[کتابـخـانهےجیبـی]
-
جنگ مسئلهی ریاضی نیست که درباره اش فکر کنی و بعد حلش کنی، جنگ اصلا منطقی ندارد که با منطق بخواهی با آن کنار بیایی. جنگ، کتاب نیست که آن را بخوانی.
جنگ ، جنگ است. جنگ حقیقتی عریان است که تا آن را نبینی و دست به آن نکشی ،درکش نمی کنی.
#انتهایپاراگراف - #منزندهام
هرچند عقاید و سلایق متفاوتی داشتیم اما سعی میکردیم در مقابل دشمن یک دست و یک صدا باشیم.
تابوت مرا جای بلندی بگذارید
تا باد برد سوی وطن بوی تنم را :)
#انتهایپاراگراف - #منزندهام
زیر دوش بهترین جا بود برای گریه و من دلم میخواست گریه کنم، اما گریههایم تمام شده بود و این هم خیلی غم.انگیز بود .
#پاراگراف - #آذرباد
میگفت: اینجا(آشپرخونه) سنگر زنه. باید دروپیکر داشته باشه تا هر وقت دلش گرفت، به بهانهی پیاز خردکردن، هایهای اشک بریزه و سرش که داغ شد تا جاافتادن غذا، کنج دیوار زیارت عاشورا بخونه.
#انتهایپاراگراف - #مثلبیروتبود.
حالا دلیل این چشمان همیشه به خون نشسته را میفهمیدم. دردهایش اسید داشت و مغز استخوان روح را به ضجه میآورد.
#انتهایپاراگراف - #مثلبیروتبود.
روزهای از سر گذشتهاش گیسوی بلند ماهپیشونی بود که هر رج آن ، به لطف پنجههای پرچروک عجوزهی روزگار، مخلوطی از اشک و لبخند در بافتهایش داشت .
#انتهایپاراگراف - #مثلبیروتبود.
ما همان نخوردهآشهای دهانسوخته بودیم که مصائب مسیح همدردیمان میکرد.
#انتهایپاراگراف - #مثلبیروتبود.
دوست داشتم سر بر بالش بگذارم و چون اصحاف کهف آنقدر بخوابم تا این روزهای پرعذاب تمام شود. دوست داشتم زندگی را روی دور تند بگذارم تا بگذرد این کابوس پرابهام بیجواب.
#پاراگرافکتاب - #مثلبیروتبود.
گاهی فراموشی مثل سیب سرخ هزار و یک خاصیت دارد؛ خصوصا وقتی آنکه باید باشد نیست.
#انتهایپاراگراف -مثلبیروتبود.
با اتمام خاکسپاری یک به یک از تعداد حاضرین کم میشد و این یعنی مردن خیلی تنهایی دارد .
#انتهایپاراگراف -مثلبیروتبود.