با یه کلمه شروع میکنم که از این رنج و تمام سرزنش هایی که فقط از سمت خودم دریافت میکنم بگم. از اینکه هر روز با تاریکی در جنگم و هیچکدوممون بر دیگری پیروز نمیشیم بگم ولی جمله ای پیدا نمیشه که بخواد حرفام رو به پایان برسونه، این داستان رو به پایان برسونه و باید مثل یه داستان با پایان باز بذارم بمونه و من چقدر از داستان هایی که پایان باز دارن بیزارم.. سردرگمم.
گاها حتی تمرکزم رو از دست میدم و نمیفهمم که چی دارم مینویسم و از کجا به کجا دارم میرم. همه چیز به نظرم انقدر عمیق میاد که حس میکنم با گفتنش میشه پوچ ترین چیز ممکن و این کلافهام میکنه. اینکه کلمات هم وجه تاریکشون رو بهم نشون میدن باعث میشه ناامید تر بشم چون تمام راه فرار من ردیف کردن کلمات هست تا خودم رو از دست ندم. یه چیز کاملا ناچیز. کلمات پشتشون رو به من میکنن و باز از هرلحظه تنها تر میشم.
کاش قوت روحم رو از دست ندم تو این محیط منزجر کننده ای که هر روز باهاش مواجه میشم.
[من فقط اون حسو قورت میدادم
حتی اگه داخل شرایط بدی بودم و نمیتونستم به خاطر بار روی شونههام نفس بکشم
هیچوقت فکر حرف زدن با کسی به سرم نمیزد
اگه بذارم بهم دلداری بدی
حس میکنم حتی بیشتر رقت انگیز شدم.
ما یه روز اون لحظه رو تجربه میکنیم . مگه نه؟
لحظه ای که قوی ترین خودمون میشیم
حتی اگه نشناخته و غیر رسمی بمونه]
من دیگه هیچ عشق، نیت پنهان یا آرزویی ندارم
اونا تو اعماق وجود من دفن شدن
- The Forbidden Marriage