𝑫𝒂𝒓𝒌 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕
همانطور که تبعیدی برای وطنش، معتاد در حال ترک برای سرنگش و دیابتی برای شیرینی های چرب و خامهای له
از وقتی که نامهٔ قبلی را برایت پست کرده بودم شبیه خرگوش مارس-همان خرگوش وسواسی سفید رنگ سرزمین عجایب- چشمم به ساعت بود. نه ساعت نه، در واقع به صندوق پست؛ که هر دفعه بازش میکردم فقط به قبض تلفن برمیخوردم نه چیز دیگری. بعد به روسیه آمدم، به خیال اینکه از سرم بیوفتی، اما مسکو بدتر از شهر خودمان بوی تو را میداد.
سردی هوای مسکو و سرخی کلیسای جامع، شیرینی کیک چای و تلخی ودکاهایش، نرمی برف ها و شکافندگی گلوله های کلاش، همه و همه آن افکاری را که میخواستم به گورستان فراموشی بسپارم را نبش قبر کردند. به فکر افتادم که شاید نامه قبلی را خوب ننوشته بودم یا موجب برداشت اشتباه و ناراحتیات شدم، خواستم بگویم با وجود این توصیفات و توصیفات قبلیام هرگز در چشمم انسان متناقضی نیستی. رفتار های دوگانه تو (البته در برخورد با من) بنیان کسی بودهاند که هرگز کسلکننده به نظر نمیرسد، شبیه یک ستاره با عمر بینهایت و بدون فروپاشی و دائما درخشان.
تو تصنعی نبودی، داغ داغ از تنور درآمده بودی و پشت دستم را میسوزاندی. عیبی نداشت، حداقل نخواستی چیزی باشی که واقعا نیستی، به همین خاطر هر دفعه بیشتر شیفتهات میشدم. نه ظاهرت را بدل فلان شخص خواندند نه اخلاقت را به عنوان مقلد کسی، تو خودت "مرجع تقلید" دیگران بودی و من همیشه این ویژگیات را تحسین میکنم.
اگر نامهام را نخواندی یا حتی اگر خواندی و باز هم چیزی ننوشتی، من همچنان خواهم نوشت، چون میدانم تو ادبیات را مثل کف دستت میشناسی که لااقل اگر نامه را خواندی پوزخندی از جهت تمسخر بر روی لبت بنشیند.
حدس میزنم به همین جای نامه که رسیدی هم همین اتفاق افتاد، اما همین واکنش ساده و منفی برای من بهتر از این است که خشک و خالی نامه را بخوانی و من احساس "ناموجودیت" بکنم.
این نامه و مخلفاتش را دهم فوریه 1982 برایت پست میکنم، اگر بیشتر از دو هفته طول کشید که به دستت برسد یا خودت دیر بازش کردی آن باکس کیک چای را هم دور بریز، مبادا فاسد شده باشد.