صادقانه بگویم، حوصله ندارم. دوست دارم دست از سرم بردارند.
مواجهه با مرگ
براین مگی.
وقتی یکی بهم میگه چقدر درونگرایی:
داداش من؟! هنوز یخم آب نشده وایسا یه دو دیقه دیگه برونمو فرو میکنم توت.
اونا فکر میکنن که تو دوستشون نداری اما نمیدونن که تو فقط از ضربه دیدن دوباره میترسی؛
حرفامو به دل خاک میسپرم و با اشکهایم هر روز به آن آب میدهم تا بروید از آن زندگی؛
من آدم به زبون اوردنش نیستم.
به زبون نمیارم چقدر از تو دارم میسوزم
چقدر خستم
چقدر نیاز دارم کسی کنارم باشه
چقدر عصبیم..
چقدر دلتنگم..
چقدر بغض ته گلوم نشسته..
چقدر اظطراب و استرس دارم..
ولی خب تو بگو؟!.
جز به خواب، به کجا پناه ببرم قاصدک؟!.