من خیلی رندوم ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم فقط چون نگرانم و گریه صبح گاهی و کاهش عذاب وجدان تو این لحظه میتونه خوب باشه.
همیشه خیلی امیدوار بودم.
حتی وقتی یه دوستی شش ساله رو تموم کردم باز هم وقتی دیدمش لبخند زدم و رفتم جلو و سلام دادم!
حتی وقتی که همه به عنوان یه بازنده کنار میکشن من به عنوان یه بازنده میدووم.
فقط به خاطر مقدس بودن تمام اون احساسات قدیمی.
با خودم میگم شاید این بار مثل گذشته هایی که خیلی ازش دور شدیم رفتار کنه.
با خودم میگم شاید این بار خدا بهم قدرت
رسیدن رو بده.
در واقع با دوویدن و با دوباره فرصت دادن دارم التماس میکنم و امیدوار میمونم. کاری که خیلی خوب بلدم.
یه دلیل اینکه از روابط با آدم ها دوری میکنم اینه که هیچوقت نمیتونی بفهمی چی تو سرشونه. هیچوقت. حتی بد تر از این اینه که گاهی ممکنه طوری رفتار کنن که فکر کنی میدونی تو سرشون چیه. و بعد براساس همین یکسری تصمیم ها میگیری که هیچوقت درست نبوده.
کلا مردم واضح و روشن نیستن و من از این بابت خیلی ناراحتم.
خیال نباف و از اون بیرون نترس. سخت نیست. تا وقتی که سختش نکنی سخت نیست.
برای این زندگی ای که دارم یه نفرتی زیر پوستم هست که بیشتر باعث میشه دچار استیصال شم.