آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خوابآلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
ـ شهریار
غزل شماره ۹
تاریخ سبز
ـ ه.الف سایه
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من
هدایت شده از Coraline:)
تاریخ سبز
مورخی عاقل و زیبا با چشمانی که قرنها را دیده بود و لبخندی که هیچ جنگی نتوانسته بود از لبش پاک کند، همیشه کبوتری سفید روی شانهاش مینشست. راز جاودانگیاش نه در زمان، که در این بود که هرگز روایت تلخ تاریخ را با تلخی خودش روایت نکرد. او هزاران کتاب نوشت، اما هیچکدام را امضا نکرد، چون معتقد بود تاریخ متعلق به کسی نیست که مینویسد، بلکه به کبوتری میماند که از دستی به دست دیگر میرود.