❂ دعـا ڪـردند...
بـه ظـــــهـورش برسنـد..
بـه « وصـــــلش » رسیـدند…!
مـــــا چـه ڪردیـم…؟!!
❣اللهم عجل لولیک الفرج❣
#الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍ وَعَجِّلْفَرَجَهُمْ
🇮🇷#لحظه ای با شهدا
@lahzaei_ba_sh
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞نماهنگ فوق العاده محشر
بسیار عالی و فوق العاده زیبا
و سوزناک کشته ی کرببلا
با صدای محمد حسین حدادیان
#آجرک_الله_یا_بقیه_الله
#بحق_الزینب_اللهم_عجل_لولیک_الفرج
🇮🇷#لحظه ای با شهدا
@lahzaei_ba_sh
نمازاول وقت
سفارش شهدا
🌴🍀به وقت عاشقی🍀🌴
وضوی عشق میسازند
آنان ڪہ جز عشقِ حق
ندیدند و نشناختند ...
🌴🍀به وقت عاشقی🍀🌴
#نمازاول وقت شفارش #شهدا
💢معیار اصلی، نماز است. این نماز، بالاترین ذکر است، شیرین ترین ذکر است، برترین چیز است...
💢همه چیز تابع نماز است؛ باید سعی کنیم این نماز را حسابی درستش کنیم... وقتی نماز درست شد، با حال گشت، انسان آدم شده است. بالاخره محک، نماز است!
🖋آیت الله بهجت(ره)
#نماز_اول_وقت
#سفارش_یاران_آسمانی
🇮🇷#لحظه ای با شهدا
@lahzaei_ba_sh
دراین روزهای پرالتهاب بیماری کرونا
کمی بارعایـت اصول بهداشتی همدردوهمراه
عزیزان پزشکیارباشیم
🎀 كمك ملائكه به نمازگزار هنگام مرگ🎀
قال الصادق - 🌷عليه السلام🌷 - :
✅ان ملك الموت يدفع الشيطان عن المحافظ علي الصلوة و يلفنه شهادة ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله في تلك الحالة العظيمة ؛
✅
♦️♦️همانا (ملك الموت ) شيطان را در دم مرگ از كسي كه حافظ نماز است ، دور مي كند و شهادت بر وحدانيت خدا و رسالت رسول خدا (ص ) را در هنگام هولناك مرگ به او تلقين
مي كند (توفيق شهادتين پيدا مي كند) ♦️♦️.
📝📝(وسائل الشيعه ، ج 3 ، ص 19)
#الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍ وَعَجِّلْفَرَجَهُمْ
🇮🇷#لحظه ای با شهدا
@lahzaei_ba_sh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥غافلگیری متفاوت بیماران کرونایی روی تخت بیمارستان
ببینید زیباست
اللهم اشف کل مریض
بحرمه حسین علیه السلام
🇮🇷#لحظه ای با شهدا
@lahzaei_ba_sh
دو ماه بود خبری از او نداشتیم...
مادر گفت : پاشو برو ببین این بچه چی شد؟ زندست یا مرده؟
گفتم : کجا بروم؟ کار و زندگی دارم ؛ جبهه یک وجب دو وجب نیست که از کجا پیدایش کنم؟
رفته بودیم نماز جمعه...
امام جمعه آخر خطبه ها گفت : حسین خرازی را دعا کنید...
مادر گفت : حسین مارو می گفت؟
گفتم : چی شده که امام #جمعه هم میشناسدش؟
به هیچکس نگفته بود #فرمانده_لشکر اصفهان است...
#قهرمان_من ؛ #شهید_حسین_خرازی
🍃ایکاش شهر ودیارمان یه کمی بوی شهدا راداشت
التماس دعا
🇮🇷#لحظه ای با شهدا
@lahzaei_ba_sh
🍃
#تلنگر
👹شمرنمازش رامیخواند. روزه اش راهم میگرفت. اشکاراهم فسق وفجور نمیکرد. وشایداهل رشوه ورباء هم نبود... معاویه وابن زیاد وعمربن سعدهم همینطور... یادمان باشد. زیارت عاشورا راکه میخوانیم وقتی رسیدیم به (وَلَعنَ الله... )هایش. لحظه ای به خودمان گوشزد کنیم. نکنداین(لعن الله... )شامل حال ماهم بشود؟مایی که گاه خودمان راارزانترازشمروعمروابن زیاد میفروشیم...
