حرفامو به دل خاک میسپرم و با اشکهایم هر روز به آن آب میدهم تا بروید از آن زندگی؛
من آدم به زبون اوردنش نیستم.
به زبون نمیارم چقدر از تو دارم میسوزم
چقدر خستم
چقدر نیاز دارم کسی کنارم باشه
چقدر عصبیم..
چقدر دلتنگم..
چقدر بغض ته گلوم نشسته..
چقدر اظطراب و استرس دارم..
ولی خب تو بگو؟!.
جز به خواب، به کجا پناه ببرم قاصدک؟!.