ای صبح طلوع ..😭