حس میکنم این روزها حرف زدن از احساساتم و حرف زدن از رنج هام خیلی تجملاتیه.
من میرم با کتابهام و خودکارهای رنگیم زندگی کنم هروقت دنیا خواست درست شه خبرم کنید
بهتره این خشمم از دنیا من رو به یک جایی برسونه و دلیل زندگی رو بهم بده وگرنه حیف تموم نفس هام
هدایت شده از مُطلقِ من
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Let me kiss you in all the places you feel broken.
میترسم. از خواب های آشفته ام میترسم. از خنده هام وقتی درد و گرفتاری تا بیخ گلوم اومده میترسم. از بیخیال بودنم وقتی مسئله مرگ و زندگیمه میترسم. از تمام جهان و جوری که آدم ها هستن میترسم و گاها طوری با تک تک این حروف عجین میشم که حس میکنم تا آخرش قرار نیست از این حال دربیام. میترسم که زندگیم همینجوری بمونه و فقط حس شرمندگی رو با خودم حمل کنم. اون روز تمام احساسات مختلفم رو به کوله پشتی پر از کتابم تشبیه کردم که هربار با خودم همه جا میبرم ولی ازشون استفاده نمیکنم. نه میتونم رهاش کنم و نه میتونم ازش استفاده کنم. همیشه مثل یه بار سنگین و دست و پا گیر با خودم حمل میکنم. شونه هام خسته شده. باز هم من و کوله پر از کتابم و احساست مختلفم سد جلوی راهم شدیم.
باز هم این منم که نه یک قدم به عقب برمیدارم و نه یک قدم به جلو.
نفس هام و قدم هام سنگین میشه و نمیدونم خودم رو دارم به کجا میبرم.
اگه آخر این مسیر دوباره فقط یه پرتگاه دیگه باشه، باید چیکار کنم؟.
یک لحظه سمت خودم میایستم و میگم اشکالی نداره و لحظه بعد مقابل خودمم و میگم هیس هیچی نگو.
چطور به خودم اجازه میدم اینطوری باشم؟ چطور انقدر بیرحمانه زندگی میکنم؟ چطوره که گاهی حس میکنم کل دنیا درمقابلم می ایسته تا فقط من رو به یه شکست خورده تبدیل کنه؟ چطور به خودم اجازه میدم که بخندم و شاد باشم و درد رو پس بزنم برای فردا؟ کدوم فردا؟ چرا هیچوقت به خودم نمیرسم.
دورم. از هرچیزی که خیالش رو دارم دورم و انقدر این مسافت من رو میرنجونه که نمیدونم چیکار کنم. کل وجودم یک آن درد میگیره و دیگه حتی دلم نمیخواد دنبال جواب باشم.
توی دلم میگم"من خودم با خودم بد هستم و به اندازه کافی پشت خودم رو خالی میکنم، لطفا اینبار تو کنارم بمون."
و من هربار از این همه گریختن و به جایی نرسیدن آزرده خاطر میشم.
مثل یه آب راکدم. مثل کسی ام که دائم حماقت میکنه. مثل کسی شدم که انگار فقط برای قمار کردن و هیچی نبودن به این دنیا اومده. حتی گفتنش هم باعث میشه نفرت درونم چندبرابر شه. مثل کسی شدم که ازش متنفرم.
طوری شدم که حتی حس میکنم اجازه غمگین بودن رو هم ندارم. انگار حالا که بزرگ تر شدم اینجوری غمگین و ناراحت بودن باعث میشه خیلی بچگانه و مسخره به نظر برسم. وقتی حتی یادم میاد با خشم و دلخوری صادقانه ام چطور برخورد شد بعد از اون شب دیگه حتی نمیخوام یک کلمه هم راجب خودم حرف بزنم.
فکر ميکنم حالا تنها وظیفه و مسئولیتم درس خوندن کار کردن و خوب زندگی کردنه و قطعا جایی برای غمگین بودن و سوگواری نیست. چون حالا دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست. دیگه حالا نمیدونم چطور به خودم نزدیک شم. دیگه حتی نمیدونم چطور به دوستام نزدیک بشم.
به این سیاهی عادت نکن. به این تاریکی عادت نکن. به این زخم ها عادت نکن عزیز من. عادت نکن. تنها چیزی که ازت میخوام اینه که عادت نکنی