چی باعث میشه که دوستی ها بی اهمیت بشن
اون چیه که یه نفر به خاطرش حتی مکالمه ساده با کسی که چند سال به عنوان یه دوست میشناسدش رو کنار میزاره و دور و دور تر میشه
شاید فقط خستگی، مشغولیت ذهنی و مشکلات شخصی
_درسته. اینم میتونه باشه.
پس این دوستی از ریشه غلطه چون اگه طرف ندونه دلیلش اینه چه دوستیه.
نمیدونم در کل خیلی برای من زور داره که بخوام قبول کنم اصلا اسم چنین چیزی دوستی بوده.
"خیلی سادست؛ اگه طلا زنگ زد طلا نبوده، اگه عشق تموم شد عشق نبوده و اگه دوستا رفتن هیچوقت دوست نبودن."
من فقط حس میکنم همه میتونن بگذرن. حس میکنم اون کسی که آخر سر گیر میوفته و خاطرات دورش رو میگیرن منم.
گاهی اوقات همه اینا یک طرفه ان..
یک طرف عاشق بوده یک طرف نه
یک طرف دوست بوده یک طرف نه
_وای اون وقت که باید run like a girl
(لطفا این جور چیز ها رو یک طرفه حتی نپذیرید چه برسه که بخواید براش سوگواری کنید)
اینطوری نیست که همه آدما بلد باشن خیلی ایزی و راحت و منطقی مووان کنن و فقط ما باشیم که گیر ِ خاطره ها و ادما و دلیل داستان باشیم . همه همینیم . زمان همه چیز رو قابل تحمل تر میکنه ، گاهی وقتا فقط باید به خودمون زمان بدیم که با آدما و خاطراتشون خوب خداحافظی کنیم و بعد از خداحافظی شروع کنیم . آدمای جدید ، داستانای جدید و تجربه های جدید . زندگی اینطوری پیش میره دوست من .
_درسته. همه چیز دست زمانه. حتی ممکنه درستش هم نکنه اما خب باید امیدوار باشیم و خداکنه که باهامون مهربون باشه.
در واقع باید به زندگی اعتماد کنیم.
وقتی که غروب خورشید رو نگاه میکنم به غروب خودم فکر میکنم. از کنار کوه ها و ماشین ها میگذریم و اشک از روی گونه هام میگذره. صدای موسیقی رو زیاد میکنم تا صدای بقیه رو وقتی دارن درباره آینده و گذشته حرف میزنن نشنوم. باد موهام رو کنار صورتم تکون میده و من به تموم لحظاتی که به خاطرشون صبر کردم تا اوج بگیرم ولی الان از دستشون دادم فکر میکنم.
آسمون کم کم نیلی رنگ میشه و آرزو میکنم کاش خدا کمکم کنه.
دلم میخواد تا ابد این لحظه رو یادم بمونه.