کربلا به رفتن نیست... به شدن است...! که اگربه رفتن بود! شمرهم کربلایی است!
#ما_ملت_امام_حسینیم
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله❤️
🇮🇷#لحظه ای با شهدا
@lahzaei_ba_sh
🌹بخشی از زيباييهاي وقايع کربلا:
❤️زيباترين خواهش يک زن { همراه کردن زهير با امام حسين (عليه السلام) توسط همسرش}
❤️زيبا ترين بازگشت { توبه حر و الحاق به سپاه امام حسين (عليه السلام)}
❤️زيباترين وفا داري { نخوردن آب در شط فرات ابالفضل (عليه السلام) }
❤️زيبا ترين جنگ { نبرد حضرت علي اکبر (عليه السلام) با دشمن}
❤️زيبا ترين واکنش { پرتاب کردن سر و هب توسط مادرش به طرف دشمن}
❤️زيبا ترين پاسخ {احلي من العسل جناب قاسم ابن الحسن(عليه السلام)}
❤️زيبا ترين هديه {تقديم عون و محمد به امام حسين (عليه السلام) توسط مادرشان حضرت زينب (سلام الله عليها)}
❤️زيبا ترين نماز { نماز ظهر عاشورا در زير باران تير}
❤️زيبا ترين جانثاري { حائل قرار دادن دستها ، توسط عبدالله ابن حسن (عليه السلام) و دفاع از عمو }
❤️زيبا ترين سخنراني { سخنراني امام سجاد (عليه السلام) و حضرت زينب (سلام الله عليها) در کاخ ظلم }
❤️❤️و از همه زيبايي ها زيباتر جمله « ما رأيتُ الا جميلاً » که حضرت زينب (سلام الله عليها) حيدر وار بيان کرد. وقتی که یزید با کنایه از ایشان پرسید:خب , چه دیدی؟ و خانم جواب دادند: غیر از زیبایی چیزی ندیدم
🇮🇷#لحظه ای با شهدا
@lahzaei_ba_sh
🌾 روایتی از ۱۳شهید نوجوان جهرمی که روز عاشورای ۶۲ تشنه شهید شدند...
🌷 اولین باری بود که در روز تاسوعا نیرو به جبهه می بردم. حزن شدیدی فضای اتوبوس را گرفته بود، تعدادی جوان ونوجوان معصوم. شاید اولین سالی بود که بچهها شب عاشورا را در اتوبوس می گذراندند. هر کس برای خودش خلوتی داشت. بعضیها زیر لب روضه می خواندند، بعضی در فکر و برخی دیگر چیزی مینوشتند.
شب فرا رسید کمی خسته شده بودم از آقای نظری که کمک من بود خواستم تا او رانندگی کند و من ساعتی استراحت کنم، زمانی که اتوبوس برای اقامه نماز صبح ایستاد از خواب بیدار شدم.
بعد از خواندن نماز صبح من پشت فرمان نشستم. باید کمی عجله میکردیم تا ساعت 4 عصر خودمان را به مهاباد برسانیم چون بعد ساعت 4 جاده ناامن میشد و تازه تردد ضد انقلاب آغاز میشد و تا صبح روز بعد ادامه می یافت و جاده را ناامن میکرد.
روز عاشورا بود و از گوشه کنار اتوبوس صدای هق هق گریه به گوش میرسید. نمی دانم شاید به دلشان افتاده بود که در روز عاشورای امام حسین، به شهدای کربلا می پیوندند. هر از گاهی آقای نظری پارچ آبی را بین بچهها میگرداند تا بنوشند اما عاشورا بود وکسی لب به آب نمی زد. حال و هوای اتوبوس قابل توصیف نبود.
