یه غریبه با چهره آشنا دیدم. باهاش هم بازی و هم صحبت شدم و فکر کنم به خاطر شدت خوشی نوستالژی بود که احساس سوزشی تو گلوم داشتم و هروقت که میخندیدم حس میکردم یکم دیگه این خنده ادامه پیدا کنه تبدیل به گریه میشه و همونجا تمومش میکردم. حس خیلی عجیبی داره. نمیدونم دلم برای این صمیمیت و زندگی گذشته ام تنگ شده یا دلتنگ خوشی واقعی بودم. شاید هم دلم برای اون آشنای دور تنگ شده.
شاید گاهی نباید زندگی کرد. گاهی اوقات فقط باید زنده موند. و من به این فکر میکنم تقریبا اگه ۲۰ سال اون چیزهایی که دوست داشتم رو انتخاب کردم پس اشکالی نداره که ۲۰ سال دیگه چیزی هایی که دوست ندارم رو انتخاب کنم؟
وقتی وسط مکالمه طرف مقابلم اسمم رو میگه یک لحظه اینطوری میشم که پس وجود دارم پس دارم نفس میکشم. پس رویا نیست و دقیقا خود واقعیته. پس منو میشناسه و کوچیک ترین هویتم یعنی اسمم رو به یاد داره. دقیقا داره با من حرف میزنه.
به چشمش من دقیقا منم. مخاطب تموم نگاه هاش و حرف هاش فقط فقط منم.