اومدم مسجد سرم تو گوشیم بود یه خانمه هی صدا میزد خانم! دختر خانم! عزیزم! اصلا فکر نمیکردم با منه؛ آخرش که گفت خوشگل خانم سرم رو آوردم بالا.😂
خیلی وقت پیش یه ویدئو از یکی از اساتید زبان دیدم که میگفت هیچ فردی از هیچ کشوری انقدر دغدغه لهجه انگلیسیش رو نداره که ایرانیها دارن؛ میگفت کرهای با همون لهجه کرهای انگلیسی حرف میزنن، عربیها با لهجه عربی، چینیها چینی و سایر ملل.
و تنها افرادی که انقدر نسبت به لهجه انگلیسیشون خجالتزده هستن ایرانیها هستن.
مثل همیشه؛ این خود کمبینی ایرانی.
من میدونم همه اینا توطئه بود چون چشم دیدن اینکه من دبیر مرکز مشاوره دانشگاه شهید مطهری شدم رو نداشتن.
به شهید بهشتی خیلی علاقهمند بودم؛ با اینکه هیچی ازشون نمیدونستم حتی اسم کوچیکشون! اما برام شخصیت برجسته و جالبی بهنظر میومدن. یه عکس بزرگ ازشون توی دانشگاه وجود داره که همیشه با دیدنش لبخند میزدم، فکر کردن به اینکه جایی تحصیل میکنم که دفترشون و محل شهادتشون بوده هم برام کافی بوده و هم یک حس متفاوت دیگهای داشته که نمیدونستم چه اسمی باید روی اون بزارم.
حالا که زندگینامشون رو میخونم میبینم این حس و علاقه به شخصیت ایشون بیدلیل نبوده.
چقدر خوشحالم امسال بهجای دیدن علیخانی و باقی مجریهای لوس صدا و سیما توی برنامههای عید دارم آدمهای درست و حسابی و برنامه درست حسابی میبینم.
تا پارسال هرکی که حرف از مرگ میزد یا تو روضهها میگفتن خدایا میشه ما محرم سال بعد رو هم ببینیم؛ با خودم فکر میکردم آخه چرا اینجوری میگن؟ مردن مگه به همین راحتیه؟ معلومه که محرم سال بعد رو هم میبینم! ده سال دیگه رو هم میبینم! اما با اتفاقاتی که امسال افتاد...
فهمیدم مردن به همین راحتیه. برای یک لحظه هستی و برای لحظه بعد نه. پس از ته دلم تو این سحر آخر ماه رمضون میگم خدایا! اجازه بده ما یهبار دیگه محرم حسینت رو ببینیم...