من هرگز بلد نبودم معشوقه ی خوبی باشم، چون معشوقه های خوب مدام ناخن هایشان را سوهان میکشند و با لاک های رنگی تزئینشان می کنند، حواسشان به پوست دستشان هست که مبادا زبر باشد و خشک، من اما ناخن های یکی درمیان کوتاه و بلندم را هرگز سوهان نمی کشم، حتی گاهی که یکیشان می شکند خودم را لوس نمی کنم و ناراحت نمی شوم ، اضافه هایش را با ناخن گیر میگیرم و بی تفاوت منتظر بلند شدنش می مانم،
خب معشوقه ی خوب نبودن از همین چیزها شروع می شود دیگر ، از بلد نبودن خیلی کارهای دخترانه و ظریف، مثلأ فکر کن بلد نباشی جوری خط چشم بکشی که به صورتت بیاید ، فقط محض تنوع یک خط کج بیندازی پشت چشمت و ریملت را جوری بزنی که مژه هایت بهم بچسبد و حوصله نداشته باشی جدایشان کنی، مدام ماسک های جور واجور روی صورتت نگذاری و نگران ریزش مژه و ابروهایت نباشی،
اسم عطرهای مارک و برند های مختلف را بلد نباشی و عطر ساده ی قدیمی ات را بزنی و عین خیالت هم نباشد.
اصلأ شاید یکی از ویژگی های بارز معشوقه های خوب، باکلاس بود...
و همانا نوای خندههای او ریشه میدواند در قلب زخمی و بیجان این پیرمرد شکسته و غمگین!..
هانیل.
از چه ترسیده ای شمع من که در حال سوختنی؟!.
مگر پروانهات مرده است؟ او اینجاست که به دور تو بگردد و تا آخرین لحظه کنارت بماند!..
غمگین مشو شمع کوچک من..
پروانه ات قرار است آنقدر به دور موهای آتشینت بگردد تا بالهایش گیسوان تورا لمس کنند!..
و چه هدیهای بهتر از این که بوی تورا بگیرم و بعد از آن جسمم را نثار خاک کنم شیرینک؟!.
هانیل.
گر از من بپرسند که در چه حالم..؟!
تنها یک پاسخ دارم.. من در حال فروریختنم!
که گر جلویم را نگیری اینبار با خاک یکسان خواهم شد.. .
هانیل.
یکباره فرو خواهم ریخت، اگر که دیگر نوای دلنوازت را به مهمانی گوشهایم نفرستی!.
هانیل.
دوستان گول بخشی از تقدیمی ها آماده شده بخشی دیگه رو فردا شب میزارم(موتاسفانه درس ها داره مارو...)
ویکتوریا بلک
دومین دختر سیریوس بلک با روحیات کاملا متفاوت از پدرش.
به دنبال کسب قدرت و دارای رویا های دور از ذهن که بخاطر خصوصیات خاصش بر خلاف باقی اعضا خانواده کلاه گروهبندی بی تردید اونو در گروه اسلیترین قرار داد هر چند بخاطر این موضوع مورد سرزنش قرار گرفت؛اما اسلیترین مناسب ترین گروه برای اون بود؛اون تونست در اسلیترین افرادی مثل خودش رو ملاقات کنه و با کمک شون اهداف خودشو منطقی و محکم تر بنا کنه.
خانوادش بخاطر گروهبندی متفاوت اون فکر میکردن قراره یه جادوگر پیرو لردسیاه باشه ولی در آخر اون یکی از اساسی ترین اعضا محفل ققنوس شد و تونست به همه ثابت کنه همه اسلیترینی ها مطلقا بد نیستن.
از طرف مُستَمِعان برای @chapel
کاملیا لاوگود
خواهر بزرگتر و البته ناتنی لونا لاوگود که پدر شون بخاطر اختلافات عمیق بین دو خواهر کاملیا رو به دورمسترانگ و لونا ذو به هاگوارتز میفرسته تا در مدارس جداگونه مهارت های جادویی شونو افزایش بدن.کاملیا اونجا له دور از خواهرش موفق میشه ذهن و روحشون از نفرت پاک کنه و خودشو از احساسات منفی که بخاطر زندگی اجباری با پدر و خواهرش داشت رها کرد و به موفقیت هایی دست یافت بعد چند سال در وزارت سحر و جادو به عنوان معاون ارشد وزیر مشغول به کار میشه و خانواده خودش رو تشکیل میده عشقی که در خانواده خودش نداشت رو در خانواده ساخته سده توسط خودش تجربه میکنه و صاحب فرزندان زیادی میشه.
از طرف مُستَمِعان برای @cat_16
لورا لانگباتم
لورا لانگ باتمام نوه نویل لانگ باتمه که بعد از کشته شدن مادر و پدرش به دست دلفی ریدل پیش پدر بزرگش زندگی میکرد.
آسیب های زیادی دیده بود و همه اینا ناشی از یادآوری صحنه مرگ پدر و مادرش بود.نویل اول نمیخوایت اجازه بده لورا به خاطر شرایط روحیش به مدرسه جادوگری بره ولی بخاطر توصیه های همسرش قانع میشه و اونو به هاگوارتز میفرسته.کلاه گروهبندی بدون تعلل اونو در گروه ریونکلاو قرار میده.
در هاگوارتز بخشی از زخم های لورا التیام میکنه در حالی که برخی دیگه مثل یه خار در قلبش میمونه.
لورا بزرگ تر میشه و تصمیم میگیره برای گرفتن انتقام والدینش و فهمیدن تمام وقایع اون زمان شغل کارآگاه رو انتخاب میکنه
از طرف مُستَمِعان برای @home_text