میگفت: اینجا(آشپرخونه) سنگر زنه. باید دروپیکر داشته باشه تا هر وقت دلش گرفت، به بهانهی پیاز خردکردن، هایهای اشک بریزه و سرش که داغ شد تا جاافتادن غذا، کنج دیوار زیارت عاشورا بخونه.
#انتهایپاراگراف - #مثلبیروتبود.
حالا دلیل این چشمان همیشه به خون نشسته را میفهمیدم. دردهایش اسید داشت و مغز استخوان روح را به ضجه میآورد.
#انتهایپاراگراف - #مثلبیروتبود.
روزهای از سر گذشتهاش گیسوی بلند ماهپیشونی بود که هر رج آن ، به لطف پنجههای پرچروک عجوزهی روزگار، مخلوطی از اشک و لبخند در بافتهایش داشت .
#انتهایپاراگراف - #مثلبیروتبود.
ما همان نخوردهآشهای دهانسوخته بودیم که مصائب مسیح همدردیمان میکرد.
#انتهایپاراگراف - #مثلبیروتبود.
دوست داشتم سر بر بالش بگذارم و چون اصحاف کهف آنقدر بخوابم تا این روزهای پرعذاب تمام شود. دوست داشتم زندگی را روی دور تند بگذارم تا بگذرد این کابوس پرابهام بیجواب.
#پاراگرافکتاب - #مثلبیروتبود.
گاهی فراموشی مثل سیب سرخ هزار و یک خاصیت دارد؛ خصوصا وقتی آنکه باید باشد نیست.
#انتهایپاراگراف -مثلبیروتبود.
با اتمام خاکسپاری یک به یک از تعداد حاضرین کم میشد و این یعنی مردن خیلی تنهایی دارد .
#انتهایپاراگراف -مثلبیروتبود.
عشق بزرگترین و مضحكترین دروغی بود که به بشر گفتند .
#انتهایپاراگراف -چایاترامنشیرینمیکنم
زن با یک دست گهواره را و با دست دیگر دنیا را تکان میدهد.
#انتهایپاراگراف -منزندهام
[کتابـخـانهےجیبـی]
-
هر صدایی ،هرنگاهی، هرحرفی میتوانست نهال امید را پربار و کاروان امید را به حرکت در آورد ؛اصلا معتقد بودیم که ناامیدی شرک است ؛کسی که خدارا دارد یعنی امید دارد .
#انتهایپاراگراف -منزندهام
گفتوگوی حضوری خیلی سخت است؛ مثل محیط برنامهنویسی است که فقط یک بار فرصت نوشتن داری و حتی یک بازگشت هم در آن امکان ندارد .
#انتهایپاراگراف - #برنامهنویس