eitaa logo
تکه‌هایی‌‌‌از‌‌یک‌‌منسجم
87 دنبال‌کننده
469 عکس
80 ویدیو
4 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
لبه پرتگاه نشستم همه چیز فرو میریزه من اما با تنها توانی که برام مونده چشمام رو باز نگه میدارم تا بتونم غروب امروز رو هم ببینم متاسفم که آدم مناسبی نبودم
این بار هم مامان نجاتم داد. مامان که وجودش سرشار از وجود خداست.
سر کلاس های شادی من خوشحال ترینم
چیزی که اون لحظه به ذهنم اومد: «عظمت»
بسیار سرگردانم و عمیقا دلم می‌خواهد کسی با اطمینان بهم بگوید "می‌شود" و من هم روی حرفش حساب کنم.
اپیزود اول: تازگی ها خستگی هایم آزارم می‌دهند. یادم می‌آید که همیشه دوست داشتم با یک خستگی شیرین روزم را به پایان برسانم ولی مدتی هست که به نصف روز نمی‌رسد خسته میشوم. احساس میکنم دائم دارم به خودم دروغ می‌گویم و درجا میزنم. کمی عجیب است اما شب ها با فکر درس به خواب میروم و صبح ها با فکر درس از خواب بیدار میشوم. راستش نمی‌دانم چه‌خبر است. اپیزود دوم: دیروز خیلی یک دفعه ای سما گفت هستی دارد انتقالی اش را می‌گیرد که به تهران برود. می‌گفت یکی یکی لیست آرزو هایش دارد تیک می‌خورد. راست هم میگفت. همیشه یک انگیزه خاصی داشت. سما هم راجبش قبلا یک چیز هایی گفته بود. راجب نفرت و رنج و اشتیاق. به گمانم فقط همین ها نیست. به سما گفتم کنکور دست و پاهایم را فعلا بسته وگرنه من هم می‌توانستم همچین کارهایی انجام دهم اما الان آرزو های ریزم را تیک میزنم.(یا حداقل سعی میکنم تیک بزنم) اپیزود سوم: مامان می‌گوید افکار خودت به خودت برمی‌گردد و به گمانم درست می‌گوید. یکی دو باری شده است که‌ رتبه برتر ها حرف هایی مثل [ من به خودم اعتماد داشتم، اعتماد به نفس داشتم، میخواستم اطلاعاتم زیاد شود یا می‌دانستم از پسش بر می‌آیم ] گفته‌اند و حس میکنم تمام زندگی همین است که خودت را قبول داشته باشی. انگار اگر اینطور نباشد باخته ای عزیزم. به احتمال زیاد ایمان رسیدن از خود مسیر هم مهم تر است.
خواهش میکنم ازت قدر لحظه رو بدون و رنج لحظه رو نادیده بگیر
غبطه میخورم که چقدر پرشوری