دوست داشتنِ یک نفر ، مثل نقلِ مکان کردن به یه خونه ست ...
اولش عاشقِ همه یِ چیزهایی میشی که برات تازگی دارن . هر روز صبح از اینکه میبینی این همه چیز بهت تعلق داره حِیرانی . بعد به مرورِ زمان ، دیوارها فرسوده میشن . چوب ها از بعضی قسمت ها پوسیده میشن و میفهمی که عشقت به اون خونه به خاطرِ کمالش نیست !
بلکه به خاطرِ عیب و نقص هاشه .
تمامِ سوراخ سُنبه هاش رو یاد میگیری . یاد میگیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده ، کلید تویِ قفل گیر نکنه . یا دَرِ کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه . اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مالِ آدم میکنن ...
دوستت دارم قاصدک؛
هرچقدر که بگویم باز هم کم است.. !
دلم تنگ است.. برای آن لبهای شیرین تو..
برای آن گیسوانم لطیفت..
و برای آن بدن نرم و ظریفت:)..
ای الههیِ من! دلم بیشتر از همیشه برای بوییدن، چشیدن و لمس تن تو..
تنگ است..
قصد نداری این فراغ را از میان برداری؟!
و رنگ و بویی به زندگی سیاه رنگم ببخشی؟..
هدایت شده از آخَرین مکانِ اَمن
حتی ماه هم خورشید را در آغوش کشید و همچنان تو،هرلحظه از من دورتر میشوی