پوچی، حزن، برزخ، خلاء
ذهنم خالی تر میشه. نمیخوام از دستشون بدم ولی دارن محو میشن.
12 July
وقتی تنها میشم نشخوار فکریم اوج میگیره و خودم رو سرزنش میکنم. با خودم آروم تکرار میکنم؛ اشکالی نداره که الان از همه دوری و همه دوستات رو از دست دادی. اشکالی نداره که دوستی های چند ساله حالا حتی به یه احوال پرسی هم ختم نمیشه و نزدیکت نمیشن. اشکالی نداره. بالاخره همه زندگی خودشون رو دارن و تو با آدم های بیشتری آشنا میشی. آدم های بهتر.
الان خیلی چیز ها دست نیافتنی به نظر میرسه ولی بزار بهت بگم که تلاش هات رو ماهیچه این افکار بیهوده نکن. همون چیز هایی که تو رویا میدونی یه روزی میرسه که میشه لمسش کرد.
رهاش کن بره هرچی مهربونی و لطف دیدی و خودت رو شرمنده وار بهش وصل کردی و روی زمین کشیده میشی. رها کن این همه خاطراتی که تو رو به هیچ جوابی نمیرسونه و فقط گمراه ترت میکنه.
به اینکه میخوای کی باشی و چجور آدمی باشی فکر کن و انقدر برای خودت هزارتو نساز. سخت نگیر. آروم مشت دستهات رو باز کن و بزار اون چیزی که باید بره، بره. دستهات رو خسته نکن.
زندگی من: هر وقت انتظارش رو نداری میشه و هروقت انتظارش رو داری نمیشه
هدایت شده از [دُشمݩِعزیز]
کاش یکی جوری که دارم تو این وضعیت فرو می رم و به در و دیوار می خورم پیدام می کرد و می گفت اشکال نداره اینجوری باشی
اشکال نداره انقدر نسبت به خودتت و سلامتت بی اهمیت باشی
اشکال نداره که به زور داری سعی می کنی همه چیز رو تا حدی نرمال نگه داری
تو این سن اینجور اتفاق ها میفته
چرا مامان انقدر بی نقصه؟
چرا انگار برای من فرصت دوباره ای وجود نداره؟