من بیقاعدهام، هیچی نیستم. هیچوقت صدای من رو نمیشنوی، اما من گوشاتو کر میکنم. من خالی از هر حرفیم، اما اگه یه شب کنار من بشینی، تا طلوع صبح برای تو حرف میزنم. من در مهمونی ها بی رنگم، اما روحم و لباسام همیشه رنگیان. من از زود بیدار شدن بدم میاد، اما هر شب دیر میخوابم. من همینم، به چشمام نگاه کن، همه چیز رو میبینی.
به من سفارش کن گاهی از خانه بیرون بروم و بگو که این قدر خودم را اذیت نکنم. من حرف تو را گوش میکنم. میدانی که؟
وقتی از بیلی الیوت پرسیدن که موقع رقصیدن چه حسی داره، جواب داد: « خوبه. اولش یه کم سخته ولی وقتی شروع میکنم، همه چیز رو از یاد میبرم و انگار ناپدید میشم. احساس میکنم که تمام بدنم تغییر کرده و یه آتش توی وجودم روشن شده. توی اون لحظه فقط اونجا هستم. مثل پرنده پرواز میکنم. حسش شبیه به الکتریسیتهس. آره دقیقا شبیه به برق و الکتریسیته. » و الان مدام دارم به این فکر میکنم که موقع انجام دادن چه کاری حس الکتریسیته بهم دست میده و ناپدید میشم؟
« عیبی نداره اگه گم شدیم. انقدر راه رو اشتباه میریم و گم میشیم تا یهو از یه جای درست سر در بیاریم و پیدا بشیم »
بزار تو این شبا بعد اینکه ساعت از دوازده گذشت بیام دنبالت و ببرمت شبگردی. هنزفریو بزاریم تو گوشمون و اهنگ die for you رو پلی کنیم، از تمام خیابونای شهر بگذریم و زیر تمام چراغای خیابون دور بزنیم، با دستات محکمتر دستامو بگیر، بریم غذا بخوریم و بعدش انقدر دور بزنیم که حسابی خوابت بگیره و سرتو بزاری رو شونم و زیرگوشم زمزمه کنی اونوقت وقتی افتاب دراومد تازه میریم خونه و اروم میگیریم.