ما یه روز اون لحظه رو تجربه میکنیم . مگه نه؟
لحظه ای که قوی ترین خودمون میشیم
حتی اگه نشناخته و غیر رسمی بمونه]
من دیگه هیچ عشق، نیت پنهان یا آرزویی ندارم
اونا تو اعماق وجود من دفن شدن
- The Forbidden Marriage
"تقدیم به تک تک شما که سخت کار خواهید کرد"
"تو مسیر خودت من تشویقت میکنم :)"
- Cheer up
این مرز جوری شده که انگار قراره تا ابد ادامه داشته باشه. ذهنم نسبت به هرچیزی تهاجمی عمل میکنه و مرزها طولانی تر و وسیع تر میشن.
چه اتفاقی افتاده؟
بعضی وقتها خیلی از چیزی که هستم دور میشم.بعضی وقتها اصلا نمیفهمم چی هستم یا میخوام چی باشم.
سرگیجه تفکر؟
مثل قرار گرفتن تو برزخ هیچ میشم و از تمام باید و شاید ها فاصله میگیرم و سقوط.
هدایت شده از Wallflower
«اگر آدم ساکتی باشی، نامرئی میشی
انگار دیده شدن بیشتر از چشم، به گوش مربوطه.»
هیچوقت فکر نمیکردم به خاطر قدم های اشتباهی که برمیدارم ناراحت شم
فکر میکردم تنها چیزی که مهمه اینه که فقط قدم برداری