مُستَمِعان
کاشکی رو طاقچهی دلت آئینه و شمدون میشدم.. :)
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم
صادقانه بگویم، حوصله ندارم. دوست دارم دست از سرم بردارند.
مواجهه با مرگ
براین مگی.
وقتی یکی بهم میگه چقدر درونگرایی:
داداش من؟! هنوز یخم آب نشده وایسا یه دو دیقه دیگه برونمو فرو میکنم توت.
اونا فکر میکنن که تو دوستشون نداری اما نمیدونن که تو فقط از ضربه دیدن دوباره میترسی؛
حرفامو به دل خاک میسپرم و با اشکهایم هر روز به آن آب میدهم تا بروید از آن زندگی؛