خونه خودم در آرامش و سکوت نشسته بودم محمدم واسه خودش یه جارو گرفته بود دستش میرفت و میومد هرزگاهی هم یه دونه میزد تو سر من
یهو تصمیم گرفتم پاشم بیام خونه مامانم در حالی که خواهر بزرگم با سه تا بچه هاش اومدن و الان همه دارن میزنن تو سر و کله ی هم دیگه
یه سطحی از ناراحتی رو دارم میگذرونم امشب که در مقابل دسشویی رفتن هم دارم مقاومت میکنم