روزهای از سر گذشتهاش گیسوی بلند ماهپیشونی بود که هر رج آن ، به لطف پنجههای پرچروک عجوزهی روزگار، مخلوطی از اشک و لبخند در بافتهایش داشت .
#انتهایپاراگراف - #مثلبیروتبود.
ما همان نخوردهآشهای دهانسوخته بودیم که مصائب مسیح همدردیمان میکرد.
#انتهایپاراگراف - #مثلبیروتبود.
دوست داشتم سر بر بالش بگذارم و چون اصحاف کهف آنقدر بخوابم تا این روزهای پرعذاب تمام شود. دوست داشتم زندگی را روی دور تند بگذارم تا بگذرد این کابوس پرابهام بیجواب.
#پاراگرافکتاب - #مثلبیروتبود.
گاهی فراموشی مثل سیب سرخ هزار و یک خاصیت دارد؛ خصوصا وقتی آنکه باید باشد نیست.
#انتهایپاراگراف -مثلبیروتبود.
با اتمام خاکسپاری یک به یک از تعداد حاضرین کم میشد و این یعنی مردن خیلی تنهایی دارد .
#انتهایپاراگراف -مثلبیروتبود.
عشق بزرگترین و مضحكترین دروغی بود که به بشر گفتند .
#انتهایپاراگراف -چایاترامنشیرینمیکنم
زن با یک دست گهواره را و با دست دیگر دنیا را تکان میدهد.
#انتهایپاراگراف -منزندهام
[کتابـخـانهےجیبـی]
-
هر صدایی ،هرنگاهی، هرحرفی میتوانست نهال امید را پربار و کاروان امید را به حرکت در آورد ؛اصلا معتقد بودیم که ناامیدی شرک است ؛کسی که خدارا دارد یعنی امید دارد .
#انتهایپاراگراف -منزندهام
گفتوگوی حضوری خیلی سخت است؛ مثل محیط برنامهنویسی است که فقط یک بار فرصت نوشتن داری و حتی یک بازگشت هم در آن امکان ندارد .
#انتهایپاراگراف - #برنامهنویس
اشتباهات را باید با کدهای مکمل اصلاح میکردم؛ مثل عذرخواهی اخبارگوها هنگام تپق. اخبارگوها نمیتوانند جملهشان را اصلاح کنند، فقط با عذرخواهی یک جملهی جدید میگویند که در ذهن مخاطب اصلاح شود.
#انتهایپاراگراف - #برنامهنویس