eitaa logo
3.8هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
858 ویدیو
8 فایل
عرفانه (عارقانه) ISTP در ۲۰۲ سالگیش تو زمین به غار من خوش اومدی ؛) ‌ . ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) ‌ . گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام🤣🤣🤣 قوبی
بذار ببینم می‌تونه نقش مامی رو خوب به اجرا در بیاره
بذار ببینم می‌تونه نقش مامی رو خوب به اجرا در بیاره
عنوان: «اولین باری که کسی به تاجم نگاه نکرد» --- صحنه ۱ - قصر قدقدستان، شبی دیگر از بیتوجهی ملکه عارقانه در مهمانی بزرگ قصر نشسته است. دور تا دورش خروس‌های اشرافی، مرغ‌های درباری، شاعران و سرداران. همه با او حرف می‌زنند، اما هیچ‌کس به او نگاه نمی‌کند. خروس اشرافی (در حال تعریف کردن از خودش): «قربان، من سیصد مرغ را در نبرد اخیر فرماندهی کردم...» عارقانه (با بی‌حوصلگی پنهان): «آفرین. بعدی.» مرغ شاعر (با صدای ناله‌مانند): «قربان، برای زیبایی‌تان قصیده گفتم... ای ملکه که تاج پر شترمرغ بر سر داری...» عارقانه (قطع می‌کند): «بسه. نخوان. سرم درد گرفت.» همه به او زل زده‌اند، اما کسی واقعاً نمی‌بیندش. می‌بینند تاج را. می‌بینند قدرت را. می‌بینند «ملکه» را. اما عارقانه، آن زن سرکش با چشمان خسته و لبخند نادر را نه. از تالار بیرون می‌زند. تنها. هیچکس دنبالش نمی‌آید. همیشه همین طور است. --- صحنه ۲ - میخانه «مرغ خندان»؛ برخورد نیمه‌شب. عارقانه با لباس مبدل (ردای ساده، بدون تاج) در میخانه نشسته و مشروب می‌خورد. مردم عادی کنارش هستند. هیچ‌کس نمی‌داند او کیست. برای اولین بار در تمام شب، کسی به او زل نزده. آزاد است. تا اینکه در باز می‌شود. مردی وارد می‌شود. قد بلند، شانه‌های پهن، موهای مشکی ژولیده، ریش سبک و مرتب. چشمانی به رنگ عسل کهنه. لباس چرمی مشکی، چکمه‌های سوارکاری، شمشیری کج بر کمر. راه می‌رود آرام اما همه‌ی نگاه‌ها را می‌دزدد. می‌آید، پشت میز عارقانه می‌نشیند. بدون اجازه. مرد (با صدایی آرام اما نافذ): «اجازه هست اینجا بشینم؟ جاهای دیگه پر بود.» عارقانه (با ابروی بالا): «الان پر شد. من رفتم.» می‌خواهد بلند شود. مرد دستش را می‌گیرد. محکم اما نه زورکی. عارقانه نگاه می‌کند. دستش را پس نمی‌کشد. مرد (با چشمانی که می‌خندند اما خطرناک): «نرو. تو تنها نشستی. من تنها آمدم. بیا تنها بودنت را تقسیم کنیم.» عارقانه (می‌نشیند، با نیشخند خفن): «خوب. ولی اگه حرف بی‌ربط بزنی، همین لیوان را می‌شکنم تو صورتت. راستی اسمت چیه، دد جون؟» مرد (لبخندی می‌زند که ارزشش را دارد): «آس. اسمم آس. نه مخفف هیچی. فقط آس. مثل ورق بازی. تو چی؟» عارقانه (لحظه‌ای فکر می‌کند، بعد تصمیم می‌گیرد دروغ بگوید، اما چرا؟): «نرگس. فعلاً همین就够了.» آس (با نگاهی که از سر تا پای عارقانه می‌رود، اما نه جوری که زننده باشد، جوری که گویی دارد نقاشی را قاب می‌گیرد): «نرگس... بهت میاد. راستی، می‌دونی چرا اومدم پیش تو از بین همه؟» عارقانه (با کنجکاوی پنهان، اما بی‌اعتنا نشان دادن): «چون جا نداشتی، گفتی.» آس (سرم را تکان می‌دهد): «نه. چون وقتی وارد شدم، همه بهم زل زدند. تو تنها کسی بودی که نگاهت کردی و بعد... برگشتی به لیوانت. انگار من مهم نبودم. انگار دیدن من برای تو عادی بود.» مکث. آس (با صدایی که یک درجه گرم‌تر می‌شود): «و این برام جذاب بود. کسی که به حرفم اهمیت نده. کسی که... خودشه. بدون تظاهر.» عارقانه (برای اولین بار، حس می‌کند کسی واقعاً دارد او را می‌بیند. نه تاج. نه ملکه. فقط نرگس): «شاید من آدم خاصی نباشم.» آس (نزدیک می‌شود): «تو اشتباه می‌کنی. تو خاص‌ترین کسی هستی که امشب دیدم. و من خیلی‌ها را دیدم.» --- صحنه ۳ - قدم زدن در شب ساعت دو نیمه‌شب. از میخانه بیرون زده‌اند. هوا سرد است. آس ردایش را درمی‌آورد و می‌اندازد روی شانه عارقانه. بدون اینکه بپرسد. طوری که انگار همیشه حقش بوده. عارقانه: «پررویی هم داری، هان؟» آس (با خونسردی): «نه. فقط بلدم کی چیزی را دوست داره. تو سردت بود. حالا خوبه؟» عارقانه لبخند می‌زند. برای اولین بار در هفته‌های اخیر، واقعاً لبخند می‌زند. از پل قدیمی رد می‌شوند. از کنار رودخانه. آس از گذشته‌اش حرف نمی‌زند. از کارش حرف نمی‌زند. فقط حرف می‌زند از الان. از اینکه هوا چقدر خوب است. از اینکه صدای آب شبیه آواز است. از اینکه نرگس چطور راه می‌رود («مثل ببری که حوصله شکار ندارد، اما می‌تواند هر لحظه حمله کند»). عارقانه (می‌خندد): «تو خیلی احمقی. اصلاً شبیه بقیه نیستی.» آس (می‌ایستد. رو به او می‌کند. برای اولین بار، چشمانش جدی می‌شود. نه شوخ، نه بازیگوش. جدی و عمیق): «نرگس، من بقیه نیستم. من آسم. کسی که هیچ وقت به چیزی که می‌خواهد نه نمی‌شنود. و من... تو را می‌خواهم.» عارقانه :«پرروتر از چیزی که فکر می‌کردم.» آس (نزدیک می‌شود. یک قدم. دو قدم. انگار فاصله را معنا ندارد): «بگو نه. تا بروم. بگو «نه آس، برو گمشو». اگر بگویی، می‌روم. دیگر هیچ وقت پیدایتم نمی‌شوی.» سکوت. عارقانه نگاه می‌کند به چشمان عسلی‌اش. به سایه ریش روی صورتش. به دست‌هایی که می‌توانند شمشیر بزنند اما آرام کنار بدنش آویزانند. عارقانه: «...نگفتم نه.» آس (لبخند می‌زند. آن لبخند خطرناک): «پس ماندم.» ---
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا