[من فقط اون حسو قورت میدادم
حتی اگه داخل شرایط بدی بودم و نمیتونستم به خاطر بار روی شونههام نفس بکشم
هیچوقت فکر حرف زدن با کسی به سرم نمیزد
اگه بذارم بهم دلداری بدی
حس میکنم حتی بیشتر رقت انگیز شدم.
ما یه روز اون لحظه رو تجربه میکنیم . مگه نه؟
لحظه ای که قوی ترین خودمون میشیم
حتی اگه نشناخته و غیر رسمی بمونه]
من دیگه هیچ عشق، نیت پنهان یا آرزویی ندارم
اونا تو اعماق وجود من دفن شدن
- The Forbidden Marriage
"تقدیم به تک تک شما که سخت کار خواهید کرد"
"تو مسیر خودت من تشویقت میکنم :)"
- Cheer up
این مرز جوری شده که انگار قراره تا ابد ادامه داشته باشه. ذهنم نسبت به هرچیزی تهاجمی عمل میکنه و مرزها طولانی تر و وسیع تر میشن.
چه اتفاقی افتاده؟