[ About The Dream :) ]
지우고픈 일들
기억들로 여행
뭐가 이리 다사다난한지
기억조차 안 나는 기억도
원치 않던 일들
내 통제 밖의 일들
다 꺼내 보자고 하나씩
My amygdala
어서 나를 구해줘 어서 나를 구해줘
그 또한 모두 지나가 버렸기에
그래서 이 수많은 고통은 날 위한 것일까
끊임없던 시련은 날 죽이지 못했고
다시금 나는 연꽃을 피워내
اتفاقاتی که میخوام پاکشون کنم
به خاطراتم سفر میکنم
چرا انقدر پر از حادثه بود؟
خاطراتی که حتی نمیتونم به یاد بیارم
چیزایی که نمیخواستم اتفاق بیوفته
چیزهای خارج از کنترل من
بیا همهی اونارو یکی یکی نابود کنیم
آمیگدال من
عجله کن و نجاتم بده، عجله کن و نجاتم بده
چون همه چیز گذشته
این درد تموم نشدنی همش مال منه
سختی های تموم نشدنی نتونستن منو از پا دربیارن
و من دوباره گل نیلوفر رو شکوفا کردم
(گل نیلوفر نماد تولد دوباره و پیروزیه)
هیچچیز به اندازه اینکه راجب خودم با بقیه حرف بزنم نمیتونه منو به گریه وادار کنه
با یه کلمه شروع میکنم که از این رنج و تمام سرزنش هایی که فقط از سمت خودم دریافت میکنم بگم. از اینکه هر روز با تاریکی در جنگم و هیچکدوممون بر دیگری پیروز نمیشیم بگم ولی جمله ای پیدا نمیشه که بخواد حرفام رو به پایان برسونه، این داستان رو به پایان برسونه و باید مثل یه داستان با پایان باز بذارم بمونه و من چقدر از داستان هایی که پایان باز دارن بیزارم.. سردرگمم.
گاها حتی تمرکزم رو از دست میدم و نمیفهمم که چی دارم مینویسم و از کجا به کجا دارم میرم. همه چیز به نظرم انقدر عمیق میاد که حس میکنم با گفتنش میشه پوچ ترین چیز ممکن و این کلافهام میکنه. اینکه کلمات هم وجه تاریکشون رو بهم نشون میدن باعث میشه ناامید تر بشم چون تمام راه فرار من ردیف کردن کلمات هست تا خودم رو از دست ندم. یه چیز کاملا ناچیز. کلمات پشتشون رو به من میکنن و باز از هرلحظه تنها تر میشم.
کاش قوت روحم رو از دست ندم تو این محیط منزجر کننده ای که هر روز باهاش مواجه میشم.