محبوب من، یا برو و دیگر نیا، و یا حال که مانده ای جز تماشایم دستی بگیر، مگر نمی بینی بر روی خاک سر فرو آورده ام؟
دوستت دارم، آنقدر که میخوام اکسیژن بشم تو ریه هایت، گردنبند بشم روی گردنت، لباس بشم روی بدنت، موبایل بشم توی دستات، تبدیل به مولکول بشم و همهجا کنارت باشم، اما تو رفتی، نگفتی، شاید اگر میگفتی من هم با تو به اون سرزمین های پست و دور میومدم.
تو دلت یه روز برام تنگ میشه. برای زنگ زدنم، برای پیام دادنم، برای جوری که بهت اهمیت میدادم و جوری که باعث شدم احساس دوست داشته شدن بکنی، جوری که اولویت بودی و ازت مراقبت میشد. دلت برای دستام وقتی صورتت رو لمس میکردم تنگ میشه. دلت برای جوری که درکت میکردم و بهت ارزش داده بودم تنگ میشه. تو دلت یه روز برای من تنگ میشه. که احتمالاً دیگه خیلی دیره