نزدیک ظهر مقداری نان و خرما بین بچهها تقسیم شد و به عنوان ناهار آن را درون اتوبوس میل کردند. فرصت توقف نداشتیم فقط چند لحظهای را برای اقامه نماز ظهر در سقز ایستادیم. نماز ظهر عاشورایشان دیدنی بود تعدادی نوجوان چهارده پانزده ساله با آن جثه کوچکشان مشغول راز و نیاز بودند.
سریع سوار شدند تا زودتر به مهاباد برسیم، دلهره عجیبی داشتم آقای نظری هم که کنار من نشسته بود حال خوشی نداشت و میگفت خیلی دلم شور میزند. دلمان مثل سیر و سرکه می جوشید و دلیلش را نمی دانستیم که ناگهان متوجه شدم جاده بسته شده است و یک مینی بوس ویک سواری کنار جاده ایستاده بودند.
فکر کردم تصادف شده است. پاهایم را تا آخر روی ترمز فشار دادم، چند نفر با لباس مبدل بسیجی و اسلحه اطراف جاده ایستاده بودند. ناگهان دو سه نفر آرپیجی به دست وسط جاده ظاهر شدند و به سمت ما نشانه رفتند. مصطفی رهایی بلند شد و داد زد: «کومولهها هستند، کومولهها هستند.»
شوکه شده بودم، نمی دانستم چه کاری باید انجام دهم. یکی از منافقین گفت: دستتان را بالا ببرید و ناگهان درب اتوبوس را باز کرد و همه را با اسلحه تهدید کرد. دور تا دورمان را با اسلحه احاطه کرده بودند و نمی شد تکان خورد. کارت اتوبوس و پلاک شخصی آن، آنها را متقاعد کرد که اتوبوس شخصی است.
آنان تمام وسایل بچهها را از جعبه اتوبوس بیرون آوردند و کارت شناسایی آنها را گرفتند. همه آنها بسیجی بودند به جز مصطفی رهایی که کارت سپاه داشت. با تهدید همه را به سمت جنگل بردند و تنها من و آقای نظری مانده بودیم.
نمی دانم چطور باورشان شده بود که ما دو نفر شخصی هستیم و ارتباطی با رزمندگان نداریم و فقط راننده هستیم. در همین حین یک مینیبوس پر از مسافر هم از راه رسید و آن را هم متوقف کردند و در بین آنها سربازی را که به همراه پدر پیرش به مهاباد می رفتند، پیاده کردند و سرباز را همان جا جلو چشمان پدرش کشتند و پیرمرد را به من سپردند و گفتند پیرمرد را سوار کن و برگرد.
تمام حواسم پیش بچهها بود، خدایا چه بر سر بچهها میآورند. جرأت نمیکردم از سرنوشت بچهها بپرسم صدای شنیدن تیر از بین جنگل خیلی مرا بیتاب کرده بود با دلهره تمام پشت فرمان نشستم و با اضطراب اتوبوس را روشن کرده و به سمت نزدیکترین مقر سپاه حرکت کردم.
فردا صبح زود اتوبوس را برداشتم و به محل حادثه حرکت کردیم. ماشین را کنار جنگل گذاشتم و به سرعت به طرف جنگل دویدم. غمبارترین و سخت ترین صحنه عمرم را آن جا دیدم. بدن بیجان و تیرباران شده 13 جوان و نوجوان معصوم که هر یک گوشهای افتاده بودند و در عصر عاشورای سال 1362 به جمع شهدای کربلای 61 هجری قمری پیوستند.
#کتاب_خاطرات_دردناک
#ناصرکاوه
☝ راوی:#غلام_رشیدیان
هدیه کنیم صلواتی نثارارواح مطهر شان
#الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍ وَعَجِّلْفَرَجَهُمْ
🇮🇷#لحظه ای با شهدا
@lahzaei_ba_sh