من تو مدرسه عالی درس میخونم و صبح روز اول جنگ یه عکس از همین شکوفهها گرفتم؛ عکس عجیبیه...
وقتی شکوفهها رو دیدم خیلی خوشحال بودم، حس میکردم روزهای خوبی در انتظارمه.
اومدم مسجد سرم تو گوشیم بود یه خانمه هی صدا میزد خانم! دختر خانم! عزیزم! اصلا فکر نمیکردم با منه؛ آخرش که گفت خوشگل خانم سرم رو آوردم بالا.😂
خیلی وقت پیش یه ویدئو از یکی از اساتید زبان دیدم که میگفت هیچ فردی از هیچ کشوری انقدر دغدغه لهجه انگلیسیش رو نداره که ایرانیها دارن؛ میگفت کرهای با همون لهجه کرهای انگلیسی حرف میزنن، عربیها با لهجه عربی، چینیها چینی و سایر ملل.
و تنها افرادی که انقدر نسبت به لهجه انگلیسیشون خجالتزده هستن ایرانیها هستن.
مثل همیشه؛ این خود کمبینی ایرانی.
من میدونم همه اینا توطئه بود چون چشم دیدن اینکه من دبیر مرکز مشاوره دانشگاه شهید مطهری شدم رو نداشتن.
به شهید بهشتی خیلی علاقهمند بودم؛ با اینکه هیچی ازشون نمیدونستم حتی اسم کوچیکشون! اما برام شخصیت برجسته و جالبی بهنظر میومدن. یه عکس بزرگ ازشون توی دانشگاه وجود داره که همیشه با دیدنش لبخند میزدم، فکر کردن به اینکه جایی تحصیل میکنم که دفترشون و محل شهادتشون بوده هم برام کافی بوده و هم یک حس متفاوت دیگهای داشته که نمیدونستم چه اسمی باید روی اون بزارم.
حالا که زندگینامشون رو میخونم میبینم این حس و علاقه به شخصیت ایشون بیدلیل نبوده.